رسول لطفی: شهید سلیمانی پیش از آنکه یک فرمانده نظامی باشد، حامل نوعی درک اجتماعی استثنایی از ایران، انسان و زمانه خویش بود. همین فهم اجتماعی است که فقدان او را تا امروز جبرانناپذیر کرده است. مساله فقط نبود یک فرد نیست، مساله غیبت یک «نوع نگاه» است؛ نگاهی که جنگ را نه صرفاً میدان تقابل نظامی، بلکه به مثابه موقعیتی برای فهم عمیق جامعه میدید. جنگ به عنوان تعلیق روزمره، لحظهای است که نظم عادی زندگی از کار میافتد. در چنین لحظهای، آنچه پنهان مانده بود، عیان میشود. سلیمانی فرزند همین موقعیت است. درکی که او از جامعه داشت، نه حاصل نظریهپردازی آکادمیک، بلکه زاده ایستادن در نقطهای بود که جامعه خود را بیپرده نشان میدهد. از همین رو، سلیمانی را باید عمیقاً متاثر و بلکه ذوبشده در ایده انقلاب اسلامی دانست. برای او، انقلاب طرحی اجتماعی برای بازتعریف نسبت انسان ایرانی با تاریخ، ایمان و مسؤولیت بود. از این منظر، جمله مشهور «ایران حرم است» یک شعار احساسی یا صرفاً ایدئولوژیک نیست؛ این جمله برآمده از فهمی عمیق از پیوند هویت، تاریخ و امر قدسی در تجربه ایرانی است. سلیمانی ایران را یک زیستجهان میفهمید؛ جهانی که در آن حافظه تاریخی، رنج، ایمان و مقاومت به هم گره خوردهاند. با این حال سلیمانی صرفاً «سرباز ایران» نبود.
فهم اجتماعیاش، او را از مرزهای ملی و حتی مذهبی فراتر برد. او در میدان نبرد، در نهایت برای «انسان» میجنگید. نبرد او، اگرچه در جغرافیای مشخصی رخ میداد اما افقش انسانی بود. به همین دلیل است که میتواند برای مخاطبانی فراتر از تعلقات دینی و ملی قابل فهم و حتی قابل همدلی باشد. قهرمان حامل یک امکان گشوده است: امکان عبور از مرزهای اجتماعی و ایستادن در افقی فراتر از تقسیمبندیهای رایج. قهرمان در این معنا کسی است که بتواند در محملی بایستد که امر انسانی در آن از قید مرزهای صلب اجتماعی رها میشود. قهرمان، کسی نیست که صرفاً در یک لحظه بدرخشد؛ کسی است که نسبت ما با معنا، رنج، مسؤولیت و دیگری را بازتعریف میکند. اینجاست که پرسش اصلی سر برمیآورد: امکان قهرمان از کجا میآید؟ چه چیزی انسان را به نقطهای میرساند که بتواند «ورای مرزها» بایستد؟ سخن گفتن از امکان قهرمان، در نهایت، سخن گفتن از امکان جامعهای است که بتواند فراتر از روزمرگی، به خودش بیندیشد. اگر این امکان بسته شود، قهرمان هم به اسطورهای مصرفشده یا تصویری بیجان فروکاسته خواهد شد اما اگر این افق دوباره گشوده شود، شاید قهرمان به مثابه تداوم یک فهم اجتماعی زنده بازگردد. انقلاب اسلامی در ژرفترین لایه خود، پروژهای برای بازسازی نسبت انسان با سیاست، اخلاق و تاریخ بود؛ انقلابی که میخواست انسان را از تقلیلیافتن به «ابزار قدرت» یا «عامل سود» نجات دهد و دوباره او را به عنوان سوژهای اخلاقی و مسؤول در مرکز قرار دهد. چنین ایدهای است که میتواند انسانی را پرورش دهد که هم ریشهدار در سنت خویش باشد و هم قادر به ایستادن در افق انسان. سلیمانی در این معنا، تجسد عینی همان ایده است. او در عین اینکه محصول ایده انقلاب است، معیار سنجش آن نیز هست. با او میتوان پرسید انقلاب تا چه اندازه توانسته است انسانی با این سطح از مسؤولیتپذیری تاریخی و فهم اجتماعی پرورش دهد. فقدان او، تنها فقدان یک فرمانده یا قهرمان نیست: بلکه نشانه خلأ نوعی انسان است؛ انسانی که قادر است میان امر قدسی، امر سیاسی و امر انسانی پیوند برقرار کند، بیآنکه یکی را فدای دیگری کند. در نهایت، سخن گفتن از سلیمانی، بازگشت به پرسشی بنیادیتر است: آیا هنوز میتوان به امکان پرورش چنین انسانی اندیشید؟ انسانی که نه در محاسبات سرد قدرت مستحیل شود و نه در احساسات خام انقلابی، بلکه در میانه این دو، حامل فهمی عمیق از تاریخ، جامعه و مسؤولیت انسانی باشد.
یادداشت
قهرمانی فراتر از مرز و زمان
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها