میلاد جلیلزاده: در دهههای اخیر هر از گاهی اخبار مرتبط با تولید فیلمی منتشر میشود که درباره محیط داخلی ایران یا تاریخ معاصر آن است اما در خود ایران جلوی دوربین نرفته و محتوای کار هم به طور کل سیاسی است. هر چه به سالهای اخیر نزدیکتر میشویم، تعداد این نوع آثار بیشتر میشود و عمده آنها هم یا اروپایی هستند یا محصول رژیم صهیونیستی. پس از سال ۱۴۰۱، در برخی از این آثار تعدادی از هنرپیشههایی که سابقاً در ایران فعال بودهاند اما مدتی است به خارج از کشور فرار کردهاند هم به ایفای نقش پرداختهاند ولی این مساله هم نتوانسته باعث جلب توجه ایرانیها، چه آنهایی که ساکن داخل کشور هستند و چه حتی خارجنشینها شود. «هفت روز» که یکی از آخرین نمونههای چنین آثاری است، ماجرای زنی را روایت میکند به اسم مریم که به عنوان یک فعال حقوق زنان، پس از ۶ سال زندانی بودن، حالا به او 7 روز به دلیل بیماری قلبی مرخصی میدهند. برادر مریم تصمیم میگیرد طی همین مدت خواهرش را به طور قاچاقی از مرز شمال غرب ایران به کشور ترکیه ببرد و همسر مریم و دختر و پسرش هم به آنجا میآیند تا با هم ملاقات کنند و از آنجا به آلمان بروند. مریم از برف و بوران عبور میکند و به شهری مرزی در ترکیه میرود و پس از دیدار با خانوادهاش تصمیم میگیرد قبل از تمام شدن موعد مرخصی به ایران برگردد تا اصطلاحا به مبارزهاش ادامه بدهد. کارگردان این فیلم علی صمدیاحدی است که سال ۱۳۵۱ در ایران متولد شد اما وقتی ۱۳ ساله بود و کشور در گیرودار جنگ به سر میبرد، از کشور فرار کرد و به طور غیرقانونی به آلمان رفت و در آنجا پناهنده شد. او در این 40 سال نهایتاً تبدیل شد به یک شخصیت ناموفق در سینما که بارها تلاش کرده بود خود را به عنوان فیلمسازی در تبعید جا بزند اما به رغم اینکه خود آلمان در حال حاضر سینمای پررونقی ندارد، در میان همان فیلمسازان آلمانی هم به جایگاه یک چهره شاخص نرسید. او حالا فیلم «هفت روز» را بر اساس فیلمنامهای از محمد رسولاف جلوی دوربین برده و جالب اینکه هر 2 نفر از کشور به طور قاچاقی فرار کردهاند و خودشان تصمیم نگرفتند تا در این سرزمین بمانند و آنچه را که تحت عنوان مبارزه از آن یاد میکنند، در داخل همین چارچوب سرزمینی پی بگیرند. همانطور که مشخص است و در آثار مشابه «هفت روز» طی سالهای اخیر دیدهایم، نه بازسازی محیط داخلی ایران در چنین فیلمهایی طبیعی از آب درآمده، نه حتی هنرپیشههای آن به راحتی میتوانند فارسی صحبت کنند. ویشکا آسایش که نقش مریم را در این فیلم بازی میکند، تنها کسی است که زبان او واقعاً فارسی است و جالب اینجاست که ظاهراً خود او هم بنا به هر دلیلی، شاید قرار گرفتن در کنار سایر افرادی که فارسی را درست نمیدانند، تا حدودی لهجه غیرفارسی پیدا کرده است! بهعلاوه شیوه نقادی این فیلم از فضای اجتماعی و سیاسی ایران به قدری غلوشده و سیاه است که بسیاری از گزارههای طرح شده در چنین روایتی را هیچکس نمیتواند بپذیرد. مثلاً چه منعی برای خانواده یک زندانی، چه سیاسی و امنیتی و چه هر نوع زندانی دیگری وجود دارد که در ایران زندگی کنند یا لااقل به ایران سفری داشته باشند؟ اگر این شخص قصد داشت تنها با خانوادهاش ملاقاتی داشته باشد و پس از آن به زندان برگردد، چه لزومی داشت خانواده او به ترکیه بروند و خودش قاچاقی به آن کشور برود تا با آنها دیدار کند؟ آیا نمیشد که بهسادگی آنها به ایران بیایند؟ واضح است که اگر سفر خانواده مریم به ایران اتفاق میافتاد؛ هر چند این طبیعیترین و معقولترین اتفاق بود اما در این صورت اساس روایت لق و بیمنطق این فیلم روی هوا میرفت. برای یک مخاطب ایرانی در مواجهه با چنین آثاری که حتی بدیهیات تکنیکی و منطقیترین اصول روایت را زیر پا میگذارند، ممکن است سوالاتی پیش بیاید که دلایل و انگیزههای اصلی از ساخته شدن چنین آثاری را حتی با انگیزه تبلیغاتی علیه نظام سیاسی ایران غیرموجه جلوه میدهد؛ چرا آنها هزینههایی تا این حد هنگفت میکنند تا فیلمهایی بسازند که روی مخاطب ایرانی عملاً هیچ تاثیری نخواهد داشت؟ آیا هدفگذاری این آثار مخاطب خارجی یا ایرانیان خارجنشین است؟ مگر این فیلمها در خود آلمان یا فرانسه چقدر میفروشند که بتوانند روی مخاطب خارجی تاثیری داشته باشند؟
این مسائل در مجموع بهانهای فراهم میکنند جهت اینکه به چنین سوالاتی یک بار به صورت اساسیتر و بنیادین پرداخته شود. فیلمی مثل «هفت روز»، مطلقا ارزش نقد و بررسی فنی ندارد و حتی گزارههای سیاسی طرح شده در آن هم به قدری بیسر و ته و بیمنطق هستند که نیازی به پاسخ در موردشان احساس نمیشود. در ضمن این اثر مثل آثار مشابهش، تاثیری روی هیچکس چه مخاطبان داخلی و چه خارجی ندارد و نیازی به دفع شبهاتی که ایجاد کرده یا تاثیرگذاریهای سوء آن احساس نمیشود اما مساله اصلی این است که دقیقاً چنین فیلمی با همین مختصات، یعنی ضعف فنی، غلوشدگی بیش از حد و واضح سیاسی و عدم تاثیرگذاری مطلق، چرا باید ساخته شود؟ چرا اروپاییها پولشان را دور میریزند و آثاری از این دست میسازند و نهتنها از تجربههای شکستخورده قبلی درس نمیگیرند، بلکه شدت این رفتارها و بسامد آن مرتب افزایش مییابد؟ در ادامه تلاش شده است به بعضی از این پرسشها پاسخی داده شود.
* به چه درد میخورید؟
فیلمی مثل «هفت روز» یا آثار مشابه آن، قرار است روی کدام دسته از مخاطبان تاثیر بگذارند و تاثیر آنها دقیقا چیست؟ حتی آن دسته از مخالفان جمهوری اسلامی که اندکی انصاف یا لااقل عقل داشته باشند، اعتراف میکنند این نوع فیلمها در نمایش تصویری سیاه از ایران بیش از حد بزرگنمایی میکنند و این باعث میشود هر مخاطبی در نخستین برخوردی که با واقعیت ایران پیدا میکند، حس کند واقعیت نسبت به آنچه در فیلمها نمایش داده شده سفیدتر است. این کار تاثیر روانی مثبتی ندارد. این قضیه در حال حاضر یکی از مهمترین آسیبهای «سینمای جشنوارهای» یا آنچه «سینمای در تبعید» نامیده میشود است که در ادبیات نقد فیلم به آن «پورنوگرافی فقر یا رنج» (Poverty/Suffering Porn) میگویند.
این بزرگنمایی و سیاهنمایی مفرط، از چند جهت نهتنها برای اهداف سازندگانش دارای فایدهای نیست، بلکه میتواند اثر معکوس داشته باشد. مورد اولی که باعث این نتیجه معکوس میشود، پدیده «اشباع رنج» و بیحسی مخاطب است. وقتی یک فیلم تصویر ایران را به یک «شکنجهگاه بزرگ» یا محیطی کاملاً تاریک و بدون هیچ روزنهای خلاصه میکند، مخاطب خارجی پس از مدتی دچار خستگی از دلسوزی میشود. در نتیجه، به جای اینکه نسبت به موضوع حساس شود، از آن فاصله میگیرد چون حس میکند با یک دنیای غریبه و غیرقابل درک طرف است که هیچ امیدی به بهبودش نیست. نکته دوم از دست رفتن اعتبار روایت است. طبیعتا وقتی تصویر ارائهشده بیش از حد اغراقآمیز باشد، به لحاظ معتبر بودن آسیبپذیر است. هر مخاطب خارجی این نوع آثار اگر روزی گذارش به ایران بیفتد یا با یک توریست/یوتیوبر که به ایران رفته صحبت کند، با دیدن لایههای عادی زندگی، مهماننوازی یا زیباییهای شهری، کل آن فیلم و پیام سیاسیاش را یک «دروغ» یا «پروپاگاندا» تلقی میکند. برای مخاطب داخل کشور هم که با تمام سختیها، در حال زندگی، عشق ورزیدن و تلاش است، چنین اثری کار نمیکند چون خودش را در آن فیلم پیدا نمیکند. در نتیجه، فیلم را ابزار دست سیاستمداران خارجی میبیند و با آن همدلی نمیکند. نکته سوم نادیده گرفتن خاکستریها است. واقعیت جامعه ایران، سیاه و سفید نیست، بلکه بهشدت خاکستری و پیچیده است. بزرگنمایی سیاهیها باعث میشود لایههای میانی جامعه، مسائل ظریف و زندگی روزمره مردم دیده نشود. نکته چهارم تأثیر روانی منفی این نوع آثار بر جامعه هدف است. این نوع نمایش، تصویری «قربانیمحور» از ایرانیان میسازد. نشان دادن دائمی ایرانی به عنوان یک موجود درمانده، تحت فشار و رنجور، نهتنها کمکی به توانمندسازی نمیکند، بلکه حس سرخوردگی و ناامیدی را در بین خود ایرانیان (بویژه نسل جوان) تقویت میکند. مردمی که داخل خود ایران زندگی میکنند، اگر نقدی به شرایطشان مطرح شود، در مجموع دنبال این هستند که این نقدها تغییری مثبت برایشان فراهم کند اما این آثار صرفا نمایش بدبختی ذاتی زندگی در ایران نسبت به غرب هستند.
* پولپاشی سیاسی اروپاییها در سینما
چنانکه کاملاً مشخص است، فیلمی مثل «هفت روز» به معنای سنتی «پولساز» نیست اما برای سازندگانش شکست مالی هم محسوب نمیشود، چرا که تأمین بودجه از منابع دولتی و فرهنگی (Subsidies) است. این فیلم یک محصول آلمانی است. در اروپا، بویژه آلمان، بسیاری از فیلمهای هنری و سیاسی از طریق صندوقهای حمایت فرهنگی مثل Creative Europe یا نهادهای سینمایی ایالتی آلمان بودجه دریافت میکنند. هدف این صندوقها نه بازگشت سود، بلکه حمایت از آزادی بیان و تبادل فرهنگی عنوان میشود که در واقع اهدافی سیاسی است. بنابراین، بخش بزرگی از هزینههای تولید، قبل از اکران پوشش داده شده است. به طور مثال فیلم «هفت روز» توسط شرکت فیلمسازی آلمانی به نام Brave New Work تولید شده است. تهیهکنندگان اصلی آن «محمد فرخمنش»، «فرانک گیگر»، «آرمین هافمن» و خود «علی صمدیاحدی» هستند. بخش عمده بودجه این فیلم از طریق کمکهای مالی بلاعوض (Grants) از نهادهای زیر تأمین شده است. کمپانیFilm- und Medienstiftung NRW یکی از بزرگترین نهادهای حمایت از سینما در آلمان که مبلغ ۲۹۰ هزار یورو به این پروژه کمک کرد. سازمان MOIN Filmförderung (هامبورگ) که حدود ۳۳۰ هزار یورو برای تولید این فیلم اختصاص داد. شرکت HessenFilm und Medien که مبلغ ۱۰۰ هزار یورو کمک مالی ارائه کرد. صندوق فدرال فیلم آلمان (DFFF) که مبلغی بیش از ۱۵۵ هزار یورو به این پروژه اختصاص داد. علاوه بر اینها شبکههای ZDF آلمان و Arte (شبکه مشترک فرانسه و آلمان) هم در تولید این اثر مشارکت داشتهاند. این شبکهها معمولاً با پیشخرید حق پخش، بخشی از هزینههای تولید فیلمهای هنری و سیاسی را تأمین میکنند. فراتر از این موارد، این فیلم از حمایت Creative Europe MEDIA (نهاد فرهنگی اتحادیه اروپایی) نیز برخوردار بوده است که تحت عنوان کمک به پروژههایی با هدف ترویج ارزشهای دموکراتیک و فرهنگی فعالیت میکنند.
خلاصه! این فیلم بر پایه «بودجههای فرهنگی دولتی» در اروپا ساخته شده است. به همین دلیل، برخلاف سینمای تجاری، هدف اولیه آن بازگشت سود کلان به یک سرمایهگذار شخصی نبوده، بلکه هدف آن تولید یک اثر هنری- سیاسی با استانداردهای اروپایی بوده است. نویسنده فیلمنامه هم محمد رسولاف است که خود از چهرههای مورد حمایت نهادهای فرهنگی غرب است. برخلاف هالیوود که فیلم باید پول خودش را دربیاورد، در اروپا سیستم Grant (کمک هزینه بلاعوض) حاکم است و وقتی نهادی مثل «صندوق فیلم هامبورگ» به این فیلم ۳۰۰ هزار یورو کمک میکند، انتظار بازگشت آن پول را ندارد. هدف این نهاد، اشتغالزایی برای عوامل سینمایی در آلمان و تقویت رزومه فرهنگی منطقه خودش است. بنابراین، فیلم پیش از اکران از نظر مالی «موفق» محسوب میشود چون هزینههایش پرداخت شده است.
با این حال، این تردید که «آیا این فیلمها واقعاً خروجی مثبتی دارند یا فقط یک چرخه مالی و رسانهای بینالمللی هستند؟» سؤالی بسیار جدی است. وقتی فیلمی در خارج از محیط اصلی و با آدمهایی که فضای داخلی ایران را لمس نکردهاند ساخته میشود، دچار نوعی «تصنعی بودن» میشود. این موضوع باعث میشود مخاطب داخل ایران با آن ارتباط نگیرد و فیلم را «اروپایی» و «بیارتباط با کف خیابان» بداند. خیلی از منتقدان هم معتقدند این فیلمها در یک «حباب» ساخته میشوند؛ یعنی از یک جشنواره به جشنواره دیگر میروند، جایزه میگیرند، منتقدان غربی برایشان دست میزنند اما در نهایت هیچ تأثیر ملموسی بر سرنوشت مردم یا تغییر وضعیت سیاسی ندارند. در واقع، فیلم به جای اینکه «صدای مردم» باشد، به «کالایی برای ویترین جشنوارههای غربی» تبدیل میشود.
از آن سو برخی معتقدند این آثار ناخودآگاه به کلیشههایی دامن میزنند که غرب دوست دارد از ایران ببیند. این موضوع باعث میشود پیچیدگیهای جامعه ایران در لایههای سادهانگارانه «سیاه و سفید» از بین برود و تصویری کاریکاتوری ارائه شود که لزوماً به نفع تغییرات واقعی نیست. نکته مهمتر اما این است که در اثربخشی این قبیل فیلمها روی مخاطب خارجی هم تردیدهای جدی وجود دارد. اگر هدف این فیلمها تغییر یا آگاهیبخشی است، مخاطب اصلی باید مردم داخل ایران یا توده مردم جهان باشند اما وقتی فیلمی نه در ایران قابل پخش است و نه در خارج مخاطب عام پیدا میکند، عملاً پول و انرژی صرف تولید اثری شده که فقط در آرشیوها میماند. بر این اساس شاید بتوان گفت این نوع فیلمسازی بیشتر از آنکه یک «اقدام موثر» باشد، یک «واکنش نمادین» است. برای سازمانهای اروپایی، پرداخت این پول به نوعی «رفع تکلیف سیاسی» است و برای فیلمساز فرصتی برای ادامه حیات حرفهای در خارج از کشور اما لزوماً به این معنی نیست که این فرآیند منجر به یک خروجی مفید برای سازندگان آن هم شود. تا اینجای کار ما فهمیدیم که از یک سو این فیلمها قرار نیست با انگیزه سودرسانی اقتصادی ساخته شوند و هدف از تولید آنها تاثیرگذاری سیاسی است اما از سوی دیگر این را هم متوجه شدیم که کاملاً فاقد این تاثیرگذاری سیاسی هستند. با این حال چنین فیلمهایی همچنان ساخته میشوند و یک سوال مهم و بنیادین این است: چرا ساخته میشوند؟
* بروکراسی ابلهانه اروپایی
وقتی موضوعی مثل «ایران» یا «حقوق بشر» در دالانهای اداری بروکسل یا برلین به یک «ردیف بودجه» (BudgetLine) تبدیل میشود، فرآیند تولید اثر از حالت هنری و جوششی به یک حالت مکانیکی تغییر پیدا میکند. در این سیستم، مجموعهای از اتفاقات رخ میدهد که هوشمندی و اثربخشی را فدای ساختار میکند:
۱- رویکرد «چکلیستی» (Checklist Approach)
برای یک کارمند دولت در بخش فرهنگی آلمان یا فرانسه، موفقیت پروژه با این معیارها سنجیده میشود:
آیا بودجه در زمان مقرر خرج شد؟
آیا فیلم در یک جشنواره معتبر (مثل تورنتو) نمایش داده شد؟
آیا در رسانههای رسمی بازتاب داشت؟
آیا موضوعات ترند شده (مانند حقوق زنان یا آزادی بیان) در آن گنجانده شده بود؟
اگر پاسخ اینها «بله» باشد، از نظر بروکراتیک، پروژه موفق است؛ حتی اگر هیچ مخاطب واقعی آن را باور نکند یا تأثیری بر افکار عمومی ایران نداشته باشد.
۲- پدیده اتاق پژواک (Echo Chamber)
سرمایهگذاران اروپایی و فیلمسازان خارجنشین، اغلب در یک محیط بسته باهم تعامل دارند، همان چیزی که به آن اتاق پژواک میگویند. آنها حرفهایی را میزنند که همدیگر را تایید کنند. نتیجتا فیلمی ساخته میشود که دقیقاً مطابق با تصورات ذهنی یک کارشناس فرهنگی اروپایی از ایران است، نه واقعیت جاری در کوچه و خیابان تهران. این فاصله باعث میشود اثر، کارکرد «اطلاعرسانی» یا «تغییر» را از دست بدهد و صرفاً به یک کالای مصرفی برای خود سازندگان اروپاییاش تبدیل شود.
۳- فقدان استراتژی «پسفرست» (Feedback Loop)
در ساختار بروکراتیک غرب، مکانیسمی برای سنجش اثربخشی روانی و اجتماعی در داخل ایران وجود ندارد. برای آنها مهم نیست که یک مخاطب خاکستری در ایران بعد از دیدن فیلم چه حسی پیدا میکند. همین که فیلم در لیست تولیدات سالانه قرار بگیرد و رزومهای برای صلح و دموکراسی باشد، کافی است.
در واقع به نظر میرسد این «ماشین اداری» بیشتر از آنکه به فکر «حل مساله» یا «تأثیرگذاری» باشد، به فکر «تولید محتوا» برای پر کردن گزارشهای سالانه خودش است.
چگونه بروکراسی فرهنگی اروپا یک ژانر ضدایرانی ضعیف در سینما ساخته است؟
جیب اروپا را زدهاند
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها