۰۱/تير/۱۴۰۵
|
۱۶:۳۲

خاطرات روز سوم انقلاب غشی

تا سه نشه ... اوم ... نمی‌دانم بقیه‌اش چیست ولی انقلاب دیگر رو به پیروزی است.
امروز برخلاف ۲ روز قبل که از ماسک چهره قرمز استفاده می‌کردم، رنگ نارنجی را انتخاب کردم. بماند که نارنجی‌اش آجری بود نه نارنجی‌. باید پدر آن پیجی را که این ماسک را به من انداخت بیاورم جلوی چشم‌هایش. تیپم را کلا بهم ریخت حالا چه فیلتری استفاده کنم؟
بگذریم.‌ بیست تا استوری زدم و پنج تا پست گذاشتم. در حدود دوکا ویو گرفتم که خیرندیده‌ها فقط پنجاه تا لایک کردند. جان‌شان بالا می‌آید از شصت‌شان استفاده کنند یا دوتا فحش کامنت کنند. مجبور شدم خودم 20 تا از پیج‌های خشکیده‌ام را فعال کرده و به تعداد لازم، فحش بنویسم.
اسی نعشه زنگ زد که بیا برویم بریزیم توی خیابان. به او گفتم من مسؤولیت خطیر انقلاب را همین جا زیر پتو انجام می‌دهم. گفت حداقل چندتا کوکتل درست کن. رد کن بیاد. گفتم من کوکتل خیلی دوست دارم طاقت ندارم مشابهش را درست کنم. عوضش برایت از یک پیج می‌خرم و با پیک می‌فرستم. تو برو آتش بزن فیلم بگیر، بقیه‌اش با من. فقط حواست باشد دوربین را توی هوا و زمین بچرخان تعداد انقلابیون مشخص نباشد. انصافا زیاد کردن جمعیت انرژی زیادی از من می‌گیرد بعدش باید چندتا چیپس و نوشابه‌ ‌ بخورم. به خصوص که ریاضی‌ام خوب نیست دفعه پیش به اینترنشنال گزارش صدها هزارنفر دادم، بعد ده نفر را توی گزارش نشان دادند. خوب شد اسمم را نگفتم وگرنه آبرویم می‌رفت.
تازه ساسی دماغ و بردیا تیزی را هم به اسی نعشه معرفی کردم. از این فن‌پیج‌های پایه هستند که بیست و چهار ساعت در قهوه‌خانه زیر دود به سر می‌برند. قرار شد بروند وسط جمعیت بچرخند و همه را خط خطی کنند. فقط مانده جمعیت پیدا کنند.
انگشت شصتم از بس این چند روز لایک کردم و کامنت گذاشتم ورم کرد. دیروز واقعا فحش کم آوردم. خدا پدر جت‌تی‌پی‌تی را بیامرزد، آبدارش را بلد بود.
عصر اسی نعشه زنگ زد گفت که کسی کف خیابان نیست. بدو بیا آزادی در خطر است. پاشدم ماسک نارنجی را زدم و هودی مشکی را پوشیدم. توی آینه نگاه کردم عجب تیکه اغتشاشی شده بودم. چند سلفی ناب گرفتم و رفتم چندتا از شیشه‌‌های مغازه‌ها را پایین آوردم. اولش کمی فحش دادند ولی بعد خیلی کیف داد که همه‌شان ترسیدند و مغازه‌های‌شان را بستند. ابهتی پیدا کردم که نگو. مشکل این‌ است که الان فقط کمی جایم تنگ است. تقصیر اسی نعشه شد. پرید روی موتور و در رفت. من ماندم و حوض و ماموران.
شانس من، این گونی که افتادم تویش بد رنگ است و اصلا به لباسم نمی‌خورد. آخر گونی سفید با لکه قهوه‌ای دیگر چه صیغه‌ای است. نکند...؟

ارسال نظر
captcha