عرفان خیرخواه: تاریخ، فرهنگ، سیاست، روانشناسی اجتماعی و اسطورههای یک ملت را میتوان از روی ترکیببندی سنگ و آجرهای نماهای شهریشان واکاوی کرد. این چیزی است که امیررضا مافی با نوشتن کتاب «پیاده دیدن» و تمرکز بر مشاهدات شخصیاش در مسکو تلاش داشته آن را نشان بدهد. کتابی که دیماه امسال به انتشار رسید و غیر از گشودن دریچهای به تاریخ روسیه از رهگذر معماری شهری آن، روش جدیدی برای مطالعه تاریخ را پیشنهاد میدهد. در ادامه گفتوگوی ما با امیررضا مافی، نویسنده کتاب «پیاده دیدن» را میخوانید که به شرح ریزهکاری این طرز نگرش و البته مقایسه آن با بناهای تاریخی کهن و معاصر ایران پرداخته است.
***
* آقای مافی! ایده و انگیزه اصلی شما از نوشتن کتاب «پیاده دیدن» و تمرکز بر مشاهدات شخصی در مسکو چگونه شکل گرفت؟ چرا احساس کردید این روایت باید به مخاطب ایرانی ارائه شود؟
من 2 بار به مسکو سفر کردهام. سفر نخست به عنوان سرپرست یک هیات ایرانی بود و سفر دوم، به عنوان یک شخصیت حقیقی و برای سخنرانی در یک کنفرانس بینالمللی. در سفر دوم هیچ همراه ایرانی نداشتم و فرصت فراوانی یافتم تا در شهر بگردم و آن را با تمام جزئیات ببینم. در همین گشتوگذارها شروع به نوشتن آنچه میدیدم کردم؛ نوشتن از بناها و مفاهیم و تأملاتی که از دیدارشان به دست میآوردم. کمکم این یادداشتها رشد کرد، بخشبندیهای گوناگون یافت و سرانجام به کتابی مبسوط تبدیل شد که «پیاده دیدن» نام گرفت. اما چرا احساس کردم این اثر برای مخاطب ایرانی جذاب و مفید خواهد بود؟ دلیلش روشن است. در همه این سالها، سفرنامههای ما عمدتاً به دیدن توریستی بناها بسنده کردهاند؛ بناها برایمان پرسشبرانگیز نبودهاند و راهی به سوی تاریخ، جغرافیا و مسائل بنیادینی که به ساختشان انجامیده، نگشودهاند. ما همواره از بناها تعریف و مشاهداتمان را بیان کردهایم اما من میخواستم معنای واقعی «تماشا» را به مخاطب ایرانی نشان دهم: تماشا یعنی دیدن همراه با تأمل، دیدن همراه با پرسش، دیدن همراه با مسالهمندی. فارغ از خود مسکو، میخواستم این شیوه تماشا را - تا جایی که ممکن است - به مخاطب ایرانی عرضه کنم.
* شما بناها را صاحب روح و تجربه میدانید و ریشه این نگاه را در پیادهرویهای طولانیتان در کوچههای قدیمی تهران جستوجو کردهاید؛ این علاقه عمیق به بناها از کجا در شما شکل گرفت؟
اینکه بناها را صاحب روح و تجربه میدانم، در واقع نوعی فانتزی است اما فانتزیای ریشهدار در واقعیت. بناها عناصر ثابت و ایستای شهرها هستند و در برابرشان، در پیشگاهشان، در طول تاریخ حوادث گوناگون رخ داده و ادوار مختلفی گذشته است. انسانها همچون خون در رگهای شهر جریان دارند؛ عمرشان کوتاه است، همچون عمر سلولها اما بناها دیوارههای همان رگها هستند: پایدارتر و ایستاتر. همین ایستایی است که تجربههایی را رقم میزند. وقتی در کوچهپسکوچههای تهران یا هر نقطه دیگری از جهان قدم میزنید، بناهایی میبینید که حامل تاریخاند. آن تاریخ به تجربههایی منجر میشود که در نسلهای مختلف تأثیرات گوناگون میگذارد. از سوی دیگر، بناها معرف ادوار تاریخی نیز هستند. هر دوره تاریخی، نظام معرفتی خاصی را در یک جغرافیا حاکم کرده، آن نظام معرفتی به زیباییشناسیای انجامیده و این زیباییشناسی - که معطوف به ایدئولوژی، قدرت و روایت بوده - در شمایل بناها بروز یافته است. به همین دلیل معتقدم بناها در جوامع شهرنشین، موضوعات مطالعاتی مهمی برای ما هستند؛ موضوعاتی که ما را با گذشته پیوند میزنند، ادوار مختلف تجربی را پیش چشم ما میگذارند و اگر روزی زبان بیان داشتند، خاطراتی را که تجربه کردهاند برایمان بازگو میکردند.
* آقای مافی! در کتاب «پیاده دیدن» از میدان فردوسی تهران تا میدان سرخ مسکو را به عنوان 2 فضای نمادین مقاومت فرهنگی و سیاسی به هم پیوند میزنید؛ این پیوند امروز در چه مختصاتی از جهان چندقطبی و هجمه فرهنگی غرب تعریف میشود؟
هر شهری قلبی دارد و قلب آن شهر، قلب آن اقلیم، با بنایی نمادین تداعی میشود. در تهران میتواند میدان فردوسی باشد، میدان مشق، میدان امام خمینی یا توپخانه و در مسکو، میدان سرخ در میانه چرخه طلایی یا رینگ طلایی میدانها. میدانهای اصلی شهرها و اقلیمها، محمل تجربههای انسانی در ادوار مختلف بودهاند. حوادث بزرگ تاریخ عمدتاً در این قلبها رخ داده است. وقتی از میدان فردوسی، میدان آزادی یا میدان سرخ مسکو سخن میگوییم، حفظ آنها در واقع حفظ نمادین ادواری است که بر ما گذشته. اگر این قلبها را تعویض یا عوض کنیم، فهم فرهنگیمان را از ادوار تاریخی مختلف از دست میدهیم. میدان آزادی برای ما نماد مقاومت و انقلاب است؛ اگر آن را از دست بدهیم، نماد انقلاب را از دست دادهایم. در عین حال نماد شهر تهران و نیز نماد معماری دهه پایانی دوره پهلوی دوم است. از هر منظری که با آن مواجه شویم، باید آن را پاس بداریم و مطالعه کنیم. میدان سرخ مسکو نیز همین ویژگی را دارد. در فضای چندقطبی کنونی و در برابر هجمه فرهنگی که وجود دارد، ما باید پیوسته تلاش کنیم فرمهای مختص به خودمان - بویژه در معماری - را حفاظت کنیم و تمام کوششمان را به کار ببندیم تا شکل آنها نشویم. اگر معماری ما نیز شبیه آنها شود، دیگر تفاوتی، تمایزی و مقاومتی نسبت به غرب نخواهیم داشت. اساساً جهان ما با جهان غربی متفاوت است. همانگونه که وقتی معماری خانههایمان غربی شد، آپارتماننشین شدیم و دیوار آشپزخانههایمان را فرو ریختیم، سبک زندگیمان نیز دستخوش تغییر قرار گرفت. اگر معماریهای عمومیمان هم دگرگون شوند، ما بیش از پیش به آن تکمدلی مطلوب غرب شبیه خواهیم شد. به نظرم حفظ این نمادها برای ما از اهمیت بسیار برخوردار است.
* شما مجسمه فردوسی در میدان فردوسی تهران را به عنوان شاهدی بر اشغال متفقین و مقاومت ایرانی توصیف کردهاید؛ آیا کرملین و میدان سرخ مسکو نیز چنین نقش شاهدی بر مقاومت در برابر تهاجمات خارجی دارند؟
مجسمه فردوسی در میدان فردوسی، مجسمه پاسداری از زبان و ادبیات فارسی است؛ مجسمه زنده ماندن و پاسداری از ایرانی بودن. بنابراین در تاریخ معاصر تهران نقشآفرین بوده است؛ چه این مجسمه کنونی و چه مجسمه پیشین. اما میدان سرخ، میدان ادوار مختلف است؛ میدان دورههای گوناگون تاریخی. مجسمه فردوسی برای من هر بار که میبینمش، انگار روایتگر آن چیزی است که بر ایران ما گذشته. میدان سرخ نیز همچون بستری است برای آنچه در روسیه گذشته؛ چه در روسیه تزاری، چه در دوران شوروی و چه در روسیه کنونی. مثلاً وقتی به سنگفرشهای میدان سرخ نگاه میکردم، به این میاندیشیدم که چقدر پاها، چقدر چکمهها و چقدر انسانهای مختلفی روی این سنگفرشها قدم زدهاند. یا وقتی میدان فردوسی را میبینم، احساس میکنم چه نگاههایی به این مجسمه دوخته شده است. اینها سندهای زنده ما هستند؛ نمادهای ما برای روزهایی که گذشتهاند. میدان سرخ در مسکو برای روسها، همانند میدان فردوسی یا میدان آزادی برای ما است؛ محاکات آن چیزی که در تاریخ بر ما گذشته، سر پا مانده و باعث مقاومت ما شده است. در روسیه و میدان سرخ، من جنبه مقاومت را به خاطر ادواری بودن آن چندان برجسته نمیکنم اما بناها واقعاً راویان تاریخ ما هستند؛ راویان مقاومتهای مردمی، میلها و خواستهای مردمی. از این جهت اهمیت بسیار دارند.
* شما بناها را «حامل تاریخ» و دارای روح میدانید؛ بناهای میدان سرخ و کرملین چه پیامی از مقاومت ملت روسیه در برابر نازیسم و امروز در برابر ناتو به ما میدهند؟
اینکه بناها حامل تاریخاند و روح دارند، معتقدم؛ و اینکه هر کدام میتوانند نماد مقاومت ملی شوند نیز همینطور. اما این نماد مقاومت شدن، محصول جریان انسانی است که این مقاومت را انجام داده. بنابراین ممکن است بناها در طول تاریخ معانی مختلفی به خود بگیرند و نمادهای متنوعی شوند. پس نمیتوانیم یک بنا را صرفاً در یک دوره تاریخی تحلیل کنیم. با این حال بناها میتوانند یادآور دورههای تاریخی برای ما باشند؛ چه مقاومت مردم روسیه در برابر هجمه غرب، چه مقاومت ما در برابر هجمه غرب. مثلاً میدان قدس در تهران پس از جنگ ۱۲ روزه معنای دیگری دارد؛ زخم دیگری را تجربه کرده است. آن بلوار روبهروی شهرداری تجریش برای ما معنای دیگری خواهد داشت. اینها چیزهایی است که باید حفظشان کنیم، به آنها بیندیشیم و به حافظه جمعیمان بدل کنیم. اگر این کار را نکنیم، حتماً شکست خواهیم خورد.
* از مجسمه فردوسی با کودک کنارش که «مشغولش میکنند» سخن گفتهاید؛آیا بناهای مسکو هم در برابر پروپاگاندای غربی چنین تلاشی را برای منحرف کردن حافظه تاریخی تجربه کردهاند؟
غربی شدن را در مسکو میبینید، همانگونه که در ایران غربی شدن را میبینید. ما باید تلاش میکردیم در برابر این غربی شدن بایستیم. نه اینکه غرب بد است؛ من امروز درباره بد بودن یا خوب بودن حرف نمیزنم. معتقدم جهان ایرانی، فرم ایرانی میخواهد؛ جهان ایرانی، معماری ایرانی میخواهد؛ جهان ایرانی در فرم هنری باید منطبق بر ویژگیهای این جهان باشد. روسها در معماریشان تا حدود زیادی - بویژه در دوره پیشین - این را حفظ کردند اما اکنون خیلی از آنها نیز غربی شدهاند. اگر در دوره استالین برجهایی ساخته شد، درست است که در مقابله با برجهای آمریکایی بود اما حتماً معماری روسی در آن تأثیر گذاشته بود. ما این کار را نکردیم؛ خصوصاً در دوره جمهوری اسلامی، ما بناهایمان خودمان را معرفی نکردیم. با نوعی تشدد در بناها مواجه شدیم و این باعث شد امروز بنای شاخص و مشخصی از دوره جمهوری اسلامی، از دوره مقابله با غرب، نداشته باشیم. ما بشدت تحت تأثیر غربیها قرار گرفتیم و در روح جمعیمان تمام تلاش انجام شد تا فرمهای خودمان را از دست بدهیم و شبیه آنها شویم.
* پیادهروی در مسکو برای شما نوعی فلسفه شناخت بود؛ این روش «پیاده دیدن» چگونه به درک عمیقتر فرهنگ روسی کمک کرد، در مقایسه با بازدیدهای گردشگری معمولی؟
بله، درباره فلسفه شناخت یا اپیستمولوژی؛ نه تنها فرهنگ روسی، بلکه این یک پیشنهاد کلی برای دیدار همه پدیدهها و پدیدارها است: اینکه چگونه عمیقتر ببینیم، چگونه تاریخ بناها را ببینیم و چگونه از یک گردشگر یا مشاهدهگر که صرفاً بگوید «این قشنگ است» یا «قشنگ نیست» عبور کنیم و در دل دیدارمان مطالعهای نهفته باشد؛ مطالعهای آفاقی. بخشی از آن روش پیشنهادی است و بخشی روشی که آدم به نحو تجربی فرامیگیرد. تلاش من این نبود که حتماً روسیه را نشان دهم؛ لایه درونیتر کار این بود که چگونه میتوانیم به موضوعات همهجانبه، تاریخمند و مسالهمند نگاه کنیم. از این جهت حائز اهمیت بود.
* در کتاب اشاره میکنید بناها چشم دارند و تاریخ را میبینند؛ این نگاه فلسفی به بناها چگونه در آثار قبلیتان مثل «وضعیت بنفش» هم نمود یافته؟
بله، من در کتاب «وضعیت بنفش» این را گفتم. آن کتاب نیز جنبههای فانتزی داشت و دلیلش همین بود که پیشتر عرض کردم: بناها شاهد جهان پیرامون خودشان هستند. بناها امکان جابجایی ندارند اما به نحو تاریخی مسلطند بر آنچه در اطرافشان گذشته و حتی آنچه در درونشان گذشته است. برای همین بناها جهانگرد نیستند؛ پیرامون را نتوانستهاند جستوجو کنند، اطراف را نمیتوانند جستوجو کنند، ولی در پیش خودشان را میتوانند ببینند. لذا عمیقاً یک بنا در خیابان 30 تیر همه وقایعی را که در این خیابان مهم رخ داده تماشا کرده است. میدان سرخ حتماً از یک بنای دیگر در مسکو بیخبر است اما هر آنچه در میدان سرخ اتفاق افتاده را تجربه کرده. لذا بنا از این جهت برای من تداعی این معنا را میتواند داشته باشد.
* در بخشی از کتاب میخوانیم شما از کابوس موشهایی سخن میگویید که شهر را تسخیر کردهاند و بناها را میجوند؛ این تصویر چه نگرانی فرهنگی عمیقی از نابودی میراث شهری در تهران نشان میدهد؟
موشها برای من نمادند؛ نماد از بین بردن حافظه تاریخی و حافظه جمعی ما. اگر امروز بخواهم آن قصه را تحلیل کنم، موشها ابزارهاییاند که ما گذشته را و آنچه باعث هویت امروزمان شده را فراموش کنیم. موشها همان چیزهایی هستند که ما پس از گذر از یک پدیده یا پدیداری، آن را فراموش نمیکنیم و دوباره در بستهبندی دیگری پیش چشممان میگذارند. موشها فرمها را تهی میکنند، بناها را تهی میکنند و فقط بقایایی را از تاریخ و میراث ما باقی میگذارند. برای همین احساس میکنم هر شهری که تعداد موشهایش زیاد شود، کمکم حافظهاش را از دست میدهد. شهری که حافظهاش را از دست بدهد، قلبش را از دست میدهد و وقتی قلبش را از دست بدهد، معنای تاریخی خودش را از دست خواهد داد. ما باید امروز خیلی مراقب موشهایی باشیم که دارند تاریخ ما، سنت ما و ایرانی بودن ما را از بین میبرند.
* شما مسکو را شهری میدانید که سنت و مدرنیته را در معماریاش در هم تنیده. این ویژگی چه تفاوتی با تهران دارد و چه درسی برای حفظ هویت فرهنگی ما میدهد؟
بله، امروز در مسکو آن بخش اصلی، بخش میانی یا بخش طلایی شهر همچنان حفظ شده؛ به همان شکلی که بوده یا بازآفرینی شده یا بازسازی شده. ما جز منطقه ۱۲ تهران و بخشهایی در جنوب تهران، خیلی از خانههای قدیمی را، خیلی از حیاطها را و خیلی از جاهای تاریخی را در دهههای ۶۰ و ۷۰ به خاطر ازدیاد جمعیت در تهران تخریب کردیم و به جایش این نظام آپارتماننشینی را بالا آوردیم. در مسکو شما تعاملی بین سنت و مدرنیته مشاهده میکنید؛ تعاملی میان سنت روسی یا روسیه مدرن با آنچه از غرب به آنها وارد شده. اما در تهران به نظرم این تعامل دچار شکست شده است. حتی در سالهای اخیر که به بناهای تاریخی توجه مجدد شده و سعی شده آنها حفظ شوند - در شکل گالریها و جاهای فرهنگی - باز هم به نظرم مواجههمان با بناها توریستی بوده است. یا اگر عمیقتر بخواهم نگاه کنم، مواجههمان با بناها نوستالژیک بوده و نوستالژی برای من پیامآور چیز خوبی نیست؛ نوستالژی گذشته دوستی است که نگاه به آینده را از بین میبرد. ما بناها را حفظ میکنیم و به بناها احترام میگذاریم به خاطر اینکه حامل تاریخ ما هستند، نه اینکه چون در گذشته ساخته شدهاند و معماری دوره قبل را دارند، زیباترند یا بهترند. ما بناها را برای حفظشان و برای حفظ شناخت خودمان از آنها دوست داریم. این تفاوت بین تهران و مسکو خیلی به چشم من میآید.
* در سفر اول به مسکو سخنرانی پرشوری درباره بریکس داشتید؛ از منظر فرهنگی، بریکس را چگونه فرصتی برای تبادل میراث تمدنی میان ایران و روسیه میبینید؟
من بریکس را یک فرصت خوب میدانستم اما تحولات در جهان چنان سرعت گرفته و چنان شیطان از خواب بیدار شده و بزک خودش را پاک کرده که هر مقاومتی را میخواهد در هم بشکند. بریکس یک فرصت بود برای اینکه هویت کشورهای غیرغربی حفظ شود؛ بدون اینکه غربی شوند، بدون اینکه هممذهب و همسلیقه با آنها شوند. این فرصت بسیار خوب بود که اکنون البته ضعیف شده اما امیدوارم مسائل سیاسی مانع پیوندهای تمدنی کشورهایی نشود که میخواهند سنتها و هویت خودشان را حفظ کنند.
* سفر دوم به مسکو برای سخنرانی درباره نقد فیلم در عصر هوش مصنوعی بود؛ این تجربه برآیند کدام تأملات و دیدگاه شما به آینده فرهنگ و هنر بود؟
نقد فیلم در عصر هوش مصنوعی، حرف مفصلی است. من بهتازگی کتابی را تمام کردهام و امیدوارم بهزودی منتشر شود به نام «الهیات ابرهوش» که در آن مواضعم را مفصل توضیح دادهام. به هر حال، من فارغالتحصیل فلسفهام و جهان را از دریچه فلسفه نگاه میکنم و هر پدیدهای را فلسفی میفهمم. نوشتن نخستین کاری بوده که یاد گرفتم و انجام دادم و احتمالاً آخرین کاری هم هست که انجام خواهم داد. فلسفه مهمترین دروازه ورود من به هر نوع نوشتنی بوده است. لذا موضوع فلسفههای تکنولوژی - متأثر از فلسفههای پستمدرن - موضوع مورد علاقه من است. من کتاب «واقعیت متورم» را سال گذشته در موضوع فلسفه شبکههای اجتماعی نوشتم و منتشر شد. گام بعدیاش تأثیر هوش مصنوعی در زندگی ما بوده؛ بلعیدن فرهنگ و هنر بهعنوان نخستین خط و نخستین ساحتی که هوش مصنوعی آن را به تسخیر خود درخواهد آورد و آن چیزی را که ما امروز از فرهنگ و هنر میشناسیم بهسرعت نابود میکند و یک برساخت دیگری را به جایش میگذارد که در آن انسان بماهو انسان، معنادار و تأثیرگذار نیست.