09/بهمن/1404
|
15:07

به عبارت دیگران

شاهنشاهی که حقوق‌بگیر آمریکا بود

بر اساس يک سند جالب توجه، محمدرضا پهلوی به ‌طور سالانه از سران آمريکا پول دريافت مي‌کرده است. در تاريخ ۱۴ فوريه ۱۹۷۹ (۲۵ بهمن ۱۳۵۷) جلسه کميته‌های فرعی مشترک سنای آمريکا با هدف بررسی رخدادهای ايران برگزار شد. در اين جلسه «جوزف آدابو» رئيس کميته فرعی دفاع گفت: «با شدت گرفتن ناآرامی‌های ايران، آيا درباره اين واقعيت که شاه حقوق‌بگير ايالات متحده بوده است و سالانه يک ميليون دلار به او پرداخته‌ايم سروصدایی از سوی شورشيان شنيده شده است؟ همچنين آيا اين موضوع در شعارهای آنها مورد استفاده قرار گرفته است؟» هر چند در آن ‌زمان پاسخ مقامات آمريکایی به اين سؤال منفی بود اما سال‌ها بعد اين حقيقت برملا شد و رسوایی ديگری برای محمدرضا پهلوی به ارمغان آورد.
غلامرضا نجاتی
جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲
شرکت سهامی انتشار
صفحه ۴۸۵

***
مشتاقانه

إِلَهِی! 
هَبْ لِي قَلْباً يُدْنِيهِ مِنْکَ شَوْقُهُ.
معبودم!
به من قلبی ببخش 
که با بال اشتیاق
به سوی تو پر بکشد.
امیرالمؤمنین (ع)
مناجات شعبانیه

***
شکنجه با عقل خفاشان!

وقتی، خفاشی چند را با حربا [آفتاب‌پرست] خصومت افتاد. خفافیش اتفاق کردند که چون شب شود، ایشان جمع شوند و حربا را اسیر گردانند تا به مراد دل، انتقامی بکشند. چون شب شد، به در آمدند و حربای مسکین را در کاشانه خود کشیدند و آن شب محبوس بداشتند. بامداد گفتند: این حربا را طریق تعذیب چیست؟ همه اتفاق کردند بر قتل او، پس مشاورت کردند با یکدیگر بر کیفیت قتل. دل ایشان بر آن قرار گرفت که هیچ بدتر از مشاهدت آفتاب نیست. عذابی صعب‌تر از مجاورت خورشید ندانستند، قیاس بر حال خویش کردند. و او را به مطالعت آفتاب تهدید می‌کردند و او از خدای خود آن می‌خواست، کور چه خواهد به جز دو دیده بینا؟ مسکین خود آرزوی این نوع قتل می‌کرد. 
اُقتلونی یا ثِقاتی! 
انَّ فی قتلی، حیاتی
و مَماتی فی حیاتی
و حیاتی فی مَماتی 
[شعر منسوب به حسین منصورحلاج]
چون آفتاب برآمد او را از خانه نحوست خود به در انداختند تا به شعاع آفتاب معذب شود و آن تعذیب، احیای او بود: «و لا تحسبنَّ الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتاً بل احیاءٌ عند ربّهم یرزقون، فرحین بما آتاهم الله من فضله.» 
شهاب‌الدین‌سهروردی
لغت موران
انتشارات مولا
صفحه ۷

***
آنها پیاده می‌شوند...

ترسم از آدم‌هاییه که مثل تاکسی باهات برخورد می‌کنن؛ آدم‌هایی که بی‌هوا وارد زندگیت می‌شن، با عجله حرف از دوست ‌داشتن می‌زنن و واسه پیش ‌رفتن شتاب دارن، لعنتی‌ها انگار می‌خوان فرار کنن، انگار می‌خوان فراموش کنن، و وقتی هم که می‌بینن به اندازه کافی دور شده‌‌ان، بی‌مقدمه می‌گن: ممنون، پیاده می‌شم. 
روزبه معین
قهوه سرد آقای نویسنده
نشر نیماژ
صفحه ۴۳

گردآورنده، تقی دژاکام

ارسال نظر