گفتوگو با محمد اسفندیاری، کارگردان و یکی از نویسندگان فیلم کوچ
ریشههای قهرمانی
میلاد جلیلزاده: محمد اسفندیاری یکی از جوانترین فیلمسازان این دوره از جشنواره فجر است که سال قبل نامش بابت فیلم کوتاه «۱۳ سالگی» به تهیهکنندگی مهدی مطهر، توجه بعضی از علاقهمندان سینما را جلب کرد. حالا این 2 نفر فیلم بلند «کوچ» را ساختهاند که داستانی شبیه به همان فیلم کوتاه «۱۳ سالگی» دارد و نکته جالب این است که سناریوی این فیلم را هم این 2 نفر به طور مشترک نوشتهاند. «کوچ» داستان یک پدر عیالوار روستایی به اسم مش حسن است که برای حفظ خانوادهش از بانک وام میگیرد اما سیل و بعضی اتفاقات دیگر باعث مقروض شدنش به بانک میشود و قاسم، پسر ۱۳ ساله خانواده، برای جبران بدهی پدرش، همراه دوستانش عازم شهر میشود. احتمالاً اکثر ایرانیها لااقل اندکی از جزئیات زندگی سردار شهید سلیمانی را در دوره نوجوانیاش شنیدهاند و میدانند که این دقیقاً همان اتفاقی است که برای این شخصیت در سن نوجوانی افتاده بود. بازیگران فیلم «کوچ» اکثراً از چهرههای کمتر دیده شده سینما و تلویزیون هستند و مهدی مطهر و محمد اسفندیاری، به این شکل، حال و هوای فیلمسازی کوتاه و تجربی را در سینمای بلند هم حفظ کردند. وقتی مشخص شد قرار است فیلمی در جشنواره فجر با موضوع زندگی شهید حاج قاسم سلیمانی نمایش داده شود، حقیقت این است که خیلیها نگران شدند. سردار سلیمانی یکی از نمادهای باارزش ملی است و نگرانیها بابت این بود که نتیجه کار چندان خوب و موثر نباشد. با این حال فیلم کوچ هم زاویه بدیع و جدیدی را برای پرداختن به این موضوع انتخاب کرد و هم این انتخاب را به شکلی نمکین و دلنشین از آب درآورد. در ادامه 2 گفتوگوی مجزای «وطن امروز» با مهدی مطهر و محمد اسفندیاری، تهیهکننده و کارگردان فیلم کوچ را -که به طور مشترک فیلمنامه آن را هم نوشتهاند - میخوانید که به جنبههای مختلف چنین ایدهای و نوع پرداخت سینمایی آن اشارههایی دارد.
***
* اجازه دهید قبل از اینکه وارد جزئیات شویم، از این سوال بنیادین شروع کنم؛ تعریف کلی شما از قهرمان چیست؟
در آن تعریف عرفی که ما از قهرمان سراغ داریم و میشناسیم و با آن کاراکتری را به آن القا میکنیم که این قهرمان است، مثلاً سر زدن کارهای خارقالعاده است؛ انسانی که شاید به لحاظ استعداد و توانایی با دیگران متفاوت است. این تعریف کلاسیک شاید غربیاش باشد که ما میشناسیم و عموماً هم وقتی قهرمانی را ما میخواهیم توصیفش کنیم، مقایسهاش میکنیم با پهلوانی و مثالهایی برایش میآوریم؛ از مثلاً یک قهرمان ورزشی که یک ایثاری میکند و از آن به بعد فضیلتی اخلاقی پیدا میکند و پهلوان تلقی میشود. این است که از قهرمان، آن چیزی که برای من تعریف شده، صورت فیزیکی واقعیت ماجراست. مثلاً اینکه یک کاراکتری توانسته نتیجه جنگ را عوض کند، کاراکتری که توانسته فلان مدال را کسب کند یا هنرمندی که توانسته فلان جایزه را ببرد، اینها به نوعی در مقیاس خود برای مخاطبانشان قهرمان محسوب میشوند.
* با این وصف در فیلم شما با کاراکتری طرف هستیم که قهرمان است یا قبل از قهرمانی پهلوان شده؟
ما در واقع با کاراکتری طرف بودیم که از پیش در ذهن مخاطبش قهرمان یا حتی ابرقهرمان بود و کار سخت ما از اینجا شروع میشود که قرار است چیزی بر این شخصیت بیفزاییم. خطر این بود که نکند چیزی از این شکوه را از ذهن مخاطب بکاهیم و اصطلاحاً آبرویی از شخصیت ببریم. این شد که من و آقای مطهر به عنوان نویسنده، وقتی نگاه کردیم، رسیدیم به اینکه اتفاقاً ما میتوانیم لحظه قهرمانی قهرمان را نبینیم و برویم سراغ ریشههای قهرمانی. اینکه اگر از یک کاراکتری در آینده قرار است عمل قهرمانانه سر بزند و یک جامعه او را قهرمان تلقی کند، خب این واقعه در لحظهای خاص حادث نشده. او یکشبه به این ساحت نرسیده. اگر او قهرمان شده، یک مسیری را طی کرده و نشان دادن آن مسیر به نظر من واجبتر بود. سینمای ما عموماً در بیوگرافیهایی که میسازد، خصوصاً آنهایی که مربوط به مشاهیر است، سمت لحظات سلحشوری و قهرمانی شخصیتها رفته و آن لحظهای که قهرمانها تصمیم خاصی گرفتهاند و نتیجه شگفتانگیزی داشتند. ما اما به درون کوچه رفتیم، سمت خانواده و ریشههای رشد و تربیت قهرمان رفتیم و آن چیزی که در نهایت بعد از دیدن فیلم حاصل میشود، یک سادهنگری و مینیمالیسم است؛ اینکه چقدر یک قهرمان میتواند به سادگی رشد کند و در نهایت با تصمیمات ریز ریز و شاید حتی غیردراماتیک پیش بیاید و در نهایت به سطحی برسد که ما به آن قهرمان بگوییم.
* در سالهای اخیر ما پرترههای سرداران شهید را در سینمایمان زیاد دیدهایم و اخیراً هم بعضی از این پرترهها میروند سمت اینکه به جای زندگی کامل شخصیتشان، یک عملیات موفق از آنها را نشان میدهند. بدون اینکه بخواهم ارزش آنها را کتمان بکنم، گاهی احساس میشود به سمت یک قهرمانپروری نخبهگرا میرویم که فقط تصویر فرماندهها و افراد ردهبالا را نشان میدهد ولی وقتی مثلاً یک کودک میبینیم که دارد عملی قهرمانانه انجام میدهد، مخاطب عادی خیلی راحت میتواند خودش را در آن ببیند و شاید منظور شما از پهلوانی این بود؛ درست است؟
البته من تعریف پهلوان را لزوماً درباره فیلم «کوچ» نگفتم. عرضم این بود که در جامعه ما یا حداقل جامعه سنتی ما به هر حال جا افتاده است که قهرمان را یک سطح پایینتر از پهلوان قرار میدهند. حداقل نسلی که من در آن بزرگ شدم، این حتی در رسانههایش هم بود که پهلوانی را رواج میدادند و میگفتند قهرمان شدن خوب است ولی بهتر است پهلوان شوی. این موضوعات چندان به فرمت فیلم ما مربوط نمیشود. ما مشخصاً رشد کودکی را نشان دادیم که ابتدا شاید اصلاً خودش کنشی ندارد. شاید شما در نیمه اول فیلم مرتب منتظر باشید که خب این شخصیت چه زمانی تفاوتش با بقیه مشخص میشود. اتفاقاً ما میخواهیم بگوییم این آدمهای بزرگ تفاوتشان با بقیه در مدل تربیتشان است، در آن لقمه حلالی است که پدر و مادر برایشان تهیه کردهاند و ارزش این خیلی بیشتر از این است که من به شما بگویم قهرمان ما از همان بچگی با بقیه متفاوت بود. عموماً ما به اشتباه میرویم سمت ستاره کردن بچهها. مخصوصاً الان در فضای مجازی هم داریم؛ میبینیم و مدل مرسومی که در این چند ساله نسخه اینستاگرامیاش زیاد شده، این است که از ابتدا برای بچه شروع میکنند به اینکه یک استعدادی را پیدا میکنند و رشدش میدهند و آن را رسانهای میکنند و در نهایت بچه تبدیل میشود به تکستارهای بیخاصیت. مثلاً فقط بلد است روپایی بزند یا صدای خوبی دارد و به این شکل انسان بودن را از او میگیرند. ما اینجا در فیلم «کوچ» داریم انسانی را نشان میدهیم که شبیه خیلی از پدران ما گمنام زندگی کرده و اتفاقاً پایش خیلی روی زمین است. اشتباه کرده و حتی باز اشتباهش را تکرار کرده و بعد یاد گرفته که باید چطور زندگی کند. قهرمانی که ما تعریفش میکنیم کسی است که ابتدا خودش را میشناسد و بعد خانواده را نجات میدهد و بعد میرود که شهر را نجات بدهد.
* وقتی شهید سلیمانی زنده بود، برنامهای در صدای آمریکا شخصی را از وزارت خارجه آمریکا - که احتمالاً عضو سیآیای بود - آورده بود که متخصص قاسم سلیمانی بود. از او پرسیدند ظاهراً شما وقتی روی این آدم تحقیق میکردی، شیفتهاش شدی و گفت بله. او وقتی ۱۳ سالش بوده و پدرش از نظر مالی به مشکلی میخورد، برای کمک به پدرش روستایشان را رها میکند و میرود به شهر و کارگری میکند. من خودم کمی تعجب کردم که چرا این موضوع تا این حد برای آن آدم آمریکایی عمل فداکارانه بزرگی بوده؟ چون امثال این چیزها را در کشورمان زیاد دیدهام. با خودم گفتم شاید من چون ایرانی بودم، چنین چیزی برایم عادی به نظر میرسیده ولی از بیرون که نگاهش میکنند، خیلی کار بزرگی است...
این کار خیلی وقتها دقیقاً همینطور است و فقط یادآوری احتیاج است که چقدر این کارها بزرگ هستند. من فیلم کوتاه همین فیلمنامه «کوچ» را کار کردم به نام «۱۳ سالگی» و بعد دیدم که مخاطب میگوید خب پدر من هم که همین کار را کرده بود. بله! پدر تو هم قهرمان بود و برای تو این کار عادی است، برای نسل الان شاید هنوز عادی باشد ولی بعد از دو نسل ممکن است این کار عجیب باشد که ببینند کسی خانه و خانواده را رها کرده، تنهایی آمده به شهر و کار کرده. حتی نسل دهه 90 شاید الان این را نفهمند و برایشان اتفاقاً کار ویژهای به نظر بیاید. قهرمانها ماحصل شرایط سختی هستند که شاید نسل قبل، نسلی که سختتر زندگی کرده، ایجادشان کرده و الان برای ما قهرمان شدهاند. ما به هر حال از مدل فیلمهای بیوگرافیک که لزوماً برای بزرگداشت سفارش داده میشوند فاصله گرفتیم و البته که باید بگویم همراهی سفارشدهنده خیلی مؤثر بود. اینکه او هم گاردش باز بود و متوجه شد که ما میخواهیم چه کاری انجام بدهیم، خیلی کمک کرد و ما لزوماً نرفتیم سمت مثلاً مقدس کردن کاراکتر یا آسمانی کردن کاراکتر؛ چیزی که عموماً آسیب این سالیان اخیر است.
به نظر میرسد آسیب اصلی این نوع فیلمها دور کردن مردم عادی از همذاتپنداری با شهدا باشد. اینجا مخاطب عقب میایستد و از دور به شخصیت نگاه میکند و میگوید بله پس این هم مثل آن یکی آدم خوبی بود. یعنی اینقدر این شخصیتها فقط در اوج دیده شدهاند و دور شدند و آسمانی شدند و ابرقهرمان شدند، که دیگر برای ذهن مخاطبان دور از دسترس هستند. حالا واقعیت این است که این شخصیتها، خودشان هم چنین ادعایی نداشتند و شما وقتی کاراکتر را مطالعه میکنید یا از دوستانش و از خانوادهاش احوالات او را میشنوید، متوجه میشوید که خیلی پایشان روی زمین است و کارهای روزمره انجام میدهند. حتی در کارهای روزمره شاید اشتباه کرده باشند، ممکن است جایی عصبی شده باشد و جایی تصمیم اشتباه گرفته باشد، ولی عموماً ما اینها را سانسور میکنیم. من با یک نویسنده صحبت میکردم که کتاب خیلی معروفی را در حوزه دفاعمقدس نوشته بود. از او پرسیدم چرا اینقدر کاراکتر تو سفید است؟ یعنی نمیشود جایی مثلاً خطایی کرده یا عصبی شده باشد؟ او گفت خب بله! چنین چیزهایی هم بوده و او این کار و آن کار اشتباه را هم کرده اما شاید شهید راضی نباشد من اینها را بیان کنم. ببینید ما معمولاً آن وجه معنوی و اخلاقیمان غالب میشود و باعث میشود یک سری کاراکتر آسمانی بهشدت سفید خلق شود که مخاطب به عنوان یک اسطوره دستنیافتنی از او یاد کند. البته که این تأثیرات مثبتی دارد ولی احساس میکنم دیگر الان وقتش رسیده که کمی با نسل جدید واقعیتر صحبت کنیم.
* با توجه به این توصیفات طیف مخاطب هدفتان چه کسانی هستند؟
طبق پیشبینی ما و بر اساس طراحیای که انجام دادیم، اصلاً فارغ از عقیده سیاسی و اجتماعی، هر مخاطبی که خاطرهای از دهههای ۴۰ و ۵۰ دارد، با فیلم جلو میآید و لذت میبرد. هر کسی که مثلاً در فضای نوستالژیها میتواند سیر کند و به این فضا علاقهمند است، با این فیلم جلو میآید.
* مخاطبان عامی که میخواهند سرگرم شوند هم مدنظرتان بود؟
بله! فیلم لحنی شیرینی دارد که میتواند تا انتها مخاطب را نگه دارد. مثلاً آن چند نفری که ما از آنها بازخورد گرفتیم، شروع کردند برای ما خاطره تعریف کردن از شبیه آن چیزی که در فیلم دیدند. این فیلم لزوماً برای آن قشری که به این شخصیت علاقه دارد ساخته نشده. اصلاً کار سینما این نیست که صرفاً برای گروههای موافق ساخته شود. مخصوصاً ما تمام تلاشمان این بوده که کاراکتر را بدون قضاوت اصطلاحاً اینطرفی و آنطرفی یا دوقطبی بسازیم؛ بدون قضاوت و همان چیزی که گفته شده و همان چیزی که در خاطرهها دربارهاش آمده را بدون ملاحظه مصلحتاندیشانه که خب حالا اگر این را بگوییم فلان گروه ناراحت میشود و اگر نگوییم به گروهی دیگر برمیخورد، بیاوریم. به راحتی همه صحبتها را گفتیم و حتی اشتباهات کاراکتر را هم گفتیم.
* مشخص است که ناآرامیهای دیماه و قطع اینترنت کار شما را هم به تعویق انداخت اما اینکه بهطور کل فیلم به جشنواره رسید عجیب است، چون کار شما طبیعتاً باید خیلی استفاده زیادی از جلوههای ویژه داشته باشد.
خیلی قبلتر از این درگیریها پروژه ویژوال ما انجام شد چون موازی با پروسه ضبطمان بود که این کار انجام میشد و مثلاً ویژوالافکت فصل کودکی که داخل روستا بود، خیلی زودتر شروع شده بود.
* داخل خود استان کرمان فیلمبرداری کردید؟
کار ما 2 بخش دارد. بخش روستا در روستای هیو شهرستان هشتگرد ساخته شد. ما در دامنه کوهی که خیلی از نظرمان جالب آمد، به طور کامل یک روستایی را ساختیم و بعد پروژه منتقل شد به کرمان و در لوکیشنهای واقعی کرمان بخش شهر را ساختیم.
* ما در سینمایمان شاید ۱۰ سال است که به ساختن تهران قدیم رسیدهایم اما شهرستانهای قدیم را کمتر توانستهایم بازسازی کنیم. کار شما از این لحاظ سخت و بدیع نبود؟
اولین بار من در فیلم کوتاه، «۱۳ سالگی» را در شهرک غزالی کار کردم. اینجا اما نماهای خارجی خیلی متنوعی داشتیم. بخشی از شهر را بردیم غزالی ولی در نهایت دیدیم که داریم کیفیت اثر را قربانی میکنیم و رفتیم سمت اینکه برویم کرمان را ببینیم. در کرمان همه کوچهپسکوچههای قدیمی و بازار را دیدیم و آن بخشی که میتوانستیم را کار کردیم و بقیه را با جلوههای ویژه ترکیب کردیم.
* با توجه به فیلمی که دیدیم و فضایی که از کرمان ۶۰ سال پیش درآورده بودید، میتوانم بپرسم خودتان هم کرمانی هستید یا نه؟
من در این پروژه و قبل از آن در 2 سالی که رفتم و یک سریال کرمانی هم کار کردم به اسم «کلانتری ۱۱»، کاملا کرمانی شدم. حتی در همین پروژه، جاهایی که قرار بود مثلا کسی برای هنرپیشهها بازی کند تا بفهمند که منظور چیست، خودم کرمانی حرف میزدم؛ آن هم با انواع مختلف لهجههایشان در شهرهای مختلف.
گفتوگو با مهدی مطهر، تهیهکننده و یکی از نویسندگان فیلم کوچ
هجرت به سوی خدا
در سالهایی که سینمای قهرمانمحور ایران اغلب با شمایلی پرزرقوبرق، موسیقیهای پرحجم، روایتهای خطی و تأکید بر لحظههای حماسی شناخته میشود، فیلم «کوچ» مسیر دیگری را انتخاب کرده است؛ مسیری آرامتر، انسانیتر و بهظاهر کمادعاتر؛ فیلمی که به جای ایستادن روی نقطه اوج، به مسیر رسیدن به آن نقطه نگاه میکند و به جای بازنمایی قهرمان در قامت یک اسطوره دستنیافتنی، او را به زندگی روزمره، خاطرات پراکنده و زیست شخصیاش بازمیگرداند. همین انتخاب است که «کوچ» را از بسیاری آثار مشابه سالهای اخیر متمایز میکند.
مهدی مطهر، تهیهکننده فیلم، معتقد است روایت قهرمان ملی الزاماً نباید مستقیم، خطی و مبتنی بر ایونتهای بزرگ باشد. به باور وی، آنچه مخاطب امروز بیش از هر چیز به آن نیاز دارد، درک انسانی قهرمان است؛ اینکه بداند قهرمانها چگونه زندگی کردهاند، چگونه تصمیم گرفتهاند و چقدر به زندگی معمولی ما شبیه بودهاند. «کوچ» دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ از کودکی، نوجوانی، جابهجاییها، مهاجرتها و انتخابهایی که بهتدریج یک مسیر را میسازد. این فیلم که با اقتباس آزاد از کتابهایی چون «باران گرفته است» شکل گرفته، آگاهانه از الگوهای رایج سینمای قهرمانمحور فاصله میگیرد. خبری از سلبریتیهای پرتعداد، صحنههای اغراقشده یا روایتهای شعاری نیست. در عوض، دوربین روی جزئیات مکث میکند؛ روی فضا، طبیعت، روابط انسانی و خاطراتی که شاید در نگاه اول کوچک به نظر برسند اما در نهایت، بنیان یک شخصیت بزرگ را میسازند.
«کوچ» همچنین تجربهای متفاوت در کارنامه مهدی مطهر محسوب میشود؛ تهیهکنندهای که پیش از این با فیلم «منصور» نشان داده بود علاقهمند به روایت قهرمانان معاصر است اما اینبار، به جای تمرکز بر یک تصمیم یا رویداد تاریخی مشخص، سراغ زیست طولانیمدت یک قهرمان رفته است؛ حضوری که در جشنواره فجر، میتواند بار دیگر این پرسش را مطرح کند: آیا سینمای قهرمانمحور ایران آماده عبور از کلیشهها و تجربه روایتهای انسانیتر است یا نه؟ در ادامه گفتوگوی «وطن امروز» با مهدی مطهر، تهیهکننده این اثر را میخوانید.
***
* آقای مطهر، فیلم «کوچ» به جای روایت مستقیم از یک قهرمان ملی، سراغ روایتی غیرمستقیم رفته است؛ چرا چنین تصمیمی گرفتید؟
این تصمیم یکشبه گرفته نشد. معمولاً انتخاب فرم روایت، حاصل یک مسیر فکری است که از قبل شروع میشود و در طول مسیر تولید، انگیزهها و دلایل تازهتری هم به آن اضافه میشود. ما وقتی به سوژه نگاه کردیم، دیدیم درباره این قهرمان ملی، اطلاعات رسمی، دادههای تاریخی و روایتهای مستقیم کم نیست اما آنچه کمتر دیده شده است، زیست انسانی، جزئیات زندگی و تجربههای شخصی او است. روایت غیرمستقیم به ما این اجازه را میداد که از دل خاطرات، فضا و اتمسفر، به قهرمان نزدیک شویم و از مسیر شعار یا بازنماییهای مرسوم فاصله گرفتیم.
* این انتخاب چه مزیتی نسبت به روایت کلاسیک و خطی دارد؟
روایت مستقیم معمولاً قهرمان را در جایگاهی دور از مخاطب قرار میدهد؛ انگار او از ابتدا قهرمان است اما روایت غیرمستقیم کمک میکند مخاطب ببیند این آدم چگونه زندگی کرده، چگونه تصمیم گرفته، چطور شبیه بقیه ما بوده و آرامآرام به آن نقطه رسیده است. برای ما مهم بود که قهرمان را از اسطوره بودن صرف خارج و به انسان عادی بودن نزدیک کنیم.
* اشاره کردید فیلم بر اساس کتاب شکل گرفته؛ کمی درباره منبع اقتباس توضیح میدهید؟
بله، فیلم ما متأثر از 2 کتاب است؛ یکی «باران گرفته است» که حاصل دهها مصاحبه دقیق و چندساله است و دیگری «از چیزی نمیترسیدم»، بویژه کتاب «باران گرفته است» برای ما یک گنجینه بود. آقای احمد یوسفزاده با دقتی مثالزدنی خاطرات را جمعآوری کرده است و ما تلاش کردیم به روح آن وفادار بمانیم.
* با این حال فیلم شما شبیه آثار پرزرقوبرق قهرمانمحور سالهای اخیر نیست؛ این فاصلهگذاری آگاهانه بود؟
کاملاً آگاهانه بود، چرا که در سالهای اخیر نوعی سینمای قهرمانمحور مد شده که متکی به سوپر پروداکشن، بازیگران متعدد، موسیقی پرحجم و جلوههای اغراقشده است. ما عمداً از این فضا فاصله گرفتیم و ترجیح دادیم به جای شلوغی به جزئیات برسیم؛ جزئیاتی مانند فضا، طبیعت و اتمسفر را اولویت قرار دادیم.
* این رویکرد باعث نشده مخاطب عام کمتر با فیلم ارتباط بگیرد؟
اتفاقاً برعکس. ما سعی کردیم با دقت در جزئیات، منطقهای بودن فضا و خاطرهانگیز کردن موقعیتها، مخاطب شهری را هم درگیر کنیم. اینکه یک تماشاگر بگوید چرا باید فیلمی درباره یک زیست روستایی یا عشایری در دهههای گذشته ببیند، برای ما یک چالش بود و تلاش کردیم با درست پرداختن، آن را به غافلگیری تبدیل کنیم.
* شما پیش از این فیلم «منصور» را هم تهیه کرده بودید. تفاوت تجربه «کوچ» با «منصور» در چیست با اینکه هر دو کار با محوریت قهرمانان ملی بودند؟
منصور هم برای من فیلم بسیار مهمی است و هنوز هم معتقدم جزو فیلمهای شاخص قهرمانمحور بعد از انقلاب است اما آن فیلم بیشتر مستندگونه بود و روی یک ایونت مشخص تمرکز داشت. در «کوچ» ما از ایونت فاصله گرفتیم و به زیست پرداختیم؛ به کودکی، نوجوانی، رفاقتها، خانواده و تصمیمهای روزمره شخصیت داستان تمرکز داشتیم.
* این تفاوت، روی زبان بصری فیلم هم تأثیر گذاشته؟
«کوچ» به سمت تصاویر طبیعتگرا و حتی کارتپستالی میرود. دوربین، دکوپاژ و ریتم روایت، سینماییتر شده و از فضای صرفاً مستند فاصله گرفته است.
* درباره عنوان فیلم هم بگویید؛ چرا «کوچ»؟
کوچ فقط یک جابهجایی فیزیکی نیست. در فرهنگ ما، کوچ و هجرت همواره مقدمه رشد است. قهرمان فیلم ما در زندگیاش بارها کوچ کرده؛ از روستا به شهر، از شهر به منطقه، از یک موقعیت به موقعیتی دیگر. این جابهجاییها هویت او را ساختهاند.
* چقدر به زندگینامه بر اساس کتاب وفادار ماندید و چقدر درام را وارد داستان کردید؟
بیش از ۹۹ درصد بر اساس زندگینامه واقعی پیش رفتیم. تغییرات ما بسیار جزئی بود؛ گاهی در زمانبندی یا اسمها، آن هم برای آنکه ریتم درام حفظ شود. حساسیت سوژه و اینکه همه افراد جامعه در ذهن خود پیشزمینهای از این قهرمان ملی دارند، اجازه نمیداد دست به اغراق یا تحریف بزنیم.
* کار با یک کارگردان فیلماولی چه چالشهایی داشت؟
کارگردان فیلماولی اگرچه ریسک دارد اما اگر درست هدایت شود، تبدیل به انرژی میشود. فیلمسازان که کارگردانی فیلم اول را تجربه میکنند معمولاً انگیزه و جسارت بالایی دارند؛ بیشتر مطالعه میکنند و همین میتواند موتور محرک پروژه باشد.
* حضور فیلم در جشنواره فجر چقدر برایتان مهم بود؟
جشنواره فجر هنوز هم سکوی اصلی دیده شدن فیلمها است. ما اگر قصد حضور در فجر نداشتیم، اینقدر فشرده کار نمیکردیم.
* در نهایت، بزرگترین چالش تولید «کوچ» چه بود؟
زمان محدود، بودجه متوسط و فیلمبرداری خارج از تهران از جمله چالشهای این پروژه بود اما وقتی به پشت سر نگاه میکنم، حس میکنم همه عوامل با دل و جان پای کار بودند و همین، ارزشمندترین دستاورد ما است.