14/بهمن/1404
|
15:23
بازدارندگی در فضای خاکستری

مردم به ‌مثابه سلاح

حمید ملک زاده: در دنیای جدید با گسترش دسترسی‌های جهانی به آحاد مردم از طریق تکنولوژی‌های رسانه‌ای جدید با صورت‌های نوینی از رقابت سیاسی و جنگ مواجه هستیم که در آن مردم از یک توده بی‌شکل دور از دست، به سلاح تبدیل شده‌اند. 
این مساله با گسترش علوم ‌‌شناختی و تکوین مطالعات رفتارشناسانه که بر انواع روانشناسی‌ رفتارگرایانه استوار است، علوم‌ ‌شناختی و انواع رفتارگرایی را به سلاح‌هایی جدید تبدیل کرده‌ که می‌‌شود ضمن استفاده‌ از آنها هر واحد انسانی را به ابزاری برای جنگ و وسیله‌ای برای محقق کردن سیاست‌هایی خاص از سوی دولت‌های متخاصم در نبردهای سیاسی گوناگون تبدیل کرد. اگر دیروز ضمن مطالعه درباره کیفیات و رفتار اتم‌ها می‌شد به سلاح ترسناکی دست یافت که با یک شلیک می‌تواند هزاران انسان را به کام مرگ بکشاند، امروز با تبدیل‌ هر انسان به یک واحد اتمی و مطالعه درباره ویژگی‌های ‌شناختی و رفتاری او، نیروی عظیم نهفته در او را به سلاحی کشنده تبدیل کرده‌اند؛ سلاحی کشنده که در درجه اول در نتیجه یک‌جور شکاف اساسی درون فرد و در نتیجه آزادسازی انرژی طبیعی شگرفی که در او قرار داده شده عمل می‌کند. در چنین زمانه‌ای باید ابزارهای پیچیده‌ای برای بازدارندگی در جنگ میان دولت‌ها پیش‌بینی کرد؛ ابزارهای پیچیده‌ای که موضوع اصلی آنها فرد انسانی و نظام ‌شناختی نهفته در پسِ رفتارهای او است. 


مسأله درباره چیست؟
 جهان معاصر بتدریج در حال عبور از الگوهای کلاسیک جنگ ‌و صلح است. زمانی نه‌چندان دور، تصور ما از قدرت ملی با تصاویر آشنایی گره‌ خورده بود: ستون‌های زرهی، آسمان پر از جنگنده‌ها، ناوهایی که در آب‌های دوردست قدرت‌نمایی می‌کردند و زرادخانه‌هایی که به ‌مثابه تضمین نهایی امنیت تلقی می‌شد. بازدارندگی نیز معنایی نسبتاً روشن داشت؛ اگر کشوری توان تخریب متقابل را در سطحی باورپذیر نشان می‌داد، دشمن از آغاز جنگ منصرف می‌شد اما این تصویر امروز دیگر تمام واقعیت را توضیح نمی‌دهد. رقابت میان دولت‌ها به حوزه‌ای لغزنده و مبهم وارد شده است؛ حوزه‌ای که نه می‌توان آن را صلح نامید و نه جنگ. تحلیلگران راهبردی از این وضعیت با عنوان «فضای خاکستری» یاد می‌کنند؛ قلمرویی میان مخاصمه آشکار و آرامش رسمی که در آن فشار، رقابت و اثرگذاری به طور دائم جریان دارد، بی‌آنکه لزوماً گلوله‌ای شلیک یا پرچمی پایین کشیده شود. 
 در چنین فضایی، آنچه تعیین‌کننده است نه صرفاً قدرت تخریب، بلکه توان شکل‌ دادن به ادراک، محاسبات و حتی احساسات جوامع است. تحولات فناورانه، بویژه گسترش شبکه‌های ارتباطی و رسانه‌های دیجیتال، این جابه‌جایی را شتاب داده‌ است. اگر در گذشته فاصله جغرافیایی نوعی سپر امنیتی محسوب می‌شد، امروز پیام‌ها، روایت‌ها و تصاویر در کسری از ثانیه از مرزها عبور می‌کند. نتیجه آن است که دولت‌ها و حتی بازیگران غیردولتی، بیش از هر زمان دیگری به ذهن و زندگی روزمره مردم دسترسی پیدا کرده‌اند. این دسترسی صرفاً به معنای اطلاع‌رسانی نیست، بلکه امکان اثرگذاری تدریجی بر نحوه دیدن جهان، قضاوت‌ و تصمیم‌ گرفتن را فراهم آورده است. در این چارچوب، انسان عادی جایگاه تازه‌ای پیدا کرده. شهروند دیگر فقط تماشاگر تحولات ژئوپلیتیک نیست؛ او می‌تواند حامل یک روایت، تقویت‌کننده یک موج روانی یا حتی ناخواسته بخشی از یک عملیات اثرگذاری باشد. کافی است فضای عمومی جامعه دچار تردید شود، اعتماد کاهش یابد یا آینده مبهم به نظر برسد، در چنین شرایطی، بدون آنکه حمله نظامی رخ دهد، ظرفیت یک کشور برای کنش جمعی و تصمیم‌گیری منسجم تضعیف می‌شود.


رنگ‌هایی با طعم سلاح‌های کشتار جمعی یا دفاع
فضای خاکستری دقیقاً بر همین نقطه تمرکز دارد: فرسایش آرام اما پیوسته. هدف در این نوع رقابت، الزاماً شکست فوری رقیب نیست، بلکه تغییر تدریجی محاسبات او است، به ‌گونه‌ای که در بزنگاه‌های حساس، محتاط‌تر، مرددتر یا حتی منفعل‌تر عمل کند. ابزارهای این فرسایش نیز متنوع است: از عملیات سایبری و فشارهای اقتصادی هدفمند گرفته تا موج‌های رسانه‌ای و روایت‌هایی که تلاش می‌کند شکاف‌های موجود در هر جامعه را عمیق‌تر کند. شکاف‌ها در این میان اهمیت تعیین‌کننده‌ای دارد. هر جامعه‌ای به طور طبیعی دارای تفاوت‌های نسلی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی است اما هنگامی که این تفاوت‌ها به گسل تبدیل شود، به نقطه ورود رقابت خارجی بدل می‌شود. فردی که احساس می‌کند از آینده اقتصادی خود اطمینان ندارد یا رابطه‌ای مبتنی بر اعتماد با نهادهای رسمی برقرار نکرده، آمادگی بیشتری برای پذیرش روایت‌های جایگزین خواهد داشت. به همین دلیل، امنیت در جهان امروز تنها در مرزها تعریف نمی‌شود؛ بخشی از آن در کیفیت رابطه میان دولت و جامعه ریشه دارد. در چنین وضعیتی، مفهوم بازدارندگی نیز ناگزیر دچار دگرگونی شده است. بازدارندگی دیگر صرفاً تهدید به پاسخ نظامی نیست، بلکه به معنای کاهش امکان اثرگذاری رقیب است. به بیان ساده‌تر، اگر کشوری بتواند جامعه‌ای آگاه، نهادهایی کارآمد و اقتصادی باثبات داشته باشد، هزینه عملیات خاکستری علیه آن بشدت افزایش می‌یابد و رقیب زمانی دست به اقدام می‌زند که احتمال موفقیت را بالا ببیند؛ بازدارندگی نوین دقیقاً بر تغییر این محاسبه استوار است. البته این تحول به معنای کمرنگ‌ شدن نقش قدرت نظامی نیست. برعکس، توان دفاعی همچنان یکی از پایه‌های اصلی امنیت باقی‌ مانده اما کارکرد آن پیچیده‌تر شده است. قدرت نظامی امروز بیش از آنکه صرفاً برای جنگیدن باشد، برای جلوگیری از جنگ به کار می‌رود.
نمایش آمادگی دفاعی، قابلیت واکنش سریع و حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی - از شبکه انرژی گرفته تا سامانه‌های ارتباطی - پیام روشنی به رقبا می‌دهد: عبور از خطوط نانوشته می‌تواند با هزینه‌ای غیرقابل‌ پیش‌بینی همراه شود. با این‌ حال، شاید تعیین‌کننده‌ترین میدان رقابت خاکستری، اقتصاد باشد؛ میدانی خاموش که آثار آن، گاه از هر رویارویی نظامی ماندگارتر است. فشارهای مالی، محدودسازی دسترسی به بازارها، اختلال در زنجیره‌های تأمین یا حتی ایجاد انتظارات تورمی می‌تواند فضای روانی یک جامعه را دگرگون کند. اقتصادی که دچار نااطمینانی مزمن شود، بتدریج به بستری برای اضطراب جمعی تبدیل خواهد شد و همین اضطراب، قدرت تصمیم‌گیری را تحت‌ تأثیر قرار می‌دهد. از این‌ رو، تاب‌آوری اقتصادی به یکی از ارکان بازدارندگی بدل شده است. تنوع‌بخشی به روابط تجاری، کاهش وابستگی‌های پرریسک و ایجاد ثبات نسبی در سیاست‌گذاری‌ها نه‌تنها اهداف اقتصادی، بلکه ضرورت‌های امنیتی محسوب می‌شود. جامعه‌ای که افق اقتصادی خود را قابل‌ پیش‌بینی بداند، کمتر در معرض موج‌های هیجانی قرار می‌گیرد. در کنار اقتصاد و قدرت دفاعی، عامل دیگری نیز در فضای خاکستری نقشی فزاینده یافته است: روایت. روایت‌ چارچوبی می‌سازد که مردم از خلال آن واقعیت را تفسیر می‌کنند. روایتی که بتواند امید ایجاد کند و تصویری باورپذیر از آینده ارائه دهد، خود نوعی سرمایه راهبردی است.


جنگ روایت‌ها
در مقابل، خلأ روایی معمولاً با روایت‌هایی پر می‌شود که بر تردید و بدبینی تکیه دارند. به همین دلیل، رقابت امروز تا حد زیادی بر سر معناست؛ اینکه یک جامعه خود را چگونه می‌بیند و آینده‌اش را چگونه تصور می‌کند. مجموع این تحولات نشان می‌دهد مفهوم قدرت در حال بازتعریف است. قدرت دیگر صرفاً در تعداد تجهیزات یا اندازه بودجه دفاعی خلاصه نمی‌شود، بلکه ترکیبی است از انسجام اجتماعی، مشروعیت نهادی، کارآمدی اقتصادی، ظرفیت فناورانه و توان دفاعی. ضعف در هر یک از این حوزه‌ها می‌تواند به روزنه‌ای برای اثرگذاری بیرونی تبدیل شود. در این میان، شاید مهم‌ترین خطای راهبردی آن باشد که مردم صرفاً به ‌عنوان نقطه آسیب‌ دیده شوند. تجربه نشان می‌دهد جامعه‌ای که احساس مشارکت، عدالت و تعلق داشته باشد، نه‌تنها آسیب‌پذیر نیست، بلکه خود به بخشی از سازوکار بازدارندگی تبدیل می‌شود. اعتماد عمومی نوعی سپر نامرئی است؛ سپری که نفوذ در آن بسیار دشوارتر از عبور از مرزهای فیزیکی است. واقعیت آن است که مرز میان «میدان رقابت» و «زندگی روزمره» کمرنگ شده است. رقابت‌ها دیگر فقط در پایگاه‌های نظامی یا اتاق‌های فرماندهی رخ نمی‌دهد، بلکه در فضای اطلاعاتی، در بازارها و حتی در برداشت‌های ذهنی شهروندان جریان دارد. به همین دلیل، بازدارندگی در عصر فضای خاکستری بیش از هر زمان دیگری به یک نگاه جامع نیاز دارد؛ نگاهی که امنیت را حاصل برهم‌کنش قدرت سخت و نرم، اقتصاد و جامعه و دولت و شهروند بداند. جهانی که پیش روی ما قرار دارد، احتمالاً کمتر شاهد جنگ‌های اعلام‌شده و بیشتر صحنه رقابت‌های مستمر اما کم‌صدا خواهد بود. در چنین جهانی، کشوری موفق‌تر است که بتواند میان قدرت دفاعی، ثبات اقتصادی و انسجام اجتماعی توازن برقرار و در عین‌ حال روایت قانع‌کننده‌ای از مسیر آینده خود ارائه کند. بازدارندگی دیگر فقط در زرادخانه‌ها شکل نمی‌گیرد؛ بخش مهمی از آن در اعتماد، امید و توان ایستادگی جوامع ریشه دارد.


تجربه جدید ایران و آمریکا
آنچه را از دفاع ملی ۱۲ روزه به این‌ طرف در رابطه میان ایران و ایالات متحده مشاهده می‌کنیم، بر این‌ اساس می‌توانیم مورد بررسی قرار دهیم. اینطور به نظر می‌رسد که تجربه حمله نظامی رژیم صهیونیستی و ارتش آمریکا به ایران و پیوست‌های رسانه‌ای آن مهم‌ترین عرصه ظهور این فضای خاکستری بود. تجربه این موضوع، ضرورت حرکت به ‌سوی اقتصاد باثبات و پیش‌بینی‌پذیر، تمرکز بر روایت‌های ملی، مذهبی و میهنی از هویت سیاسی و تلاش برای بازگرداندن مردم به آغوش هویت‌های سلب‌شده از آنان را ایجاد کرد؛ تلاشی که نتیجه آن را به خشن‌ترین شکل ممکن در بلوایی مشاهده می‌کنیم که در پی اعتراض مشروع بازاریان به احساس بی‌ثباتی اقتصادی در کشور رخ ‌داد. در جنگی که به ۱۲ روز دفاع ملی ماندگار در مقابل زیاده‌خواهی قدرت‌های خارجی منتهی شد، حمله نظامی بهانه‌ای برای ایجاد آشوب داخلی در نظر گرفته شده بود اما در جنگ جدید، بلوای ناشی از بی‌جا کردن ذهن بخشی از شهروندان ایرانی با عاملیت گروه‌های ترور جاگیرشده در میان مردم بهانه لشکرکشی نظامی شده است. این موضوع بسیار مهمی است که در هر شکلی از سیاست‌ورزی دفاعی، اقتصادی و اجتماعی در آینده باید به آن توجه
 کند.

ارسال نظر