
عرفان خیرخواه: شهادت سیدحسن نصرالله و به فاصلهای کوتاه شهادت سیدهاشم صفیالدین که دبیرکل بعدی حزبالله لبنان شده بود، به شوک بزرگی برای بسیاری از هواداران محور مقاومت تبدیل شد. این همان اتفاقی بود که همه میترسیدند اگر رخ دهد، چیزی از نیروی مقاومت حزبالله باقی نماند و بهعلاوه، شخص سیدحسن طی چند دهه فعالیت مجاهدانهاش، یک رابطه عاطفی قوی با مردم آزاده سراسر منطقه و جهان پیدا کرده بود و این رخداد، ضربه احساسی بدی وارد کرد. تشییع نصرالله به دلایل امنیتی با چند ماه تعویق انجام شد اما شکوه بینظیری داشت؛ نه فقط به دلیل میزان بالای جمعیت حاضر در آن، بلکه جنس این رویداد همانطور بود که میبایست در شأن سید مقاومت باشد و جنبههای فرهنگی نابی از آن به یادگار ماند. در شرایطی که همان دشمن به ایران هم حمله کرد و رهبر انقلاب را به شهادت رساند و هنوز این نبرد به پایان نرسیده، یادآوری موردی مثل حسن نصرالله برای مردم ما بسیار الهامبخش است. دشمنان فکر میکردند با کشتن رهبر یک جریان، آن جریان از بین خواهد رفت اما جنگ رمضان نشان داد که به این ترتیب نهتنها ایران از چرخه مقاومت خارج نمیشود، بلکه حزبالله هم به صحنه بازگشت. این رویداد به تعبیر رهبر شهید انقلاب باعث بعثت مردم ایران و کل آزادگان جهان هم شد و حالاست که مردم حاضر در خیابانها و میادین سراسر ایران، همدلی بیشتری با تشییعکنندگان پیکر سیدحسن نصرالله پیدا میکنند. آنها نیز منتظر چنین تشییعی، شاید با ابعاد بزرگتر برای قائد شهید هستند. با حسین شرفخانلو که برای تشییع پیکر شهید سیدحسن نصرالله به لبنان سفر کرده بود و اخیراً در این باره کتاب «پنج سفر» را به انتشار رسانده، گفتوگویی انجام دادهایم.
کتاب «پنج سفر» را با ساختاری متفاوت و برگرفته از نام «اسفار پنجگانه» تورات بخشبندی کردهاید؛ چرا این الگو را برای روایت سفرتان به تشییع سیدحسن نصرالله انتخاب کردید؟
این سفر ذاتاً بر اثر یک جنایت صهیونیستی و عبرانی اتفاق افتاد. من هرگز به لبنان نمیرفتم، مگر به خاطر آن جنایتی که ارتش صهیونیستی مرتکب شد؛ در تابستان و پاییز سال ۱۴۰۳، 2 دبیرکل حزبالله را در فاصله کوتاهی از هم به شهادت رساند: سیدحسن نصرالله و سپس سید هاشم صفیالدین. 6-5 ماه بعد که هیاهوها خوابید و امکان سفر فراهم شد، توانستم خود را به لبنان برسانم تا در تشییع سیدحسن نصرالله حضور یابم. از آنجا که تنها 5 روز در لبنان بودم و این 5 روز، 5 مرحله و 5 مقطع داشت، به نظرم رسید این میتواند ایهام و تجانسی با «اسفار خمسه» داشته باشد؛ همان مفهومی که ما در ادبیات فارسی خود با آن آشنایی داریم. این تداعی معنی میتوانست در ذهن خواننده شکل بگیرد.
در ابتدای کتاب کسی به شما میگوید رفتن به لبنان در آن شرایط «خودخواهی» است؛ این اتهام چقدر در وجود شما تردید ایجاد کرد و چه فرآیندی را طی کردید تا در نهایت تصمیم به سفر گرفتید؟
ذات رفتن به یک کشور جنگزده که دولت ثابتی هم ندارد و با جنگی روبهرو است که طرف مقابل غیرمتعهد و غیراخلاقی است، خطرناک بود. ما در لبنان با ارتشی طرف هستیم که هیچ خط قرمزی را مراعات نمیکند. پیش از 7 اکتبر2023، ارتش اسرائیل دستکم در ظاهر برخی خطوط قرمز را حفظ میکرد اما بعد از 7 اکتبر دیگر هیچ حجب و حیایی از خود نشان نداد. آنها هر جنایتی دلشان خواست انجام دادند: سیدحسن را زدند، 2 هفته بعد سید هاشم را زدند، برای کودکان و غیرنظامیان هم هیچ حد و مرزی قائل نشدند، 70-60 هزار نفر را در غزه به خاک و خون کشیدند. آتشبس نیمبندی هم که میان حزبالله و ارتش اسرائیل برقرار شده بود، واقعاً نیمبند بود و اگر میخواستند حمله کنند، کسی نمیآمد به آنها بگوید چرا زدید. هیچ مجمع بینالمللی نبود که آنها را بازخواست کند. بنابراین شما با گرگی طرف هستید که هیچ اصل اخلاقی، انسانی و شرافتی برایش معنا ندارد. برای همین است که وقتی میروید، میدانید به محیطی پا میگذارید که هیچ حمایت کنسولی و نظامی ندارید. جلیقه ضدگلوله به کارتان نمیآید. باید بر مبنای باور خود تصمیم بگیرید و بروید. این سفر یک تصمیم کاملاً شخصی و قلبی بود. من نه مقام رسمی ایران هستم که حضورم تأثیر دیپلماتیک داشته باشد، نه نماینده مجلس هستم، نه حتی فردی با فالوور بالا در فضای مجازی. یک آدم معمولی از کوچه و بازار هستم. این تصمیم بر اساس آن سبک زندگی شکل گرفت که باورم داشتم.
وقتی آن دوستم به من گفت «کاملاً خودخواهی»، راستش را گفت اما من به این فکر کردم که مگر من پسر علی شرفخانلو نیستم؟ اگر پدرم بود، چه کار میکرد؟ پدرم تشییع سیدحسن نصرالله را از تلویزیون نگاه نمیکرد؛ یا پا میشد و میرفت، آن هم زودتر. پدرم در جنگ مسؤول تدارکات بود. الان هم آنجا جنگ است؛ شاید 2 ماه زودتر میرفت تا کارهای تدارکاتی را آماده کند. حالا که من نتوانستم زودتر بروم، لااقل برای خود تشییع میروم.
ساختار پنجگانه کتاب («سرعتگیر، مقتل، مشاهده، تشییع، شیرینیدیر») بسیار نامتعارف و شخصی است؛ هر یک از این بخشها نماد چه مرحلهای از تجربه زیسته شما در لبنان بود؟
من نمیدانستم چه اتفاقی قرار است برایم بیفتد. فقط کیفم را برداشتم و راه افتادم. تا یک هفته مانده به سفر، پروازها مدام پس و پیش میشد و کنسل میشد. اول قرار بود با پرواز مستقیم تهران- بیروت بروم که کنسل شد. بعد مسیر عربی را امتحان کردم. بعد دیدم اگر بخواهم از تبریز بروم و به تهران بیایم، خیلی طول میکشد. واقعاً نمیدانستم چه اتفاقی میافتد. ترکیه را هم بارها رفته بودم؛ شرق ترکیه را رفته بودم اما استانبول نرفته بودم.خودم را انداختم در آن گرداب اتفاق تا ببینم سرانجامم چه میشود. هنوز نمیدانستم چه خواهد شد اما خود را سپردم به دل اتفاق و اتفاقات خوبی هم برایم افتاد. نمیدانستم قرار است روز دوم کجا بروم؛ هیچ هماهنگیای نکرده بودم که مثلاً فلانی را ببینم. همه این اتفاقات، خودبهخود برایم رخ داد. من گزارش سفر را برای خودم یادداشت میکردم. بعداً که آمدم آنها را بنویسم، به برجستهترین اتفاق هر روز نگاه کردم و آن را به عنوان نام همان روز انتخاب کردم. اینطور نبود که از قبل قالبی داشته باشم، بعد محتوا را در آن بریزم. نامگذاری این فصلها هم بداهه بود، مثل اینکه بچه به دنیا میآید بعد اسمش را میگذاری.
در کتاب، تشییع سیدحسن نصرالله را «اتفاقی که در طول تاریخ فقط یک بار میافتد» توصیف کردهاید؛ چه ویژگیای در این تشییع آن را تکرارنشدنی میکند؟
جغرافیای سیاسی شام را در نظر بگیرید. یک تکه از آن شده لبنان. آن تکه بسیار کوچک، یک شهر بزرگ دارد به نام بیروت. بیروت در طول تاریخ هیچ وقت آن همه آدم را یکجا ندیده بود. هیچوقت، از روزی که آدمها شهرنشین شدند و بیروت، بیروت شد. فکر نمیکنم دوباره آن کاریزما وجود داشته باشد که چنین جمعیتی را در یک نقطه محدود، دور ورزشگاه «کَمیل شَمْعُون» جمع کند. ما تشییع حاج قاسم سلیمانی را داشتیم اما جغرافیایش متکثر بود: اهواز، کرمان، تهران، قم، مشهد. ایران جغرافیای وسیعی دارد و جمعیت دهها میلیونی اما لبنان هیچوقت جمعیتش بالای 10 میلیون نبوده. سکنه ساکن لبنان زیر 3 میلیون نفر است. به اعتراف شبکههای غربی، 1.5میلیون نفر در آن روز دور ورزشگاه جمع شده بودند. یعنی نصف جمعیت حاضر لبنان. شما تصور کنید در تشییع امام خمینی(ره) 40 میلیون نفر جمع شده باشند؛ اصلاً تهران گنجایش ندارد. ما در تشییع حاجقاسم جمعیت میلیونی داشتیم، نه نصف جمعیت ایران اما همین نسبت، عدد خیلی بزرگی است. از این اتفاق میتوان تحلیلهای اجتماعی بسیاری بیرون کشید: مثلاً چند نفر از آن جمعیت شیعه بودند، چند نفر سنی، چند نفر مسیحی. همین سخنرانی آخر رهبر معظم انقلاب که یک پاراگراف بیشتر هم نبود، نشان داد گسلهای اجتماعی در زیر تابوت سیدحسن پُر میشود. ایشان فرمودند: «آنچه من در تبریز دیدم، از پیر و جوان و کودک و زن، نشان میدهد شکاف نسلی حل شده است». یعنی همه آمده بودند. در تشییع سیدحسن هم- من در کتاب عکسها را هم عمداً چنین گزینش کردم- هم بیحجاب داشتیم، هم با حجاب؛ هم زن داشتیم، هم مرد و عده کثیری آنجا حضور داشتند.
از خیابانهای ضاحیه تا دیرقانون در جنوب لبنان، مسیرهای مختلفی را طی کردید؛ کدام یک از این مکانها بیشترین تأثیر عاطفی و معنوی را بر شما گذاشت؟
من کوچه پس کوچههای ضاحیه را خیلی دوست دارم. در آنجا میشد رد خون شهدا و مظلومیت بچههای حزبالله و زندگی جاری در میان شهادت را دید. یک اشاره مختصر هم کردم که در جنگ 33 روزه، نخالههای بمباران را میتوانستند ببرند در بیابانهای سوریه تخلیه کنند اما الان دیگر آن شرایط نیست. 6 ماه از جنگ گذشته بود و جایی برای تخلیه نخالهها نداشتند. مردم عادی لابهلای این آوارها زندگی میکنند. زندگی جاری است در جنگی که نه جنگ است نه صلح. این صحنه رنگ عجیب و غریبی داشت؛ بچههای حزبالله، بچههای بسیار مظلومی بودند.
در کتاب از «شیرینیدیر» به عنوان یکی از بخشهای پنجگانه سفر یاد کردهاید؛ این عنوان چه معنایی دارد و چه اتفاقی در آن بخش از سفر افتاد؟
قسمت شد برویم «دیر قانون»؛ آن روستا، محل تولد سیدهاشم صفیالدین بود. ایشان وصیت کرده بودند پیکرشان را در زادگاهشان دفن کنند. آنجا پوستری دیدم که روی آن نوشته بودند: «سیدهاشم، عسلُ الدَیر». یعنی عسل روستا. این تعبیر را خیلی دوست داشتم. عکسش را گرفتم. یاد آن تعبیر «قاسم بن الحسن» افتادم که شهادت را «عسل» تعبیر کرده بود. این واژه برایم خیلی قشنگ و جذاب بود. به همین دلیل، یکی از 5 سفر کتاب را با همین عنوان «شیرینی دیر» نامگذاری کردم.
در بخشی از کتاب میخوانیم: «سفر را با سفرهای سرعتگیر، مقتل، مشاهده، تشییع و شیرینی دیر بخشبندی کردهام و هر سفر یک گام است به سمت اتفاقی که در طول تاریخ فقط یک بار میافتاد و خیابانهای لبنان برای نخستین و آخرین بار بود که وزن حضور آن همه آدم را یکجا تحمل میکردند». فضای اجتماعی و روانی لبنان در فقدان رهبر مقاومت چگونه بود و به نظر شما این فقدان چه تأثیری در آینده مقاومت خواهد گذاشت؟
نکتهای که برای من خیلی جالب بود، این بود که مردم لبنان جزع و فزع نداشتند. این برایم خیلی غریب بود که یک بزرگ بیبدیل را از دست داده بودند اما جزع و فزع نمیکردند. سیدحسن لنگه نداشت و همچنان ندارد. این را بدون تعارف میگویم ما بزرگانی را از دست دادهایم که تا امروز جایگزینی نداشتند؛ مهدی باکری، همت. کجا مثل همت داشتیم؟ کجا مثل مهدی باکری داشتیم؟ کجا مثل سیدحسن نصرالله داشتیم؟ اما جالب است که سیدحسن حدود 30 سال دبیرکل بود؛ یعنی یک نسل، بلکه بیشتر، فرصت داشت نسل بعد را تربیت کند. او آنها را جوری تربیت کرد که بتوانند در فقدان او هم تاب بیاورند. رهبر معظم انقلاب در آخرین سخنرانی خود جمله معروفی فرمودند که «ملت ایران درسهای شیعی و اسلامی خود را خوب یاد گرفته است». ایشان نگفت «درس شیعی»، گفت «درسهای شیعی». یکی از آن درسها همین تابآوری است. امام حسین(ع) شهید شد اما شیعه منهدم نشد؛ شیعه تاب آورد. فاجعهای بزرگتر از شهادت امام حسین نداریم. تابآوری مردم لبنان برایم شگفتانگیز بود. آنها قهرمانانه بلد هستند سوگواری کنند. بله، ماتم دارند، گریه میکنند اما جوری گریه نمیکنند که دشمن از گریهشان شاد شود. خود ما هم بعد از شهادت رهبری، اینگونه سوگواری کردیم؛ جوری که دشمن شاد نشد.
اگر بخواهید مهمترین پیام کتاب «پنج سفر» را در یک جمله به کسانی که هنوز کتاب را نخواندهاند بگویید و اینکه چرا باید آن را بخوانند، چه میگویید؟
یک ملت قابلیت «مقاومت آگاهانه» را دارد. رهبر شهید ما در دهه 60 جملهای دارند: «امام حسین(ع) معلم مقاومت آگاهانه است». شهید سیدحسن نصرالله یک فرصت طلایی داشت برای تربیت نسلی که مقاومت آگاهانه داشته باشد و آن مقاومت آگاهانه را در لبنان به امتحان سخت بگذارد. به نظر من «پنج سفر» تاریخ مختصری است از مقاومت لبنان، از جغرافیای سیاسی و اجتماعی لبنان و اشاره مختصری هم دارد به این مفاهیم. شما ضمن خواندن ماجرای تشییع سیدحسن و جنایاتی که صهیونیستها در آنجا کردند و میکنند، میتوانید جغرافیای مختصری از سیاست و اجتماع لبنان به دست آورید. به نظر من اگر کسی بخواهد لبنان و تابلو معاصر مقاومت را بشناسد، «پنج سفر» یک بسته جمعوجور است.