از صفر تا صدفهای کوچک
الف. م. نیساری: «زنده باد یعنی مرگ»، مجموعه شعر عبدالحسین یعقوبیراد را انتشارات فصل پنجم در سال 1402 در300 نسخه و 79 صفحه چاپ و منتشر کرده است. این مجموعه 50 شعر دارد که 44 شعر آن در قالب غزل است و 6 شعر دیگر در قالب چهارپاره. غزلها اغلب عاشقانه و بیشتر در خطاب به یک «تو» یا معشوق است؛ در چهارپارهها هم شاعر بیشتر در فضای فلسفی سیر میکند؛ در فضاهای ناامیدی که سخنش از غم است و مسیر پرتلاطم انسان از ناکجا به ناکجا و نیز سخن از مرگ است که در آن فلسفه برابری در هر چیز، مضمون یکی از چهارپارههاست:
«رودخانه میداند
انجماد یعنی مرگ
بیدرنگ باید رفت
مکث باد یعنی مرگ
بیدرنگ باید شست
چشم خویش ار خفتن
در سیاهی این خواب
امتداد یعنی مرگ
دوستها و دشمنها
غالبا شبیه همند
در چنین معمایی
اعتماد یعنی مرگ
با شعارها مستیم
غافل از حقیقتها
مرده باد یعنی مرگ!
زنده باد یعنی مرگ!
حکم مجرمانه رسید!
وقت رقص بر دار است
در سکوت قاضی شهر
عدل و داد یعنی مرگ!»
شعر محتوا و مفهوم خاصی دارد اما شکل و زبان شعر چندان روان و گویا نیست و همین امر طبعا محتوا و مفهوم شعر را نیز تحت تاثیر قرار میدهد.
اما غزلهای مجموعه شعر«زنده باد یعنی مرگ» که 90 درصد اشعار این مجموعه را به خود اختصاص داده است. نخستین غزلی که شاعر در ناامیدی و سیاهیاش، نور امید میبیند چنین است:
«در میان بیقراریها قراری نیز هست
گر خزانی هست بیشک نوبهاری نیز هست
گر چه دنیا تیره اما چشم عاشق روشن است
بین قاب پلکها روی نگاری نیز هست
جستوجو کردم نوای عشق را، اهل دلی
گفت آواز دلانگیز قناری نیز هست
یافتم بخت سفیدم را میان موی یار
در شب تاریکِ ماهِ آشکاری نیز هست
از شراب تلخ هرگز دم زدن انصاف نیست
تا به لب شیرینلبان آبداری نیز هست
با حضورش کلبه غم شد بهشت آرزو
در بهشت ما بهرغم نور، ناری نیز هست
گرم در آغوش میگیرد مرا معشوقهام
عشق در ما هست، عشق پرشراری نیز هست»
غزلی با مفاهیمی که در سطح میگذرد. یعنی خود مضمون را بارها شاعران بزرگی چون سعدی و حافظ و مولانا به زبانها و بیانهای دیگر و عمیق و گسترده سرودهاند و این یعنی مشکل در مضمون نبوده و نیست که اساسا مشکل در مضمون و حتی مفاهیم نیست، بلکه حرف در این است که شاعر باید هر مضمونی را خوب ورز داده و بپروراند و مفاهیمش را شاعرانه بیان کند؛ یعنی آنها را در بستری از تخیل و عاطفه و اندیشه ناب بریزد و روان کند. در این صورت است که هر مفهوم ساده و معمولیای هم عمق و گسترای خود را نشان میدهد، چون اساسا هیچ مفهوم و معنایی نباید ساده و معمولی باشد، بلکه درک و نوع بیان ما از آنها ساده و معمولی است؛ حال چه در گفتارهای معمولی یا در شعر و فلسفه و هر کلام دیگری.
غزل دوم و سوم تا غزل هشتم که حرف از حرفهای معمولی است؛ حرف «تو را میخواهم و برای رسیدن به تو جور کشیدم و...، یا حرف از به درد خویش خو کردن است و... یا حرف از نگاهی است که با عاشق حرفها دارد و... یا حرف از رویای قشنگ و... یا نوشتن از تو و رویاهای تو و... یا حرف از هرگزهاست و...» و رسیدیم به غزل هشتم که تفاوت اندکی با غزلهای پیش از خودش دارد؛ چه در لفظ و چه در معنا و محتوا:
«انار لبت بر هوسها نمک زد؛ بخند
مرا باز جادو کن ای سحر ممتد؛ بخند
تو گفتی که عاشقکشی رسم افسانه است
ولی با لبت جانِ من بر لب آمد؛ بخند
نفسهام امواج عشق است، آرام و رام
بزن رنگِ توفان بر این جزر بیمد؛ بخند
به یک جرعه مضمون گلوی قلم تشنه است
تو لب تر کنی صد غزل میتراود؛ بخند
معمای تشکیک راهی به جایی نبرد
بدیهیست این عشق، پس نامردد؛ بخند
پریوار در بوم شب طرح مهتاب شو
تمنای چشمان من را نکن رد؛ بخند
رسیدم به پایان خود،ای که لبخند تو
بهانه برای شروعی مجدد؛ بخند»
اغلب غزلهای این مجموعه شعر دچار ضعف بیان و زبان نظمگونه یا نگاه سطحی و معمولی است؛ مانند غزل زیر:
«سر ناسازگاری داشتی با من همیشه تو
تمنا من، گریزان از توانستن همیشه تو
به قصد فتح سبز سرزمین آرزوهایت
سفر کردی، ولی با هر که الّا من همیشه تو
به هر ترفند ممکن میرساندی جان من بر لب
که بودی دوست نه، دشمنتر از دشمن، همیشه تو
منم سازی که درماندهست از موسیقی ماندن
و آهنگی که نوشیده نُت رفتن همیشه تو
منم شعر کسالتبار عشقی بر طناب دار
و حکم مرگ با امضای اهریمن همیشه تو!»
و ابیاتی که گویای غزلهایی سست است؛ مانند:
«ما طهارت لازمیم و بخت اما یار نیست
آب گرم چشمهها شد لحظه تغسیل، یخ!»
یا:
«خشکباری و جویباری نیست
تشنه رهگذار ما هرگز
در مذاب عذاب غوطهوریم
دوزخ و رحمت خدا؟! هرگز»
اما من در پی بهترین غزلهای مجموعه «زنده باد یعنی مرگ» هستم تا درباره آنها چند کلامی بگویم اما انگار هر چه در این دفتر بیشتر میگردم، کمتر مییابم. شاید غزل زیر یکی از بهترین غزلهای این دفتر باشد:
«در من سرودی تازه میانگیزد آوایت
رد میشود عشق از مسیر سرخ لبهایت
باید به دریا نه، به آتش دل زدن با تو
خورشید مبهوت است از اعجاز گرمایت
مرزی برای دلبری نگذاشتی باقی
هر جای دنیا رفتهای جمعیست شیدایت
مهمان شهر مردگان هم گر شوی، بیشک
هر مرده جان میگیرد از عطر مسیحایت!
ناقوسهای خفته همراه تو میرقصند
وقتی خیابان را نوازش میکند پایت!
در شام آخر خونشان بر گردن خویش است
آنها که مصلوبند در صحن کلیسایت!
تنتشنه بودی باده نابی طلب کردی
جامی غزلجوشانده کردم خرج اغوایت
میخواستم فرمانروای قلب تو باشم
دیدم که یک تبعیدیام در شهر رویایت!»
در این غزل ـ درست برخلاف بسیاری از غزلهای این دفتر ـ تصاویر و تخیل به قاعده و دارای هارمونی و توازن است و در کنارش یا در خود تخیل نیز عاطفه جاری است؛ زبان شعر هم با توجه به این برجستگیها طبیعی است و کم نمیآورد؛ یعنی این پیوستگی بین عناصر و ویژگهای شعری وجود دارد و این یعنی اینکه یکی که در شعر خوب درآمد، دومی هم به دنبالش خوب درخواهد آمد و همینطور تا آخر.
در غزل زیر نیز بیشترین برجستگی را نوع بیان و زبان شعر دارد؛ زبانی که در خود در حال گشت و واگشت است و این نوع گشت و واگشتها نیز در شعر دیروز و امروز سابقه دارد و این در صورتی است که شاعر، در این دفتر زبانش در اغلب غزلها دچار نارسایی و حتی گاه دچار گنگی است اما در این غزل نشان میدهد که میتواند در سرودن و انتخاب شعرها عجول نباشد. باشد که انتخابهای بعدی عبدالحسین یعقوبیراد در این حد و فراتر از این نو و تازه باشد:
«شب آشفتگیهای مرا صبح نجات از تو
به استقبال مرگم میروم، آب حیات از تو
نفسهای منِ تفتیده جانکاهست، جاری شو
کویری تشنهکامم، نیل و جیحون و فرات از تو
جهان سبز ما را سرخ میخواهند، حرفی نیست
ز من توفان خون و زعفران قائنات از تو!
زدم ساز مخالف با همه هستی تمام عمر
مدارا ای شگفتیآفرین کائنات از تو
اگر روی گسل شهری بنا کردم به نام عشق
کنارم باش ای کوه دماوندم، ثبات از تو»
در غزل زیر نیز بیش از هر چیز هالهای از اندیشه و لایهای از نگاه فلسفی حاکم است که با زبان شعر بیان کرده است؛ اگر چه این زبان شعر چندان قوی و قدرتمند نیست تا با اندیشه شعر در توازن باشد اما ضعیف هم نیست:
«میل افراطی فریاد، صدا را بلعید!
دود بارید و نفسهای هوا را بلعید!
خاک تفتیده ما خون خدا را نوشید
سقف اسفنجی این خانه دعا را بلعید!
شهرِ صدرنگ به توفیق هزاران نیرنگ
در ثناخوانیِ «من»، معنی «ما» را بلعید!
با فروپاشی تقدیر، سقوطی محرز
وهمِ پروانگیِ شبپرهها را بلعید!
بیم دیوانگی از جهل، جنون میپرورد!
موج این فاجعه عقل عقلا را بلعید!
رنج در کشمکش زندگی و مرگ افتاد
مثل یک بمب اتم شوق بقا را بلعید!
عقدهها قلب زمان را متورم میکرد
زهر جوشید و تمنای دوا را بلعید!
ابدیت به سرانجام زمین دلخوش بود
ناگهان فلسفی تلخِ فنا را بلعید!»
و غزل زیر تنها در عاشقانگی و سرشاری آن از طریق تخیل و تصویرهای ناب، حرف دیگری ندارد. اگر چه همین حرف هم حرف کمی نیست؛ خاصه در 4 بیت آخر:
«خالی شدم از خویش و ز سودای تو لبریز
چشمم که شد از شوق تماشای تو لبریز
این خانه بدون تو اسیر خفقان بود
حالا ولی از عطر مسیحای تو لبریز
گفتی به صلاح است نپرسم که چرا بود
هر روز من از وعده فردای تو لبریز
گفتم لبم از قحطی یک بوسه خمار است
شد بوسهای از سرخی مینای تو لبریز
بی آنکه نسیمی بوزد روسریات شد
از پیچ و خم جاده موهای تو لبریز
در ساحل آرام تو لم دادم و دیدم
امواج حریر از تن دریای تو لبریز
ناگاه در آغوش تو از خواب پریدم
دنیا شده از حسرت رویای تو لبریز».