09/آذر/1404
|
23:39
گزارش «وطن امروز» از وضعیت جامعه‌شناسی در ایران به مناسبت روز علوم اجتماعی

سیاست‌زدگی به جای علم‌ورزی

۱۲ آذر، روز علوم اجتماعی در ایران است که به مناسبت زادروز دکتر «غلامحسین صدیقی» از بنیان‌گذاران علوم اجتماعی در ایران نامگذاری شده است. این روز از سال ۱۳۹۳ به عنوان روز بزرگداشت این رشته در تقویم رسمی گرامی داشته می‌شود. در گزارش پیش رو به بهانه روز علوم اجتماعی نگاهی به وضعیت این علوم بویژه جامعه‌شناسی در ایران داشته‌ایم.

نگاه گزینشی در علوم اجتماعی

اولین نکته که در گفت‌وگوهای رایج علوم اجتماعی پرتکرار نیز بوده این است که رویکرد جامعه‌شناسان ایرانی به مسائل داخلی، به نظر انتخابی و گزینشی می‌رسد و این مساله بویژه در سال‌های اخیر برجسته‌تر شده است. این امر در واکنش به پدیده‌هایی چون تجمعات مربوط به مرگ مرحوم پاشایی یا انتقاد از عزاداری محرم در بحران کرونا در مقابل بی‌تفاوتی نسبت به مسائلی با گستره اجتماعی وسیع‌تر خود را نشان می‌دهد. اکنون پرسش این است: این مواجهه انتخابی از چه توجیهی برخوردار است؟
برای توجیه این رویکرد، ابتدا باید حیطه کاری جامعه‌شناس، یعنی «امر اجتماعی» را تعریف کرد. امر اجتماعی، به معنای عام، هر کنش یا موضوعی است که در ارتباط و نسبت با «دیگری» مطرح شده و صرفاً امری شخصی نباشد. جامعه‌شناس فقط با امر اجتماعی سروکار دارد. با این تعریف، نمی‌توان مسائل نادیده گرفته‌شده توسط جامعه‌شناسان (مانند راهپیمایی اربعین، برگزاری مراسم عزاداری و...) را «امر اجتماعی» ندانست، زیرا اینها نیز طیف گسترده‌ای از جامعه را درگیر می‌کنند. بنابراین فرض «گزینشی بودن» نگاه جامعه‌شناسان تقویت و این خود به یک مساله مهم در حوزه جامعه‌شناسی ایران تبدیل می‌شود که «چرا دانش جامعه‌شناسی در ایران به شکلی گزینشی دست به انتخاب و بررسی مسائل خود می‌زند؟» بررسی و پاسخ به این پرسش خدمتی بزرگ به متولیان این علم خواهد بود و قاعدتاً باید مورد استقبال آنان قرار گیرد.
در تبیین چرایی این پدیده، ممکن است چندین پاسخ طرح شود. یک دلیل احتمالی، به نحوه پیدایش و توسعه علم جامعه‌شناسی در ایران مربوط است. این دانش هنوز با گستردگی‌ای که در خاستگاه اصلی خود داشته، به طور کامل در ایران ریشه ندوانده است. از این رو، فارغ‌التحصیلان صرفاً به برخی مسائل واکنش نشان داده و از بررسی کنش‌های اجتماعی فاقد مباحث نظری وارد شده به کشور، غافل می‌مانند. لذا بخشی از ایراد متوجه نابالغ و غیرفربه بودن خود این علم در بستر ایرانی است که به طور طبیعی بسیاری از کنش‌های اجتماعی را خارج از دامنه بررسی خود قرار می‌دهد.
پاسخ دیگری که می‌توان مطرح کرد، مربوط به نظام آموزشی این رشته است. این نظام در آموزش جامع و کافی دانش جامعه‌شناسی به دانشجویان ناکام بوده است و متخصصانی تربیت نمی‌کند که دارای دیدی فراگیر باشند. در نتیجه، دانش‌آموختگان در چارچوب‌های از پیش تعیین‌شده محصور می‌مانند و فراتر از آن قالب‌ها را نمی‌توانند بررسی کنند. این مساله به ضعف نظام آموزشی در انتقال تعالیم و تربیت جامعه‌شناسان ماهر و مجرب بازمی‌گردد که موجب عدم تبحر کافی و در نهایت، بی‌تفاوتی برخی جامعه‌شناسان به بعضی مسائل اجتماعی می‌شود.
در نهایت، یک پرسش بنیادی‌تر مطرح می‌شود: آیا آنچه در ایران تحت عنوان جامعه‌شناسی وجود دارد، براستی همان دانش اصیل است یا صرفاً یک ساختار با ظاهر جامعه‌شناسی اما در باطن، یک نهاد و علم ایدئولوژیک است؟ چیرگی و سلطه نگرش‌های ایدئولوژیک بر این دانش، مانع از رویارویی علمی جامعه‌شناسان با حقایق اجتماعی و همین سیطره ایدئولوژی، منجر به سوق یافتن جامعه‌شناسان به سمت رفتار و نگاه گزینشی می‌شود.

نگاه تقلیل‌گرا در علوم اجتماعی

در گفتمان غالب علوم انسانی و اجتماعی ایران، بویژه جامعه‌شناسی متعارف، با ۳ گرایش تقلیل‌گرایانه مواجهیم که در واقع ابعاد مختلف یک پدیده واحدند.
۱- نظریه‌زدگی، ترجمه‌زدگی و روش‌زدگی
در این پدیده، استاد یا پژوهشگر، دانش را به یک جعبه‌ ابزار صرفاً نظری یا روشی/تکنیکی فرومی‌کاهد. او تصور می‌کند با یافتن چند شاهد پراکنده برای تأیید کاربست نظریه ترجمه‌شده‌اش، کار تمام است یا با روش‌ها به ‌گونه‌ای برخورد می‌کند که گویی هر روشی صرف ‌نظر از رویکرد نظری، قابلیت استفاده دارد. حاصل این رویکرد، تولید انبوه کتاب‌هایی در دهه‌های گذشته بوده که صرفاً گردآوری و چسباندن نظریه‌ها و متون ترجمه‌ای مختلف، بدون توجه به مبانی پارادایمی و زیربنایی آنهاست.
۲- پروژه‌زدگی و سیاست‌زدگی
این پدیده علم را به کسب‌وکار و کاسبی از دولت تنزل می‌دهد. در این حالت، افرادی که «لِم» پروژه‌گیری را آموخته‌اند، در بسیاری از پروژه‌های دولتی حضور می‌یابند و مواقعی که به منافع‌شان دست نمی‌یابند، ژست اپوزیسیون سیاسی می‌گیرند و تا پروژه بعدی این موضع را حفظ می‌کنند. وجه بارزتر این پروژه‌زدگی، در حوزه سیاست رخ می‌دهد و نوعی سیاست‌زدگی در تحلیل‌ها ایجاد می‌کند که منجر به تحلیل‌های زیگزاگی می‌شود؛ به این معنی که با هر تحول سیاسی، چارچوب‌های نظری مورد استفاده نیز به ‌طور کلی تغییر می‌کند.
۳- دولت‌زدگی و تقلیل به قدرت پوزیتیو
در این گرایش، کل تحلیل‌ها و تبیین‌ها به مساله قدرت پوزیتیو که تجلی بارز آن دولت است، تقلیل می‌یابد. در این موضع، پژوهشگر دانشگاهی در توضیح هر مساله‌ای، اگر در گام اول هم به نقش دولت اشاره نکند، حتماً در گام دوم آن را اصلی می‌یابد. حتی متخصصان رشته‌های مختلف (مانند مردم‌شناسی و اسطوره‌شناسی) نیز بحث خود را به نقش دولت در شکل‌گیری و هدایت مسائل محدود می‌کنند. گویی دولت و سیاست رسمی، تمام عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی را پر کرده و همه مسائل یا نتیجه مستقیم نقش دولت است یا واکنشی غیررسمی به آن سیاست‌ها. در این دیدگاه، هیچ ظرفیتی خارج از مساله قدرت برای تحلیل شرایط متصور نیست. قدرت هم صرفاً به دولت جمهوری اسلامی تقلیل داده می‌شود و حتی وجه فراملی قدرت (مانند نظم جهانی یا نقش تحریم) نادیده گرفته می‌شود. در نتیجه، همه مشکلات به گردن جمهوری اسلامی انداخته می‌شود اما بحث درباره تحریم و مقاومت در برابر آن مغفول می‌ماند. این سیاست‌زدگی در نهایت جامعه‌شناسی را به جامعه‌شناسی سیاسی و آن هم صرفاً در سطح تحلیل ملی فرومی‌کاهد.
این ۳ پدیده، ابعاد مجزایی نیستند، بلکه سطوح متفاوت یک پدیده واحدند و به هم پیوند می‌خورند. به عنوان مثال، پروژه‌زدگی مستقیماً به نظریه‌زدگی و روش‌زدگی منتهی می‌شود، چرا که فرد پروژه‌گیر فرصت و انرژی لازم برای تأمل عمیق و یافتن نظریه متناسب با بافت بومی یا ارائه تحلیل بومی را ندارد و باید مطالب را سریعاً برای تحویل پروژه، سرهم‌بندی و فربه‌سازی کند. همچنین سیاست‌زدگی باعث می‌شود تحلیلگر با تقلیل همه پدیده‌ها به دولت و حاکمیت مستقر و انتقاد از آنها، خود را از تفکر عمیق و فسفر سوزاندن رها کند، بدون توجه به اینکه برخی مسائل ریشه‌ای‌تر و ممکن است حدود ۲۰۰ سال قدمت داشته باشد و ارتباط مستقیمی به دولت فعلی نداشته باشد.
مهم‌ترین آسیب این پدیده‌ها، خدشه‌دار شدن تعهد علمی است؛ به این معنی که اصالت تحلیل از اهمیت می‌افتد. وقتی تحلیل‌ها صرفاً واکنشی به دولت باشد یا زمانی که پروژه یا نظریه‌زدگی و ترجمه‌زدگی اصالت یابد، تحلیل‌های زیگزاگی رایج و عادی می‌شود.

ضعف نظام آموزشی

بخشی از مشکلات موجود، به نهاد دانش در کشور ما و به طور خاص، نظام آموزش عالی یا دانشگاه‌ها بازمی‌گردد که فاقد یک ایده مشخص، چه در سطح کلیات و چه در جزئیات هستند.
در سطح کلیات، تصویر روشن و مشخصی از اهداف دانشگاه وجود ندارد؛ یعنی مشخص نیست ما به دنبال چه نوع دانشگاهی هستیم. آیا خواهان دانشگاه حقیقت‌جو هستیم که در آن علم برای علم و پژوهش برای پژوهش اصالت دارد یا به دنبال دانشگاه کارآفرین هستیم که هدف اصلی آن تولید ثروت است؟ در نتیجه، مشخص نیست ما به چه نوع دانشجویی نیاز و اساساً چه نیازی به دانشگاه داریم. به ‌عنوان مثال، اگر برخی سیاست‌گذاران آموزش عالی بر لزوم حرکت دانشگاه‌ها به سمت کارآفرینی و فعالیت‌های استارتاپی تأکید می‌کنند، باید متوجه لوازم و پیامدهای این رویکرد باشند. این لوازم شامل قطع حقوق هیات‌ علمی (و سوق دادن آنها به کسب درآمد از بازار آزاد و پروژه‌گیری)، تلاش دانشگاه برای کسب پروژه و اداره خود به ‌صورت خودگردان، نیز تعدیل کارمندان اضافی و چابک‌سازی اقتصادی ساختارهاست، نه صرفاً افزودن ساختارهای جدید.
در سطح جزئیات، اساس تولید دانش در «اجتماع علمی» شکل می‌گیرد، چرا که دانش یک فرآیند جمعی، اجتماعی و مبتنی بر گفت‌وگو است و تنها اجتماعات علمی هویت‌مند می‌توانند تولید دانش را پیش ببرند. با این حال، در دانشگاه‌های ما هیچ اجتماع علمی حقیقی وجود ندارد و نمی‌توان به یک جمع مشخص با هویت و برنامه پژوهشی مشترک اشاره کرد که بر سر ارزش‌های بنیادین اشتراک نظر داشته باشند و در یک حرکت جمعی، ابعاد یک چارچوب علمی را پیش ببرند.
این بی‌هویتی تا سطح گروه‌های آموزشی و دانشکده‌ها نیز تسری یافته است.
نبود گفت‌وگوی علمی: در پژوهشگاه‌ها، دانشکده‌ها و حتی گروه‌های آموزشی (مثلاً در دانشگاه تهران)، گفت‌وگوی علمی بین اعضا دیده نمی‌شود.
همگرایی سیاسی به جای علمی: اعضای دپارتمان‌ها صرفاً از وجه سیاسی با هم همگرا هستند، نه از موضع روش‌شناختی، پارادایمی یا گفتمانی (مانند اتحاد انتقادی‌ها یا کارکردگراها).
ائتلاف‌های کوتاه‌مدت سیاسی: اعضا بر اساس موضوعات سیاسی مطرح‌شده در گروه‌ها و دانشکده‌ها با هم گفت‌وگو می‌کنند و مکرراً با تغییر موضع، ائتلاف‌های سیاسی کوتاه‌مدت تشکیل می‌دهند. این ائتلاف‌ها ممکن است امروز بین یک انتقادی و یک کارکردگرا بر سر موضوعی سیاسی شکل بگیرد و فردا بر سر موضوعاتی مانند داوری پایان‌نامه، موضع‌گیری سیاسی دیگری اتخاذ شود.
بی‌هویتی پژوهشی هیات‌ علمی: از بی‌هویتی در کلیت نظام دانش و ساختارهای بزرگ (مانند دانشگاه‌ها) گرفته تا کوچک‌ترین سطح (هیات‌ علمی‌ها) این معضل وجود دارد. اعضای هیات‌ علمی فاقد برنامه پژوهشی مشخص هستند. 
برنامه پژوهشی به معنای انجام کارهایی است که در طول و عرض به هم پیوند داشته و کار جدید، پاسخی به پرسش‌های طرح شده در کار قبلی باشد اما در عمل، شاهد مجموعه‌ای از پروژه‌های پراکنده هستیم. پژوهشگر به نهادهای مختلف (داخلی و بین‌المللی) پروژه می‌دهد و هر بار رویکرد کاری او تغییر می‌کند: «امروز باد سیاست از شرق می‌وزد و شرقی، پسااستعماری، انتقادی یا محافظه‌کار می‌شوم و بعدتر باد غربی می‌وزد و لیبرال - ‌دموکرات، انقلابی و... می‌شوم».
در نهایت، این بی‌هویتی فراگیر در نظام دانش، از ساختار دانشگاهی تا هیات‌ علمی، ریشه و بستر اصلی نظریه‌زدگی‌ها، سیاست‌زدگی‌ها و پروژه‌زدگی‌هاست و البته به تشدید آنها نیز دامن می‌زند.

جامعه‌شناسی به مثابه علم محض یا کاربردی؟

در باب ماهیت جامعه‌شناسی ۲ دیدگاه متفاوت مطرح است. گروهی معتقدند جامعه‌شناسی یک علم محض است که هدف مستقیم آن کسب معرفت درباره جامعه انسانی است و نه استفاده از آن و گروه دیگر بر این باورند جامعه‌شناس باید فراتر از یک محقق انتزاعی بوده و در برنامه‌های عملی اجتماعی مشارکت بیشتری داشته باشد. حال، وضعیت جامعه‌شناسی ایرانی در این طیف کجاست؟
جامعه‌شناسی را می‌توان به ۲ بخش نظری (علمی) و عملی (کاربردی/ انضمامی) تقسیم کرد.
جامعه‌شناسی نظری یا علمی: این شاخه صرفاً در پی کشف قوانین حاکم بر جامعه است، چرا که جامعه اساساً قانونمند است. این نوع جامعه‌شناسی بیشتر به سمت جامعه‌شناسی فلسفی متمایل و هر چند ممکن است از داده‌های تجربی استفاده کند اما هدف غایی آن، کشف قوانین است و نه صرف تحلیل داده‌ها یا یافتن پاسخ برای آنها. هر چند چنین رویکردی مفروض و واقعی است اما محدود کردن جامعه‌شناسی به این جنبه درست نیست.
جامعه‌شناسی عملی یا کاربردی: دلیلی وجود ندارد که نتوان با کمک قوانینی که جامعه‌شناس نظری کشف کرده، به فهم و تحلیل پدیده‌های اجتماعی به ‌صورت انضمامی پرداخت. بنابراین انتظار اینکه جامعه‌شناسی تنها به ‌صورت نظری وجود داشته و کاربرد عینی و انضمامی در تحلیل‌های اجتماعی نداشته باشد، قابل قبول نیست. به این ترتیب، وجود جامعه‌شناسی کاربردی/ انضمامی امری مسلم است و نمی‌توان آن را نفی کرد.
اما درباره جامعه‌شناسی در ایران، در هر دو حوزه ضعف وجود دارد.
فقر جامعه‌شناسی فلسفی و نظری: ما متفکران جامعه‌شناس ایرانی که در پی کشف قوانین بنیادین حاکم بر جامعه باشند، یا به ندرت داریم یا بسیار کم تعدادند. این امر نشان می‌دهد بخش فلسفی و نظری جامعه‌شناسی در ایران بسیار نحیف است.
وابستگی مصرف‌کننده: جامعه‌شناسی ما هنوز در مقام مصرف‌کننده قرار دارد و به جای تولید دانش بومی، بر مبنای نظریه‌ها و تئوری‌های جامعه‌شناختی غربی به تحلیل و فهم جامعه ایران می‌پردازد.
فقدان شجاعت نقد تئوریک: جامعه‌شناس ایرانی هنوز از شجاعت لازم برای نقد نظریات جامعه‌شناختی غربی برخوردار نیست، یا حتی اگر این شجاعت در عده‌ای وجود داشته باشد، با فقر فلسفی و تئوریک مواجهند.
در نتیجه، ضعف و مرعوبیت شدید جامعه‌شناسی ایران در برابر علوم غربی، به همراه فقر تئوریک و فلسفی، عواملی است که مانع از شکل‌گیری و گسترش یک جامعه‌شناسی تئوریک و تولیدگر در ایران می‌شود.

جامعه‌شناسی گرفتار ایدئولوژی و معیشت

جامعه‌شناسی رسمی که امروز توسط متولیان نظیر انجمن جامعه‌شناسی و نظام آموزش عالی ترویج می‌شود، بشدت در یک فضای ایدئولوژیک سیر می‌کند. این وضعیت که خود را در گزینشی عمل کردن نشان می‌دهد، به وجهه علمی کار آنها لطمه‌ زده است اما حتی فراتر از ایدئولوژیک بودن، مشاهده برخی از این رفتارها حاکی از تبدیل شدن این رشته به یک جامعه‌شناسی معیشتی است؛ جایی که علم در خدمت تأمین معاش و ارتزاق متعلمان و فارغ‌التحصیلان جامعه‌شناسی تلقی می‌شود.
در این دیدگاه، علم جامعه‌شناسی به ابزاری برای شغل و درآمد بدل شده و به عبارتی، سقف معیشت عده‌ای است، نه سقف معرفتی آنها. در واقع به جامعه‌شناسی همچون «سامانه‌ای هدایت‌کننده به درآمد و معیشت» نگریسته می‌شود. این مساله به روشنی در اقدامات متولیان این علم در ایران مشهود است.
به ‌عنوان نمونه، انجمن علمی جامعه‌شناسی ایران، به ‌جای پیگیری مراودات علمی با انجمن‌های جهانی، چند سال پیش از آنها می‌خواهد برای کاهش تحریم‌ها و حل مسائل معیشتی فارغ‌التحصیلان واسطه‌گری کنند. این نوع موضع‌گیری بسیار سطحی و دور از شأن یک انجمن علمی است. این رفتار، دیگر دفاع از علم نیست.
از این رو، می‌توان پرسید آیا انجمن علمی جامعه‌شناسی ایران برای بسط و گسترش دانش جامعه‌شناسی تأسیس شده، یا صرفاً اتحادیه‌ای برای اشتغال‌زایی اعضای خود است؟ این ماهیت ثانویه، آن را بیشتر شبیه یک اتحادیه کارگری می‌کند که مأموریت آن، دفاع از حقوق و فرصت‌های شغلی اعضایش است، تا یک انجمن علمی.
در نهایت، علم جامعه‌شناسی در ایران تحت متولیان کنونی، مظلوم واقع شده و مورد ستم قرار گرفته است. اگر این متولیان، نگاه خود را اصلاح و تغییر ندهند، روند کنونی منجر به ادامه سیر قهقرایی جامعه‌شناسی در ایران خواهد شد.

ارسال نظر
پربیننده