میلاد جلیلزاده: به جرأت میتوان گفت کسی را در دایره جغرافیایی و فرهنگی ایران نمیتوان یافت که نام خواجه نصیرالدین طوسی یا همان شیخ طوسی را نشنیده باشد اما اگر از خودمان بپرسیم که چه تعدادی از این افراد به واقع میدانند شیخ طوسی که بود و چه کرد و چه تاثیری داشت، به پاسخ امیدوارکنندهای نخواهیم رسید. شیخ طوسی در ایران کم قدر ندیده و کماهمیت شمرده نشده؛ چنانکه میلیونها نفر بیاینکه حتی او را بشناسند، لااقل نامش را شنیدهاند و این یعنی این نام بارها بر زبان آمده و ارج دیده و نهایتاً به گوش عوام هم رسیده است اما اینکه عموم مردم ندانند او دقیقاً که بود و چه کرد و صرفاً او را یکی از دانشمندان بنام ایرانی بدانند که در قرنهای گذشته امثالشان را زیاد داشتهایم و جز قرار دادنشان در ویترین افتخارات، دخلی به زندگی امروز ما ندارند، نشان میدهد که در زمینه برساخت پایههای ذهنی یک تمدن برای عموم مردم، ضعفهای اساسی وجود داشته است. شیخ طوسی یک دانشمند بزرگ و همهچیزدان بود که به وحدت سیستمی همه علوم و ارتباط و پیوستگی همه دانشها اعتقاد داشت و از این جهت به عنوان مردی که از نجوم تا فقه و از فلسفه تا ریاضیات کمکهای فراوانی به پیشبرد دانش در این نقطه از زمین کرد، یاد میشود. اما نقش خواجه فراتر از اینها به تلاشهای او و توفیقاتی که در زمینه تمدنسازی ایرانی و شیعی داشت برمیگردد. از این جهت باید گفت حتی ریاضیات و نجوم هم در دست او ابزاری بودند برای حفظ و گسترش فرهنگ ایرانی. شیخ طوسی پس از حمله هلاکوخان مغول، یعنی دقیقاً در جایی که نهتنها هویت و فرهنگ و تمدن ایرانی و شیعی، بلکه هویت تمدنهای اسلامی در معرض نابودی مطلق قرار داشت، این لحظه خطرناک تاریخی را تبدیل به سکوی پرتابی برای اوج گرفتن کرد و باعث شد پس از چند قرن، ایران دوباره شروع کند به سر بلند کردن؛ چیزی که امروزه از آن اصطلاحا تحت عنوان تبدیل تهدیدها به فرصتها یاد میشود. از این جهت اگر بدانیم شیخ طوسی که بود و چه کرد و چگونه این اقدامات بزرگ را انجام داد، به طور ضمنی خواهیم فهمید که بازگرداندن هویت و تمدن ایرانی جز در لوای توسل به فرهنگ شیعه ۱۲ امامی ممکن نمینمود و به شکل نمادینی این موضوع در «دعای توسل» که شیخ طوسی راوی آن بود قابل مشاهده است. ترکیه و امارات اصرار دارند شیخ طوسی را متعلق به خودشان جا بزنند، بیاینکه حتی یک خط سند، حتی سند نامعتبری در اینباره داشته باشند. این شیخ در طوس متولد شد و پدرش متولد شهر قم بود و هفت پشت از آباء و اجداد او هم ایرانی بودند و خودش فارسی مینوشت و سخن میگفت و از همه اینها مهمتر، وجهه همت او به سمت احیای تمدن ایرانی و شیعی بود و روی تلاش برای مصادره چنین شخصیتی نمیتوان نامی جز وقاحت گذاشت. آنها البته درباره ابنسینا هم چنین ادعاهایی کردند بیاینکه ابتداییترین توجیه را درباره نام پدر این فیلسوف که کاملاً ایرانی است دست و پا کنند و یا درباره حکیم ابوالقاسم فردوسی هم ادعاهایی شده است که روی تمام این موارد هم عنوانی جز وقاحت، نامی دیگر نمیتوان نهاد. درباره شخصیتی مثل شیخ طوسی باید به آن مدعیان گفت که او اتفاقا خصم شما بود که میخواستید ملت ما را هم در خودتان ادغام کنید و او همان کسی بود که روی نقاط متمایز فرهنگ و هویت ما با شما دست گذاشت و برجستهشان کرد و اگر بگوییم لازم است مردم ایران فراتر از اینکه اسم شیخ طوسی را بدانند، باید این را هم بدانند که او دقیقاً که بود و چه کرد، دقیقا به همین دلیل است مردم باید از چیستی فرهنگ ایرانی و چگونگی شکلگیریاش و نقش مذهب شیعه در این فرآیند مطلع باشند. راهی که شیخ طوسی پایهگذارش بود، بعدها در تشکیل حکومت صفویه به عنوان نخستین حکومتی که پس از چند قرن 4 گوشه ایران را به طور کامل متحد ساخت موثر بود و امتداد آن به جایی رسید که ما امروز بتوانیم خود را ایرانی بدانیم. به مناسبت پنجم اسفندماه که روز به دنیا آمدن شیخ طوسی و نیز روز ملی بزرگداشت او است، میتوان مروری بر زندگی، اندیشهها و فعالیتهای این حکیم دانشمند داشت و در مسیر تلاشی هر چند کوچک و ناکافی گام برداشت برای معرفی این شخصیت به توده مردم ایران تا از این طریق، شناخت آنها از چیستی و کیستی خودشان به عنوان «انسان ایرانی» بیشتر شود. یعنی این مردم باید بدانند که امثال شیخ طوسی فراتر از یک نام بزرگ مثل نامهای بزرگ دیگری که به درد قرار گرفتن در ویترین افتخارات تاریخی میخورند، کارهایی کردهاند که دقیقاً به زندگی امروزشان ربط پیدا میکند و این تاثیر مستمر است؛ نه اینکه یک اثرگذاری مربوط به چند قرن پیش باشد که آگاهی یا ناآگاهی نسبت به آن فرقی ندارد. این مردم باید مطلع شوند و بدانند که شیعهخانه بودن ایران چه پیوند مهمی با ایرانی ماندن ایران دارد و از تفسیرهای سکولار که ایران اصیل و قدیمی را در یک فانتزی ابلهانه، پسرعموی تمدن غرب میدانند، مصون شوند. در ضمن شیخ طوسی نهتنها مرد دین، که مرد سیاست بود و از طریق شناساندن دقیق او میتوان فرهنگ واقعی شیعه را از مروجان «دین در پستو» زدود؛ چه اینکه آنها هم اگر امروز جرأت پیدا میکنند تا بگویند که چه مذهبی دارند در حقیقت مدیون شیعیانی هستند که دین و سیاست را پیوند داده بودند و در این مسیر هزینههایی پرداختند.
* فرزند ایران و پیرو علی
ابوجعفر محمدبن محمدبن حسن طوسی، شاعر، فیلسوف، متکلم، فقیه، حکیم، ستارهشناس، ریاضیدان، منجم، پزشک و معمار ایرانی که کنیهاش «ابوجعفر» بود و به القابی چون «نصیرالدین»، «محقق طوسی»، «استاد البشر» و «خواجه» شهرت داشت، پنجم اسفندماه سال ۵۷۹ هجری شمسی در شهر طوس زاده شد. پدرش اهل روستای جهرود از توابع خلجستان قم بود و یک بار که به همراه خانواده برای زیارت امام رضا به مشهد رفته بود، در راه بازگشت، از آنجا که همسرش بیمار شد، مدتی در طوس ماند. اهالی آن محل هم ماندن آنها در طوس و اقامه نماز جماعت در مسجد و تدریس در مدرسه علمیه آنجا را درخواست کردند و همین شد که فرزند آنها محمد در طوس به دنیا آمد.
محمد در دوران کودکی و نوجوانیاش از محضر اساتید متنوعی بهرهمند شد که هر کدام در رشتهای از علم و حکمت متخصص بودند. پس از آنکه قواعد زبان و ادبیات فارسی و عربی را به همراه قرآن و حدیث نزد پدرش آموخت، از داییاش ریاضیات و منطق و حکمت را تلمذ کرد و پس از چندی نزد دایی پدرش نصیرالدین عبدالله رفت که تبحر ویژهای در رجال و درایه و حدیث داشت و به دست او لباس روحانیت بر تن کرد و از آن پس خودش هم به نصیرالدین ملقب شد. سپس به مدرسه سراجیه در نیشابور رفت که سراجالدین قمری، از شاگردان فخر رازی آن را اداره میکرد. محمد که بعدها به احیاگر فلسفه مشائی شهرت یافت، نخستین بار در آنجا بود که با فلسفه ابنسینا آشنا شد و یک سال بعد وقتی سراجالدین علاقه و هوش او را دید، به یکی دیگر از شاگردان فخر رازی معرفیاش کرد به نام قطبالدین مصری تا از او کتاب «قانون» ابن سینا در باب طب را بیاموزد. محمد طی مدت اقامتش در نیشابور از محضر شاعر و عارف نامی آن روزگار یعنی فریدالدین عطار نیشابوری هم بهرهمند شد. پس از آن به ری رفت تا مدتی شاگردی برهانالدین محمد قزوینی را بکند و سپس عزم سفر به اصفهان کرد اما میانههای راه، وقتی به دیار اجدادیاش یعنی قم رسید، با میثم بحرانی برخورد کرد که او را دعوت میکرد پای درس خواجه ابوالسعادات بنشیند. محمد پس از آن از قم به اصفهان و از آنجا به عراق رفت و پای درس معینالدین مازنی نشست که او را استاد برترش دانستهاند و مدتی بعد از استاد خود اجازه نقل حدیث را گرفت. او وقتی در عراق بود مدتی از علامه حلی فقه آموخت و در مقابل به او حکمت را تدریس کرد. محمد وقتی در عراق بود به موصل هم رفت و از کمالالدین موصلی، نجوم و ریاضی را تلمذ کرد و پس از سالها دوری از وطن، سرانجام به خراسان برگشت. چنانکه میبینیم، خواجه نصیرالدین طوسی در همان زمان جوانیاش با اینکه در آن روزگاران سفر کردن کار دشواری بود، سفرهای بسیاری انجام داده است تا بتواند از محضر بزرگانی که هر کدام در شاخهای صاحب علم و معرفت بودهاند، چیزهایی بیاموزد. این پیشینه او بعدها در روشی که برای اداره امور علمی کشور به کار گرفت، خیلی موثر بود. وقتی خواجه نصیرالدین طوسی به خراسان برگشت و چند ماهی در شهر قائن ساکن بود، به دعوت ناصرالدین، حاکم قلعه اسماعیلیان قهستان به آنجا رفت. دوستی ناصرالدین و نصیرالدین منشأ برکات علمی زیادی شد و سکونت ۲۶ ساله خواجه در قلعه اسماعیلیان، منجر به تحریر کتابهای متعددی از جمله «شرح اشارات ابن سینا»، «تحریر اقلدیس»، «تولی و تبری» و چند رساله دیگر و از همه آنها مهمتر، کتاب «اخلاق ناصری» در باب حکمت عملی شد. حکمت عملی شاخهای از فلسفه است که به رفتارها و کنشهای اختیاری انسان در مسیر سعادت میپردازد. این مفهوم در مقابل حکمت نظری قرار دارد که به شناخت هستیهای خارج از اختیار انسان مربوط میشود. به عبارتی اگر «حکمت نظری» به دنبال شناخت هستی (آنچه هست) باشد، حکمت عملی به دنبال هدایت رفتار (آنچه باید انجام دهیم) است. این مطالعات و مکتوبات شیخ را میتوان تلاشهایی در جهت بنیانگذاری تئوریک یک حکومت ایرانی - اسلامی یا به عبارت دقیقتر نخستین تلاشهای او جهت تمدنسازی دانست؛ اینها اما همه مربوط به قبل از توفانی میشود که همزمان با دومین حمله مغولها به ایران و عراق رخ داد.
* تمدنسازی ایرانی، بیخ گوش مغولها
۳۵ سال بعد از تهاجم چنگیزخان مغول به غرب آسیا، دومین حمله سپاه مغول به این سرزمینها توسط هلاکوخان آغاز شد. تفاوت این دو موج تهاجمی در این بود که اگر هدف چنگیز صرفاً غارت کردن بود، هلاکو آمده بود تا یک حکومت پایدار تاسیس کند و به عبارتی آمده بود بماند. او حکومتی تشکیل داد که بعدها به ایلخانان معروف شد. همسر هلاکوخان مسیحی بود و او را تحریک میکرد تا بنیان مسلمانان این منطقه را برکند. درباره دورهای صحبت میکنیم که رقابت بین 2 تمدن اسلام و مسیحیت جریان داشت و از آنجا که در آن دورانها تمدن اسلامی برتری علمی و فرهنگی بالاتری داشت، کینه و حسدی عمیق نسبت به مسلمانان در میان رقبا ایجاد شده بود. از آن سو مستعصم که آخرین خلیفه عباسی بود، در دوران حکومت خود علاوه بر لهو و لعب، به خونریزی مسلمانان و خصوصاً شیعیان میپرداخت. عدهای از شیعیان بغداد به دست ابوبکر، پسر مستعصم به خاک و خون کشیده شدند و خلافت عملاً تبدیل شده بود به نوعی سلطنت جابرانه. هلاکوخان اسماعیلیان را شکست داد و قلاع آنها را فتح کرد و از آنجا که برای حکومت کردن و ماندن آمده بود، بزرگانی نظیر خواجه نصیر را زنده نگه داشت تا راهبر و مشاور او در اداره کشور باشند. هلاکوخان مغول پس از مدتی به بغداد حمله کرد و خلیفه عباسی را کشت و ابنعلقمی، وزیر شیعه او را که مردی فرزانه و عالم بود به ولایت عراق گمارد. عدهای حمله هلاکوخان به بغداد را تحت تاثیر مشاورههای شیخ طوسی دانستهاند و عدهای آن را به خیانت یا مشورتهای ابنعلقمی نسبت دادهاند که برای هر دو مورد، غیر از نیتخوانیهای رایج، سند موثقی وجود ندارد. به هر حال پس از استقرار حکومت ایلخانان در فلات ایران، 2 شخصیت ممتاز و نمونه این دوران، یکی شمسالدین جوینی بود که حاکم بر تشکیلات اداری شد و دیگری مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی که حاکم بر روح دولت ایلخانی شد. خواجه نصیرالدین در این دوران که میرفت تا تمدن اسلامی و ایرانی تحت حکومت مغولان به کلی نابود شود، اتفاقاً نیاز مغولان که جز شمشیر چیزی نمیشناختند به مشاوران دانشمند را فرصتی قرار داد برای اعتلای هر چه بیشتر علم و دانش و از آن مهمتر، جا انداختن مذهب شیعی به عنوان عامل قوامبخش فرهنگ ایرانی. او اندیشهای تمدنساز داشت و از قدرت مغولها و وسعت ملک آنها بیشترین بهره را برای جمعآوری دانشمندان گوناگون و سازماندهی علمی بینشان کسب کرد.
خواجه نصیر به دلیل تخصص خود در علم نجوم مورد توجه هلاکو قرار گرفت و از این فرصت استفاده کرد و در حقیقت بر عقل هلاکو حاکم شد. او از تمام نیروی خود برای نجات علما و دانشمندان برای حفظ میراث فرهنگ و تمدن اسلام و ایران استفاده کرد. خواجه وزارت هلاکو را بدون دخالت در اموال بر عهده گرفت و چنان بر وی مسلط شد و عقلاش را ربوده بود که هلاکو با زمانی که خواجه تعیین میکرد، سوار میشد و مسافرت میکرد و به کاری دست میزد.
او با اراده قوی، استقامت و پایداری، با تأکید بر همکاری و تعاون اجتماعی، نظریه تمدنی خود را نه صرفا در قالب اندیشه، بلکه به مرحله عمل درآورد. اندیشه سیاسی او مبتنی بر نظریه امامت است. او بخوبی درک کرده بود که برای اصلاح امور و سامان بخشیدن خرابیها و ویرانیها و زدودن آسیبها، به علوم تمدنی نیاز است و از این رو حتی زمانی که به عنوان وزیر هلاکو مطرح شد و ظاهراً به جمع سیاستمداران پیوست، چندان در امور سیاسی دخالت مستقیم نداشت و همه وقتش را صرف ترویج علم و معرفت و رواج فرهنگ اسلامی و ایرانی و تحکیم پایههای آن کرد. او به عنوان یک کارگزار فرهنگی، با هوشمندی معرفتی و فرهنگی خاص خود خوی ویرانگری مغولان را به شیفتگی به عمران و آبادانی و تمدن اسلامی- ایرانی تبدیل کرد. مرکز این تحولات علمی رصدخانه بود. خواجه از طریق نفوذ در مزاج خان، یکی از بزرگترین کانونهای علمی بشریت را تأسیس کرد. به فرمان هلاکو همه اوقاف مملکت را که تحت نفوذ ایلخانان بود در اختیار خواجه گذاشتند تا از آن در ساخت رصدخانه و هزینههای مربوط به آن استفاده کند. او هم حکما و منجمان اسلامی را از شهرهای مختلف، از چین تا آندلس، به همکاری طلبید و نیز از یک دانشمند چینی به نام فائو مون جی در مراغه استفاده کرد و از او دعوت کرد تا به کمک یکدیگر ادوات رصدی را تکمیل و زیج ایلخانی را تدوین کنند و بعضی از آلات رصد را هم خودش اختراع کرد. او با در اختیار گرفتن تمام اوقاف، به آبادانی این موقوفات پرداخت. در هر ولایت و شهری نایبی از جانب خودش فرستاد تا بر اوقاف مملکت نظارت کند و آنها را سامان بخشید. خواجه از علاقه هلاکو به علما و علم، بویژه نجوم و رصد، بهترین استفاده را کرد و مجموعه رصدخانه به عنوان یک آکادمی یا مرکز جامع دانشگاهی تبدیل شد. جویندگان علم از بلاد مختلف که متواری شده بودند به پایگاه عظیم نشر افکار و اندیشههای بشر و فرهنگ غنی اسلامی و شیعی او ملحق شدند و بدین ترتیب علمای بزرگ، از شمال آفریقا، آندلس و فارس، در مراغه جمعآوری شدند و نهضت تولید علم بنیان گذاشته شد. منابع او کتابهایی بودند که به غارت رفته بودند. خودش و هیاتهایی شامل افرادی چون مؤیدالدین عرضی و فخرالدین مراغی به کشورهای مختلف میرفتند و کتابها را فراهم میکردند و در رصدخانه جمعآوری میکردند. شاید به دلیل اشتغال خواجه نصیر به علم نجوم و تاسیس رصدخانه مراغه بوده که روز تولد او را به نام روز مهندس نامگذاری کردهاند اما در هر حال نباید از یاد برد که فراتر از اینها، نقش تاریخیتر و دورانساز خواجه نصیرالدین طوسی یک نقش فرهنگی و تمدنی بود و بخش قابل اعتنایی از پایههای خودشناسی و هویت امروز ما به او مدیون است.
درباره خواجه نصیرالدین طوسی، معمار هویتی تمدن ایرانی و شیعی
قدرت با سلاح فرهنگ
ارسال نظر
پربیننده
تازه ها