17/دی/1404
|
14:12
پرونده «وطن امروز» به مناسبت ششمین سالگرد شهادت سپهبد حاج‌قاسم سلیمانی

جبهه ایرانمرد

هیچ چیز به قبل از حاج‌قاسم بازنخواهد گشت

محمدعلی صمدی: تردیدی نیست که حذف فیزیکی «حاج‌قاسم سلیمانی»، ابتدا به ساکن و به ‌طور مشخص یک مطالبه کاملاً آمریکایی به‌ شمار می‌رفت اما در عین حال هیچ صاحبنظر و تحلیلگر مطلع از مسائل منطقه غرب آسیا نبود که متوجه نباشد این عملیات تروریستی یک مطالبه فوری و حیاتی رژیم صهیونیستی بود. برای اثبات این مهم لازم نبود تامیر هایمن، رئیس وقت سازمان اطلاعات نظامی رژیم (آمان) صراحتا اعتراف کند. در حقیقت طرف آمریکایی تنها اجرای این عملیات را بر عهده گرفت. ترور حاج‌قاسم اساساً جز از مسیر ایفای نقش مستقیم آمریکا - هم در سطح تصمیم‌گیری و هم در سطح اجرا (نظامی و نه اطلاعاتی) - قابل تحقق نبود، چرا که تنها از این طریق می‌شد هر گونه پیامد و تبعاتی را که اسرائیل توان تحمل آن را نداشت، مهار و کنترل کرد. هر گونه قرائت از ابعاد این عملیات که صرفاً به لحظه اتخاذ تصمیم محدود بماند، قرائتی ناقص و تقلیل‌یافته خواهد بود؛ حتی اگر روایت گرایش‌ها و ویژگی‌های شخصی ترامپ در ترجیح یک گزینه بر گزینه‌ای دیگر درست باشد. ابعاد ترور بسیار فراتر از اینها بود؛ تروری که از نگاه طراحانش می‌توانست به نقطه عطفی در معادله منطقه‌ بدل شود؛ تحولی که دامنه پیامدهایش به درون ایران نیز می‌رسید. از منظر اسرائیل، کمترین توصیفی که می‌توان درباره ژنرال سلیمانی به کار برد این است که او نقشی اصلی و مستقیم در تمام پیروزی‌های مقاومت در لبنان و فلسطین ایفا کرده بود؛ هم در تقویت و توسعه ظرفیت‌های آن از حیث کمّی و کیفی و هم در شکل‌دهی به یک محیط منطقه‌ای قدرتمند و خصمانه علیه «رژیم عبری». شهید سلیمانی یک پویایی منطقه‌ای جدید را رقم زد که برخی مؤلفه‌های آن، اندکی پیش از ترور، از زبان آوی کوخاوی، رئیس وقت ستاد ارتش صهیونیستی در سخنرانی‌اش در «کنفرانس هرتزلیا» تشریح شد. کوخاوی در آن سخنرانی گفت محیط منطقه‌ای پیرامون اسرائیل وارد مرحله‌ای از «تغییر و تشدید تهدیدات» شده و تل‌آویو اکنون در محاصره «جبهه‌های بیشتر و دشمنان بیشتر» قرار دارد. او همچنین به فوری‌ترین چالش عملیاتی پرداخت؛ یعنی توسعه توانمندی‌های نظامی و موشکی دقیق «محور مقاومت» و حتی تا آنجا پیش رفت که اعتراف کرد «صنایع نظامی ایران از مجموع صنایع نظامی اسرائیل بزرگ‌تر است». با این حال، مشکل اصلی اسرائیل - به گفته او - این بود که این پیشرفت‌ها به محیط پیرامونی آن منتقل شده و به ‌طور مشخص به جنگجویان «حزب‌الله» رسیده است مردانی که کوخاوی آنها را دیگر پارتیزان‌هایی نمی‌دانست که «در دره‌ها با کلاشنیکف یا حتی موشک‌های ضدزره می‌دوند»، بلکه آنان را بازیگرانی می‌دید که به سامانه‌های هوایی، سامانه‌های کشف طیفی، موشک‌های پیشرفته و تجهیزات مشابه مجهز هستند. ترور حاج‌قاسم و «ابومهدی مهندس» در واقع ترجمان امیدهای اسرائیلی برای تبدیل این عملیات به ایستگاهی سرنوشت‌ساز در مسیر تضعیف «محور مقاومت» بود. تردیدی نیست  هیچ‌کس نمی‌تواند از کنار ابعاد ضربه‌ای که محور مقاومت متحمل شد یا آثار فقدان این دو چهره در جایگاه و نقش‌شان، بی‌تفاوت عبور کند. با این حال، این امر با توجه به ابعاد نبرد، چندان غیرمنتظره نبود. پس از هر پیشروی چشمگیر که قوای محور مقاومت محقق می‌کردند، آمریکا و رفیق صهیونیستش نیازمند حرکتی بودند که بتواند ایران را متوقف کند، گزینه‌های راهبردی‌اش را بر هم بزند و انسجام محور آن را دچار اختلال کند و در آن روزهای دی ۹۸، از نگاه واشنگتن و تل‌آویو، این متوقف‌سازی تنها از مسیر هدف قرار دادن شخصیتی فراگیر که حضورش در همه میادین، عرصه‌ها و ابعاد روشن بود، یعنی فرمانده «نیروی قدس» - امکان‌پذیر به نظر می‌آمد. البته در این میان نباید القائات خائنان مستقر در اندیشکده‌ها و رسانه‌های غربی و صهیونیستی را نادیده گرفت که آمریکا و رژیم را درباره محبوبیت ملی حاج‌قاسم به اشتباه انداختند. ۲ واکنش سریع ایران، به آمریکایی‌ها نشان داد ماجرا آنگونه که تصور می‌شد پیش نخواهد رفت. نخست تشییع پیکر حاج‌قاسم و ابومهدی در ۲ کشور ایران و عراق که به مانور خیره‌کننده قدرت و ضریب نفوذ محور مقاومت تبدیل شد و بعد از آن حمله موشکی به «عین‌الاسد» که پس از ۳۵ سال، مجددا روی ایران و آمریکا را به هم باز کرد. آمریکا تلاش زیادی کرد این عملیات موشکی را خفیف کند اما زیر هیچ کت‌وشلوار جین و کلاه کابویی نمی‌شد این فضاحت را پنهان کرد که برای نخستین‌بار پس از جنگ دوم جهانی، قلمرو آمریکا توسط یک کشور عضو سازمان ملل متحد هدف قرار گرفت. با این حال رژیم صهیونیستی انتظار دیگری داشت: یا پایان مقاومت و تن دادن به توقف دکترین «محور مقاومت» برای پرهیز از رویارویی مستقیم نظامی با ارتش آمریکا، یا پاسخگویی به ترور حاج‌قاسم در سطحی که واکنش متقابل آمریکایی‌ها و یک روند تدریجی و لغزنده را در پی داشته باشد که بقای نظام سیاسی ایران را تهدید کند یا دست‌کم توانمندی‌های آن را تضعیف و به اندازه مدنظر رژیم اشغالگر برساند.
اما سرخوردگی اسرائیل از آنجا ناشی شد که هیچ‌یک از ۲ سناریو به مرحله اجرا نرسید. گزینه‌های نظامی و منطقه‌ای ایران همچنان به قوت خود باقی ماند و ایالات متحده نیز از زمان حمله موشکی بالستیک ایران به پایگاه «عین‌الاسد» در عراق، همچنان از کشیده شدن به رویارویی مطلوب تل‌آویو سر باز زد؛ رویارویی‌ای که در رأس شرط‌بندی‌های رژیم قرار داشت و آن را تنها گزینه‌ای می‌دانست که می‌تواند روند پیشرفت ایران را مهار کند.
در همین زمینه، آنچه «باراک راوید» روزنامه‌نگار اسرائیلی در کتاب «صلح ترامپ» از قول یک مقام آمریکایی نزدیک به نتانیاهو نقل می‌کند، گویای عمق این سرخوردگی است: «ترامپ بشدت خشمگین بود از اینکه اسرائیلی‌ها آماده‌اند تا آخرین سرباز آمریکایی را برای جنگ با ایران قربانی کنند». در سوی مقابل، از منظر ایران، هرچند پاسخ به ترور حاج‌قاسم شهید تنها یک «سیلی سخت» بود اما در هر حال خود به‌ مثابه نقطه‌ای بنیادین، به تثبیت و تقویت قدرت بازدارندگی جمهوری اسلامی انجامید. ۴ سال پس از شهادت حاج‌قاسم، نبرد «طوفان‌الاقصی» آغاز شد؛ رویارویی بی‌سابقه‌ای که هیچ‌کس تردیدی نداشت دستپخت نیروهای تربیت و تجهیزشده حاج‌قاسم است. این نبرد چنان معادلات منطقه را برهم زد که تحلیل دقیق ابعاد و نتایج آن بسادگی ممکن نیست. خسارات اقتصادی و نظامی رژیم در این جنگ فراتر از تصورات رایج است و در آینده نه‌چندان دور، ابعاد بیشتری از آن روشن خواهد شد. جنگ 12 روزه را به هیچ وجه نباید از نتایج «طوفان‌الاقصی» دانست. اعترافات و تصریحات صهیونیست‌ها سند قابل اتکایی است که حمله به ایران از مدت‌ها قبل طراحی شده و در آستانه اجرا بود که هجوم رزمندگان فلسطینی در 7 اکتبر، آن را به تاخیر انداخت. عملیات طوفان‌ الاقصی را باید به صورت مستقل، آخرین عملیات حاج‌قاسم سلیمانی به شمار آورد؛ مردی که قاتلانش بر این تصور بودند با حذف فیزیکی‌اش، زمان به عقب خواهد رفت اما زمان نشان داد هیچ چیز به قبل از حاج‌قاسم بازنخواهد گشت. شاید امروز به دلیل جنگ طولانی و فقدان‌هایی که محور مقاومت و ایران متحمل شدند، پذیرش چنین ادعایی دشوار به نظر برسد اما این اقتضای جنگ تمام‌عیار است و زمان نشان خواهد داد پیروز میدان، حاج‌قاسم سلیمانی است یا اوباش بین‌المللی تل‌آویو و واشنگتن.

رهیافتی تمدنی به راهبرد دفاعی سلیمانی

جعفر حسن‌خانی: رونمایی اخیر از دست‌خط گران‌سنگ سپهبد شهید حاج‌قاسم سلیمانی، به ‌مثابه بخشی از یک مانترا و نظامنامه فکری است که پرده از لایه‌های زیرین راهبردی و جهان‌بینی یکی از موثرترین چهره‌های نظامی قرن حاضر  ایران برمی‌دارد. در این مکتوب، شهید سلیمانی با ادبیاتی هشدارگونه و سرشار از بینش تاریخی، به توصیف جبهه‌ای می‌پردازد که در آن، شکست سد مقاومت به فاجعه‌ای تشبیه شده که تهاجم ویرانگر مغول در برابر آن ناچیز می‌نماید. نکته محوری این یادداشت، تأکید بر شمولیتی است که از مرزهای دفاع از شیعه و حتی دفاع از اسلام فراتر رفته و ساحت دفاع از ایران را ضمن آنکه تضمین می‌کند، درمی‌نوردد و در نهایت به دفاع از انسانیت می‌رسد. این مرقومه، کالبدشکافی دقیقی از این واقعیت است که سلیمانی نه ‌فقط به مثابه یک سردار نظامی در چارچوب دولت - ملت، بلکه در قامت یک دولتمرد برخاسته از منطق دولت -تمدن عمل کرده است. نگاهی که در آن امنیت، نه یک متغیر صرفاً فیزیکی و مرزی، بلکه پاسداری از ارزش‌های وجودی یک هویت تاریخی است. برای تبیین علمی این ادعا، ابتدا باید تمایز نظری میان «دولت-ملت» و «دولت - تمدن» را واکاوی کرد. دولت - ملت بر پایه‌ قراردادهای سیاسی، مرزهای بین‌المللی متاخر و منافع مادی که گاهی مقطعی است تعریف می‌شود. مفهوم دولت-تمدن که نظریه‌پردازانی همچون کریستوفر کوکر آن را در نقد لیبرالیسم سیاسی مطرح کرده‌اند، بر این فرض استوار است که برخی کشورها به دلیل تاریخ‌مندی و ریشه‌های عمیق فرهنگی، حامل رسالتی فراتر از بقای فیزیکی خود هستند. ایران در این چارچوب، صرفاً یک واحد سیاسی با 100 سال سابقه نیست، بلکه ایران یک واحد دولت - تمدن است که در طول هزاره‌ها، پیوستگی هویتی خود را حفظ کرده و همواره به ‌عنوان ستون فقرات اخلاقی و مدنی جغرافیا شناخته شده است. وقتی شهید سلیمانی در دست‌خط خود از دفاع از «همه انسان‌های بی‌خبر در تجارتخانه‌ها» سخن می‌گوید، در واقع از «رسالت تمدنی ایران» پرده برمی‌دارد که غایت آن، صیانت از تمامیت زندگی در برابر نیروهای ضدهستی است. کنشگری شهید عزیز سلیمانی در بحران سوریه و عراق را نباید صرفاً یک تاکتیک نظامی برای حفظ قدرت یک فرد یا فراتر از آن دور کردن تهدید از مرزهای زمینی دانست. این خطای ادراکی است. این تقلیل یک نبرد وجودی به جنگ برای بقای یک شخص یا نبردی فرقه‌ای است. سپهبد شهید سلیمانی با درک تمدنی خود دریافت بحران سوریه، حمله به کالبد سیاسی و فرهنگی منطقه است. حمله به روند پیشرفت منطقه است. تمدن ایرانی، برخلاف ناسیونالیسم‌های قوم‌مدار، همواره ماهیتی ادغام‌گر و فرهنگی داشته است. سردار شهید سلیمانی با حضور در میدان، از ارزش‌های انسانی این «دولت - تمدن» دفاع کرد. او نیک می‌دانست اگر ایران در جایگاه تاریخی خود نایستد، خلأ قدرت تمدنی با پلیدی جریان‌هایی چون داعش و رژیم صهیونی پر خواهد شد که هدفی جز ویرانگری و بازگشت به دوران پیشاتمدنی ندارند. مقایسه داعش و پشتیبانان آن با مغول در کلام او، یک استعاره‌ ساده نیست، بلکه نشانه آگاهی او از خطر تاراج تمدن اسلامی‌- ایرانی است. این نگاه تمدنی، جغرافیای سیاسی را نه با متغیرهای صوری قدرت، بلکه با مؤلفه‌های تمدنی پیوند می‌زند. سلیمانی در پی پی‌ریزی جغرافیای سیاسی عاری از پلیدی بود. از منظر او، تروریسم تکفیری از یک‌سو و رژیم صهیونی از سوی دیگر، هر دو لکه‌هایی ضدتمدنی در پیکره غرب آسیا هستند. تکفیریسم با نابودی میراث اسلامی و رژیم صهیونی با نادیده گرفتن حقوق بنیادین انسان‌ها بر اساس نژاد، عملاً در تقابل با عقلانیت تمدنی اسلامی - ایرانی قرار دارند. اقدام حاج‌قاسم در سازماندهی هسته بین‌المللی مقاومت که در آن از افغان و عراقی تا سوری و لبنانی حضور داشتند، تلاشی برای احیای یک نظم طبیعی در شرق بود؛ نظمی که در آن هویت‌ها ذیل یک نظام ارزشی در حال تاسیس یک جغرافیای سیاسی هستند و از حقوق و امنیت خود دفاع می‌کنند. او با برچیدن خلافت خودخوانده‌ داعش، در حقیقت نه‌تنها مرزهای جغرافیایی را نجات داد، بلکه از ساحت تمدنی ایران و اسلام در برابر جعل و تخریب پاسداری کرد. در پایان، باید بر این نکته تاکید ورزید که شهید سلیمانی فراتر از یک نظامی، معماری بود که موازنه قوا را از سطح فنی به سطح وجودی ارتقا داد. گلایه‌ او از دستگاه‌های رسمی، برخاسته از تقابل عقلانیت بروکراتیک محافظه‌کار با بصیرت تمدنی بود. دست‌خط شهید سلیمانی ثابت می‌کند او از بلندای تاریخ ایران به صحنه جهانی می‌نگریست. او سرباز یک تمدن تاریخی بود که رسالت خود را در نجات انسان، صرف ‌نظر از آیین و کیش می‌دید. او با اقدام خود در سوریه، از  ایرانی دفاع کرد که معنای آن سدی در برابر بربریت است. بدین‌سان، میراث او را باید در مسیر تولد دوباره‌ ایران به مثابه دولت - تمدن در عصر گذار از نظم‌های استعماری دانست که هدفی والاتر دارد.

حاج‌قاسم سلیمانی و مگاپروژه «کریدور امنیت و توسعه»
معماری نوین منطقه‌ای و جهانی

محمدطاهر رحیمی:   در ادبیات سیاسی و امنیتی جهان، غالباً از سپهبد شهید حاج‌قاسم سلیمانی به عنوان یک فرمانده بی‌نظیر میدانی و طراح عملیات‌های پیچیده ضدتروریستی یاد می‌شود اما تقلیل نقش او به یک «ژنرال جنگی» خطای راهبردی در شناخت هندسه قدرتی است که او در غرب آسیا ترسیم کرد. با واکاوی دقیق‌تر عملکرد و بینش حاج‌قاسم در ۲ دهه گذشته، درمی‌یابیم که نگاه او به بحران‌ها، اختلالات و وقایع سخت منطقه، هرگز محدود به «دفع تهدید» نبود. او با هوشمندی منحصربه‌فردی، در دل هر تهدید امنیتی، فرصتی برای «ساختارسازی اقتصادی در سطح راهبردی» می‌دید. این یادداشت به تبیین این واقعیت می‌پردازد که چگونه حاج‌قاسم سلیمانی با عبور از مفهوم سنتی «تروریست‌زدایی»، به دنبال خلق یک «کریدور امنیتی» پایدار بود؛ کریدوری که قرار بود به عنوان بستر و زیرساخت حیاتی برای یک «کریدور اقتصادی و راهبردی» میان کشورهای جبهه مقاومت عمل کند و با اتصال به غول‌های صنعتی شرق آسیا، موازنه‌ قدرت در جهان را تغییر دهد.
* فراتر از امنیت؛ بسترسازی برای جهش اقتصادی
نخستین گزاره کلیدی در فهم دکترین حاج‌قاسم، درک نوع نگاه او به امنیت است. برای حاج‌قاسم امنیت یک کالای مجرد نبود، بلکه «زیرساخت توسعه» محسوب می‌شد. نگاه ایشان به وقایع سخت منطقه، صرفاً پاکسازی زمین از داعش یا النصره نبود. او در حال مهندسی یک پیوستگی جغرافیایی بود. هدف غایی، ایجاد یک کریدور امنیتی یکپارچه بود که بتواند به عنوان بستر طراحی کریدور اقتصادی میان کشورهای جبهه مقاومت عمل کند.
در طرح‌ریزی راهبردی ایشان، این کریدور تنها محدود به تعاملات درون‌منطقه‌ای نمی‌شد، بلکه نگاهی جهانی داشت. این مسیر امنیتی در امتداد کشورهای تولیدکننده کالاهای صنعتی بزرگ، یعنی قدرت‌های نوظهور شرق و جنوب شرق آسیا (نظیر کره جنوبی، ژاپن، مالزی، چین و هند و...) تعریف می‌شد. حاج‌قاسم می‌دانست که جریان تجارت جهانی نیازمند مسیرهای امن است و اگر محور مقاومت بتواند امنیت این شاهراه را تضمین کند، به بازیگری غیرقابل حذف در اقتصاد و سیاست جهانی تبدیل خواهد شد.
* کمربند امنیتی؛ حلقه اتصال سرمایه‌گذاری بین‌المللی
مکانیسم اجرایی این کلان‌پروژه، بر پایه توانمندسازی نیروهای بومی استوار بود. حاج‌قاسم سلیمانی با درایتی مثال‌زدنی، قصد داشت با ایجاد یک «کمربند امنیتی» مستحکم حول محور نیروهای مردمی و رسمی منطقه، زمینه جذب سرمایه را فراهم کند. این کمربند حول محور «سپاه پاسداران» در ایران، «حشدالشعبی» در عراق، «بسیج مردمی (قوات الدفاع الوطنی)» در سوریه، «انصارالله» در یمن و «حزب‌الله» در لبنان شکل گرفت.
ایجاد این لایه‌های حفاظتی قدرتمند، پیامی روشن به جهان مخابره می‌کرد: این جغرافیا دیگر منطقه آشوب نیست، بلکه منطقه‌ای تحت حفاظتِ نیروهای دارای ایدئولوژی و نظم است. هدف اصلی این بود که با تثبیت امنیت توسط این نیروها، ریسک سرمایه‌گذاری کاهش یابد و زمینه لازم برای سرمایه‌گذاری قوی بین‌المللی میان این کشورها و حول این محور فراهم شود. در واقع، امنیت‌سازی حاج‌قاسم، پیش‌نیازِ اقتصادی‌سازیِ مقاومت بود.
* هم‌افزایی ژئواکونومیک؛ اتصال شرق به غرب از مسیر مقاومت
بر بستر این کمربند قدرتمند امنیتی و هم‌افزا، چشم‌انداز وسیعی ترسیم شده بود. کشورهای تولیدکننده کالاهای صنعتی بزرگ در شرق و جنوب شرق آسیا برای رسیدن به بازارهای مصرف در اروپا و آفریقا، نیازمند کوتاه‌ترین و امن‌ترین مسیر خشکی بودند. کریدوری که حاج‌قاسم امنیت آن را از تهران تا بیروت و دمشق تضمین می‌کرد، این نیاز را برطرف می‌ساخت.
در این مدل، کشورهای عضو جبهه مقاومت تنها «مسیر ترانزیت» نبودند، بلکه مبتنی بر مزایای نسبی قدرتمند خود وارد تعامل می‌شدند. این مزایا شامل:
- مزیت انسانی: نیروی کار جوان، دانشمند و باانگیزه در ایران، عراق، لبنان و سوریه
- مزیت جغرافیایی: دسترسی به آب‌های آزاد، قرارگیری در قلب هارتلند
(Heartland) انرژی و اتصال قاره‌ای- منابع سرشار: معادن غنی و منابع عظیم نفت و گاز.
اتصال شرق عالم به غرب عالم از طریق این کریدور، موجب شکل‌گیری یک درهم‌تنیدگی ناگسستنی سیاسی، امنیتی و اقتصادی می‌شد. این درهم‌تنیدگی ۲ سطح داشت: نخست میان خود کشورهای جبهه مقاومت که باعث انسجام درونی بلوک می‌شد و دوم، میان این کشورها و قطب‌های صنعتی دنیا در شرق آسیا. این وابستگی متقابل اقتصادی، عملاً امنیت کشورهای مقاومت را به امنیت اقتصاد جهانی گره می‌زد و هزینه هرگونه تجاوز نظامی و اختلال امنیتی به این منطقه را برای غرب بشدت بالا می‌برد.
* مگاپروژه توسعه‌زا؛ ورود به مدار توسعه صنعتی
شاید بتوان گفت مهم‌ترین اثر این کریدور اقتصادی مبتنی بر کمربند امنیتی، تغییر ماهیت اقتصاد کشورهای مقاومت بود. حاج‌قاسم سلیمانی به عنوان طراح، مبدع و مجری این طرح، عملاً استارت حیاتی‌ترین گام برای تشکیل یک مگاپروژه توسعه‌زا را زد. او با ایجاد هسته‌های مقاومت منطقه‌ای و مردمی، زیرساخت فیزیکی و امنیتی را فراهم کرد تا کشورهای جبهه مقاومت از انزوا خارج شوند.
اثر راهبردی این اقدام، وارد کردن کشورهای جبهه مقاومت به «مدار توسعه صنعتی» از مسیر «باز شدن حساب سرمایه» این کشورها بود. به زبان اقتصادی، زمانی که امنیت یک کریدور تضمین شود، جریان سرمایه خارجی (FDI) به سمت زیرساخت‌ها، کارخانجات و لجستیک آن منطقه سرازیر می‌شود. حاج‌قاسم با هوشمندی دریافت که بقای طولانی‌مدت محور مقاومت، در گرو گذار از «اقتصاد تدافعی» به «اقتصاد توسعه‌گرای فعال» است. باز شدن حساب سرمایه به روی این کشورها، به معنای ورود تکنولوژی، ارز و رونق تولید بود که می‌توانست چهره فقر و خرابی‌های جنگ را بزداید.
* پاتک به کریدورهای غربی- عبری- عربی؛ اثر سلبی راهبرد حاج‌قاسم
در کنار تمام مزایای ایجابی، شاهکار حاج‌قاسم سلیمانی دارای یک اثر سلبی و بازدارنده فوق‌العاده نیز بود. غرب و رژیم صهیونیستی سال‌هاست روی طراحی کریدورهای جایگزین تمرکز کرده‌اند؛ طرح‌هایی که هدف‌شان دور زدن ایران و محور مقاومت و اتصال کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا به اروپا از طریق کشورهای حاشیه خلیج‌فارس و رژیم صهیونیستی است (مانند طرح IMEC یا کریدورهای مشابه).
کریدور مخرب و ضد امنیتی لایه جنوبی، با محوریت تبدیل رژیم صهیونیستی به «دروازه انتقال انرژی و تجارت دنیا» طراحی شده بود. هدف این طرح، ایجاد درهم‌تنیدگی اقتصادی میان آسیا، اعراب و اروپا با مرکزیت تل‌آویو بود تا عملاً مساله فلسطین را به فراموشی سپرده و ایران را در انزوا قرار دهد. اما مگاپروژه حاج‌قاسم، با ارائه یک جایگزین امن‌تر، کوتاه‌تر و به‌صرفه‌تر (زمینی)، عملاً کریدور جنوبی را از «صرفه اقتصادی» خارج می‌کند. زمانی که مسیر تهران - بغداد - دمشق - بیروت (و مدیترانه) فعال و امن باشد، مسیرهای دریایی طولانی و پرهزینه جنوبی یا مسیرهای ترکیبی پیچیده که از اراضی اشغالی می‌گذرند، توجیه خود را از دست می‌دهند. با تداوم این پروژه، رویای تبدیل رژیم صهیونیستی به هاب تجاری منطقه به محاق می‌رود و شریان حیاتی اقتصاد عادی‌سازی روابط قطع می‌شود.
* افق آینده؛ پایان اشغالگری با ابزار اقتصاد و امنیت
در نهایت، میراث حاج‌قاسم سلیمانی ایجاد یک معماری جدید در غرب آسیاست. شکل‌گیری هسته‌های مقاومت مردمی از ایران تا عراق، سوریه، لبنان و یمن و اتصال شرق و غرب عالم بر محوریت جبهه مقاومت، پایه‌هایی است که توسط ایشان بنا نهاده شد. این شبکه، تنها برای جنگیدن نیست، بلکه برای «زیستن» و «اداره کردن» منطقه است.
تداوم این رویکرد و تکمیل حلقه‌های مفقوده اقتصادی این کریدور، می‌تواند به هدف نهایی و آرمانی منجر شود: قطع پای اشغالگران آمریکایی و صهیونیستی برای همیشه. وقتی کشورهای منطقه از طریق یک شبکه درهم‌تنیده اقتصادی به هم متصل باشند و نیازهای خود را از طریق تجارت با شرق (بدون نیاز به دلار یا سیستم‌های مالی غربی) برطرف کنند، اهرم تحریم و فشار نظامی آمریکا کارایی خود را از دست می‌دهد.
اخراج آمریکا از منطقه تنها با موشک ممکن نیست، بلکه با بی‌نیاز کردن منطقه از آمریکا و ایجاد ساختارهای مستقل امنیتی - اقتصادی ممکن می‌شود. این همان راهبردی است که حاج‌قاسم سلیمانی کلید زد؛ پروژه‌ای که از «دنیای اسلام» و «غرب آسیا» تا «شمال آفریقا» را دربر می‌گیرد و نویدبخش تمدنی نوین و مستقل است.

گفت‌و‌گوی «وطن‌امروز» با ابراهیم فیاض درباره شکل‌گیری یک انقلاب پارادایمی پس از شهادت حاج‌قاسم سلیمانی
حکمت سلیمانی

ابراهیم فیاض، عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران از نخستین کسانی بود که بعد از شهادت سپهبد حاج‌قاسم سلیمانی در گفت‌و‌گویی تحلیلی تلاش کرد پدیده سلیمانی را مورد تأمل نظری قرار دهد و در این سال‌ها در سالگرد شهادت سردار مقاومت این گفت‌و‌گو را تبدیل به یک سنت سالانه کرده است. فیاض در نخستین گفت‌و‌گو سردار را «شهید امت اسلام» دانست، چرا که افقی که او ترسیم می‌کرد، منحصر به شیعه نبود. به باور فیاض او برای اسطوره شدن فقط شهادت را کم داشت و اکنون این اسطوره می‌تواند شکاف تجربه‌های تاریخی بین‌نسلی را پر کند و به بازتولید فرهنگ شهادت در نسل جوان منتهی شود. 
شاید مهم‌ترین کلام آن گفت‌و‌گو این بود که «شهادت حاج‌‌قاسم واقعیتی است که تئوری خواهد ساخت». در مصاحبه‌ای که پیش‌ روی شماست، عضو هیات علمی دانشگاه تهران به تفسیر همین کلام می‌پردازد و شهادت سردار را به عنوان یک «واقعیت تئوری‌ساز»، موجب ایجاد یک «انقلاب پارادایمی» می‌داند. به اعتقاد او، پارادایم قدیمی‌تری که مبتنی بر محافظه‌کاری افراطی، ترس از درگیری، اولویت دادن به مذاکره محض و مماشات با غرب بود، در برابر امواج خروشان مردمی که پس از شهادت حاج‌قاسم برخاست، عملاً فروپاشید و پارادایم جدید که مبتنی بر مقاومت فعال، نفی سلطه، اعتماد به توان داخلی و استکبارستیزی عملی بود، با قدرت و شفافیت بی‌سابقه‌ای سر برآورد.
* اساساً فلسفه و معنای برگزاری سالگرد برای یک شخصیت تاریخی چیست و چرا برای همه اینگونه مراسمی برگزار نمی‌شود؟
حقیقت این است که سالگرد گرفتن، یک اقدام معمولی و مرسوم برای همگان نیست. سالگرد را برای کسانی می‌گیرند که از سطح یک فرد عادی یا حتی یک شخصیت برجسته زمانه خود فراتر رفته و در یک «فرآیند تاریخی معناساز» قرار گرفته‌اند. تفاوت اینجاست که بسیاری از افراد در تاریخ حضور دارند اما تنها معدودی «تاریخی» می‌شوند. «تاریخی شدن» به این معناست که وجود، اقدام و بویژه شهادت یک شخص، تبدیل به یک گفتمان زنده، یک منبع تولید معنا و یک موتور محرکه برای تاریخ پس از خود شود. ویژگی این شخصیت‌ها این است که با گذشت زمان، ابعاد وجودی، پیام و تأثیرشان نه‌تنها کمرنگ نمی‌شود، بلکه پررنگ‌تر، چندبعدی‌تر و گاه جهانی‌تر می‌شود. گویی تاریخ، خود در خدمت بازخوانی و بازتولید معنای آنان قرار می‌گیرد. بنابراین سالگرد حاج‌قاسم تنها یک مراسم یادبود نیست، بلکه یک «بازخوانی جمعی» و یک تجدید میثاق با یک جریان زنده تاریخی است. اگر این ویژگی‌ها نباشد، هرگونه مراسمی در نهایت تصنعی و گذرا خواهد بود و حتی حاکمیت‌ها نیز نمی‌توانند به زور آن را تداوم بخشند اما هنگامی که یک پدیده، ذاتاً معناساز باشد، جامعه خود به استقبال آن می‌رود و تاریخ آن را تکرار می‌کند.
بارزترین، عمیق‌ترین و کامل‌ترین نمونه، «واقعه عاشورا» و شخصیت امام حسین(ع) است. این واقعه، الگویی تمام‌نما از یک حادثه‌ای است که با گذشت قرن‌ها هر روز بر عظمت، ژرفا و تأثیرگذاری آن افزوده می‌شود. در مقایسه تطبیقی می‌توان به روایتی تاریخی اشاره کرد که پس از شهادت، اسرای کربلا را از کنار پیکرهای مطهر شهدا عبور دادند. در آن صحنه هولناک و در عین حال مقدس، گزارش شده همگان به زمین افتادند تا پیکرهای افتاده را ببینند و زیارت کنند. در آن لحظه حضرت زینب(س) به سوی پیکر برادرشان امام حسین(ع) حرکت می‌کنند. امام سجاد(ع) که در بند بودند و پاهای‌شان بسته بود، نمی‌توانستند از محمل پایین بیایند. حضرت زینب(س) پس از زیارت بازمی‌گردند اما حال روحی و عاطفی امام سجاد(ع) را بسیار پریشان و دگرگون می‌بینند. ایشان بازمی‌گردند و با حالتی آمیخته از عاطفه عمیق و در عین حال حامل پیامی غیبی و امیدبخش، خطاب به امام سجاد(ع) می‌فرمایند: «اینگونه نگاه نکن، به خدا سوگند که در آینده اینجا آباد خواهد شد و این مکان برجسته و مرکزی برای تجمع عاشقان و پیروان خواهد شد». امروز پس از گذشت بیش از هزار و ۳۰۰ سال، ما شاهد تحقق عینی و باشکوه این سخن هستیم. کربلای امروز، با حرمی عظیم و شهرتی جهانی، قلب تپنده تشیع و یکی از کانون‌های معنوی جهان اسلام است اما نکته اینجاست که این عظمت، یک‌شبه ایجاد نشده است. اگر به تاریخ نگاه کنیم، می‌بینیم حرم امام حسین(ع) حتی تا دوره قاجار و زمان ناصرالدین‌شاه نیز بنایی نسبتاً محدود و کوچک بود. حرم مطهر حضرت ابوالفضل(ع) نیز ساختمانی ساده داشت اما هرچه زمان گذشته، بر شکوه، وسعت و مرکزیت این مکان افزوده شده است. پدیده «اربعین» در دهه‌های اخیر به گونه‌ای نمادین و عملی این رشد تصاعدی را نشان می‌دهد؛ جمعیتی که هر سال افزایش می‌یابد و جغرافیایی که هر سال گسترده‌تر می‌شود. این دقیقاً همان «تاریخی شدن» است؛ یعنی حادثه‌ای که انرژی معنوی آن با گذر زمان رو به افول نمی‌گذارد، بلکه فزونی می‌گیرد و تاریخ‌ساز می‌ماند. این قانون تاریخ است که حوادث و شخصیت‌های اصیل و معناساز، با گذر زمان نه‌تنها فراموش نمی‌شوند، بلکه به کانون‌های تولید معنا تبدیل می‌شوند. هر دورانی، به فراخور نیازها و پرسش‌های خود به سراغ آنان می‌رود و پاسخ می‌جوید. این ویژگی، مختص شخصیت‌های الهی و حرکت‌های اصیل توحیدی است.
* با این الگو آیا می‌توان گفت شهید حاج‌قاسم سلیمانی نیز در مسیر «تاریخی شدن» به معنایی که فرمودید قرار گرفته است؟
حاج‌قاسم سلیمانی از همان جنس شخصیت‌های تاریخ‌ساز است. او تنها یک فرمانده نظامی موفق نبود. او یک فرد معناساز بود. تفاوت این دو بسیار مهم است. اگر او تنها یک سردار کارآمد بود، با شهادتش، داستان به پایان می‌رسید و یاد او در حد یک خاطره محترم باقی می‌ماند اما هنگامی که یک شخصیت به مکتب تبدیل می‌شود، قضیه اساساً متفاوت است. به همین دلیل است که یکی از تعابیر دقیق و عمیقی که درباره ایشان مطرح شده، این جمله است: «شهید سلیمانی اثرش از سردار سلیمانی بیشتر است». این جمله، کلید فهم ماجراست؛ یعنی بعد از شهادت، آن باطن، آن عمق معنوی، آن رسالت تاریخی و آن جایگاه حقیقی ایشان بیش از پیش آشکار شد و تأثیرش فزونی گرفت. شهادت مانند پرده‌برداری از یک تابلوی عظیم بود. این ویژگی مختص شخصیت‌های ملکوتی است. در طول تاریخ، انسان‌های بزرگی بوده‌اند که در زمان حیات خود تأثیرگذار بودند اما پس از مرگ، تأثیرشان بتدریج کاهش یافته اما در مقابل، شخصیت‌هایی مانند انبیا، اولیا و شهدای حقیقی، با مرگ جسمانی، تازه آغاز یک فصل جدید از تأثیرگذاری هستند. شهادت حاج‌قاسم نیز از این قاعده مستثنا نبود. او در دوران حیات، یک فرمانده محبوب و مؤثر بود اما پس از شهادت، تبدیل به یک نماد، یک الگو و یک مکتب شد که فراتر از مرزها و زمان خاص خودش عمل می‌کند. این تحول، ناشی از عمق ایمان، خلوص نیت و اصالت حرکتی است که او در طول زندگی خود داشت. او نه برای نام و نشان، بلکه برای خدا و برای دفاع از مظلومان جنگید و این روحیه، پس از شهادت او تجلی بیشتری یافت.
* این بحث به مفاهیم بسیار عمیق فلسفی و اعتقادی نیز اشاره دارد؛ مانند رابطه دنیا و آخرت یا ملکوت و ناسوت. چگونه این مفاهیم در تحلیل پدیده‌ای مانند شهادت حاج‌قاسم قابل طرح است؟
اینجا وارد عرصه‌ای می‌شویم که تنها با نگاه مادی و سکولار قابل فهم نیست. پرسش بنیادین این است که چرا برخی رخدادها یا شخصیت‌ها «تاریخی» می‌شوند و برخی دیگر، با اهمیتی که در زمان خود داشته‌اند، به مرور به حاشیه تاریخ می‌روند؟ پاسخ در این است که تاریخی شدنِ پایدار، ریشه در «بعد ملکوتی» و «حقیقت وجودی» آن شخص یا واقعه دارد. از منظر اسلامی، شهادت، یک نقطه گذار و یک «رستاخیز» برای شهید است. شهید از عالم ناسوت و محدودیت‌های مادی می‌گذرد و به عالم ملکوت و برزخ متعالی قدم می‌گذارد. در آنجا پرده‌ها کنار می‌روند و حقیقت نورانی وجود او - که ممکن است در دنیا حتی برای نزدیکانش هم کاملاً آشکار نباشد - به تمامی ظاهر می‌شود. این ظهور ملکوتی، تأثیری قهری و اجتناب‌ناپذیر بر عالم ناسوت و تاریخ مادی می‌گذارد. این همان چیزی است که در آیات و روایات به آن اشاره شده، مانند آیه «سَیَجعَلَ‌لَهُمُ الرَّحمَنُ وُدّا» (پس [خدا] محبتی [در دل‌ها] قرار داد). این «وُدّ» و محبت، یک جاذبه عاطفی ساده نیست؛ یک جاذبه رحمانی، تکوینی و معنوی است که از سوی خداوند در دل‌های مؤمنان قرار می‌گیرد. این عشق، عامل استمرار، تداوم و زنده ماندن یاد و خاطره می‌شود. بنابراین آنچه ما پس از شهادت حاج‌قاسم شاهدش هستیم، تنها یک حرکت سیاسی یا اجتماعی نیست، بلکه تجلی یک «تحول تکوینی» است که از عالم بالا به عالم پایین سرازیر شده است. دشمنان با محاسبات مادی و امنیتی خود گمان می‌کردند با حذف فیزیکی او، کار تمام است اما غافل بودند که با این اقدام، در واقع ژنراتور معناساز وجود او را به طور کامل روشن کردند و او را از محدوده یک فرد، به عرصه یک اسطوره زنده و یک جریان تاریخ‌ساز ارتقا دادند. این یک قانون الهی است که هرگاه دشمنان بخواهند نور خدا را خاموش کنند، خداوند نور خود را کامل می‌کند. شهادت حاج‌قاسم نیز مصداقی از این قانون بود.
شهادت حاج‌قاسم یک «واقعیت تاریخ‌ساز» بود که بلافاصله «تئوری» و «مکتب» آفرید. اجازه دهید توضیح دهم. در منطق علوم اجتماعی و تاریخی معمولاً ۲ رابطه داریم؛ یا یک سلسله وقایع عینی و واقعیات هستند که به مرور زمان منجر به تولد تئوری‌ها و نظریه‌ها می‌شوند، یا یکسری تئوری‌ها و ایدئولوژی‌ها هستند که سعی می‌کنند واقعیت‌ها را بر اساس خود بسازند و شکل دهند. شهادت حاج‌قاسم آشکارا از جنس اول بود. این یک «واقعه» بود که چنان انفجار معنایی ایجاد کرد که بلافاصله نیاز به تئوری‌پردازی حول آن احساس شد.
به یاد دارم در همان ساعات اولیه پس از شهادت، زمانی که پیکر مطهر ایشان هنوز در عراق بود و اخبار اولیه می‌رسید، در یک مصاحبه گفتم: «این، شهادتی است که تئوری‌ها خواهد ساخت». یعنی این واقعه آنقدر بزرگ، عمیق و چندلایه است که خود به خود زمینه‌ساز تولید چارچوب‌های فکری، مکتب‌های عملی و نظریه‌های جدید خواهد شد. پیش‌بینی چندان دشواری نبود. پس از آن بود که مقام معظم رهبری با درک عمیق از این ماجرا بحث راهبردی و جامع «مکتب حاج‌قاسم» را مطرح کردند. این تعبیر، یک برچسب یا یک عنوان تشریفاتی نیست، بلکه اشاره به یک منظومه فکری - عملی منسجم دارد که دارای اصول، مبانی، روش‌ها و غایاتی مشخص است. در همان فضای اولیه، بنده نیز از تعبیر «حکمت سلیمانی» استفاده کردم که بر بعد فرابخشی، خردمندانه و الهامبخش این مکتب تأکید دارد. نکته مهم این است که شهادت حاج‌قاسم یک «واقعیت تئوری‌ساز» بود، نه یک «تئوری واقعیت‌ساز». یعنی این واقعیت عینی بود که منجر به تولید اندیشه شد، نه اینکه یک اندیشه از پیش موجود، واقعیت را رقم ‌زده باشد. این تمایز، بسیار مهم است و نشان می‌دهد شهادت او یک نقطه عطف تکوینی بود.
* یکی از نخستین و شاید نمایشی‌ترین جلوه‌های تأثیر این واقعه در عالم ناسوت، تشییع‌ بی‌سابقه و غیرمنتظره در عراق و سپس ایران بود؛ تحلیل شما از این صحنه‌های شگفت‌انگیز چیست؟ آیا این تشییع‌ها خود بخشی از همان فرآیند تاریخ‌سازی بود؟
تشییع‌ پیکر حاج‌قاسم در عراق و ایران، تنها یک مراسم سوگواری نبود، بلکه خود به یک «رویداد تاریخی مستقل» و یک «صحنه انقلاب‌آفرین» تبدیل شد. برای درک عمق این موضوع، باید بافت سیاسی - اجتماعی عراق در آن مقطع را به خاطر بیاوریم. عراق، کشوری است با تنوع قومی و مذهبی پیچیده که سال‌ها تحت اشغال آمریکا بود و در آن زمان نیز تحت تأثیر تبلیغات گسترده برخی جریان‌ها و کشورهای منطقه علیه ایران بویژه علیه نقش سپاه قدس و شخص حاج‌قاسم قرار داشت. در خود عراق، سنت تشییع‌ پیکرهای میلیونی و خودجوش آنگونه که در ایران مرسوم است، چندان رایج نیست. حتی برای مراجع بزرگ تقلید، تشییع معمولاً باشکوه اما در دایره‌ای مشخص و عمدتاً متشکل از علما، طلاب و اقشار مذهبی انجام  می‌شود. برنامه اولیه مقامات، پس از شناسایی و تفکیک پیکرها (که به دلیل شرایط خاص شهادت، کار دشواری بود)، انتقال سریع پیکر شهید سلیمانی و همراهان به ایران بود اما هنگامی که پیکرها برای انجام یک طواف نمادین به حرم امام کاظم(ع) در کاظمین برده شد، ناگهان موجی شکل گرفت. این موج، یک حرکت برنامه‌ریزی شده از بالا نبود، یک جوشش خودجوش، عمیق و سراسری از پایین جامعه بود. میلیون‌ها نفر از شهرهای مختلف، خود را به مسیر رساندند. این صحنه، تمام معادلات و محاسبات سیاسی را در هم ریخت. جالب این است که حتی برنامه‌ریزان و مقامات عراقی حاضر در صحنه نیز باور نمی‌کردند چنین نمایش عظیمی از محبت و عظمت نسبت به یک فرمانده ایرانی ممکن باشد. همین غیرمنتظره بودن، خود گواه اصالت و عمق این حرکت بود. تشییع از کاظمین آغاز شد و آتشی برافروخت که محاسبات بسیاری را سوزاند. این نشان داد حاج‌قاسم در دل‌های مردم عراق، نه یک «خارجی» که یک پدر، یک برادر و یک مدافع حقیقی است. حتی پیکر همراهان عراقی ایشان نیز به نمادی تبدیل شد و در نهایت به ایران انتقال یافت تا حماسه‌ای دیگر بیافریند.
* در ایران این روند چگونه ادامه یافت و چه تأثیری بر جامعه گذاشت؟
در ایران آنچه رخ داد، تأییدی قدرتمند بر همان نظریه معناسازی و تاریخی شدن بود. همان روزهای اول به برخی دوستان اصحاب رسانه گفتم منتظر باشید و ببینید اگر پیکر به ایران بیاید، چه صحنه‌های بی‌نظیری خلق خواهد شد و دقیقاً چنین شد اما اهمیت این تشییع‌ها فراتر از شمارش جمعیت بود. این مراسم، یک «انقلاب ساختاری در روان جمعی» و «بازتعریف هویت‌های سیاسی - اجتماعی» در هر دو کشور بود. تشییع حاج‌قاسم نشان داد او از یک فرمانده محبوب، به یک «اسطوره زنده» تبدیل شده است. اسطوره شدن در اینجا به معنای افسانه نیست، بلکه به معنای تبدیل شدن به یک «الگوی آرمانی»، یک «نماد تجسم‌یافته ارزش‌ها» و یک «منبع وحدت‌بخش» است. اسطوره‌های حقیقی، نیروهای تاریخ‌ساز هستند. تاریخ نمی‌تواند آنان را بپوشاند یا محو کند، بلکه آنان هستند که سوار بر تاریخ می‌شوند و مسیر آن را تغییر می‌دهند. این تشییع، ضربه‌ای سهمگین به پروژه ایجاد شکاف میان مردم ایران و عراق بود. رهبران برخی کشورهای منطقه، مانند رئیس‌جمهور ترکیه، به صراحت به شوک ناشی از این صحنه‌ها اعتراف کردند.
آنها دریافتند محاسبات‌شان درباره نفوذ و محبوبیت ایران در منطقه، اشتباه بنیادین بوده است. تأثیر این رویداد بر جهت‌گیری‌های سیاسی داخلی کشورها، بر مواضع احزاب و حتی بر فضای اقتصادی غیرقابل انکار بود و تا امروز نیز ادامه دارد. آن تشییع، تنها یک مراسم نبود، یک «اعلامیه سیاسی» بود که موازنه قدرت در منطقه را به نفع محور مقاومت تغییر داد. این همان چیزی است که در علوم اجتماعی از آن به عنوان «رویدادهای برسازنده» یاد می‌کنند؛ رویدادهایی که هویت‌ها، مرزها و روابط اجتماعی را از نو تعریف می‌کنند. تشییع حاج‌قاسم دقیقاً یک رویداد برسازنده بود.
* ما از یک سو شاهد عظمت و محبوبیت کم‌نظیر حاج‌قاسم پس از شهادت هستیم و از سوی دیگر، روایت‌ها و خاطراتی منتشر شده که نشان می‌دهد ایشان در سال‌های منتهی به شهادت، تحت فشارهای قابل توجهی از سوی برخی جریان‌های داخلی نیز قرار داشته‌اند؛ چگونه می‌توان این دوگانگی را تحلیل کرد؟
این پارادوکس، در واقع یکی از کلیدی‌ترین نکات برای فهم «مکتب حاج‌قاسم» و فرآیند «تاریخی شدن» او است. تعبیر دقیقی که در این باره مطرح شده این است که حاج‌قاسم در اوج محرومیت، به اوج محبوبیت رسید. این جمله، ظرافت عمیقی دارد. منابع مختلف از جمله روایت آقای قالیباف از زبان یکی از یاران قدیمی حاج‌قاسم، حاکی از آن است ایشان بویژه در دوره پس از شکست داعش و تثبیت نسبی شرایط منطقه، با فشارها و محدودیت‌های فزاینده‌ای مواجه بودند. گاه این فشارها به حدی بود که بر اساس همان روایات، ایشان به طنز یا جدی گفته بودند «ای کاش یک ماشین به من بزند و از این فشارها راحت شوم». این سطح از تنش، نشان از یک شکاف، یک دوگانگی و یک ناسازگاری عمیق بین گفتمان مقاومت و استکبارستیزی که حاج‌قاسم نماد آن بود، با گفتمان سازش و عادی‌سازی رابطه با غرب داشت که در بخش‌هایی از بدنه حاکمیت هوادارانی داشت. حاج‌قاسم مانع بزرگی بر سر راه تحقق بی‌قید و شرط پروژه‌هایی مانند برجام به معنای نهایی آن (یعنی تن دادن به سلطه نظامی - امنیتی غرب) بود اما نکته شگفت‌انگیز تاریخ‌ساز این است که لحظه شهادت، همان اسطوره‌ای شد که تمام آن ساختارهای کهنه، محدودکننده و فشارآور را در هم شکست. شهادت ایشان باعث یک انقلاب پارادایمی شد. پارادایم قدیمی‌تر که مبتنی بر محافظه‌کاری افراطی، ترس از درگیری، اولویت دادن به مذاکره محض و مماشات با غرب بود - یا دست‌کم گرایشاتی قوی در این جهت داشت - در برابر امواج خروشان مردمی که پس از شهادت حاج‌قاسم برخاست، عملاً فروپاشید. پارادایم جدید که مبتنی بر مقاومت فعال، نفی سلطه، اعتماد به توان داخلی و استکبارستیزی عملی بود، با قدرت و شفافیت بی‌سابقه‌ای سربرآورد. جریان‌هایی که مذاکره را به هر قیمت راه‌حل نهایی می‌دانستند و هرگونه مقاومت و توسعه توان دفاعی را هزینه‌زا و خطرآفرین قلمداد می‌کردند، ناگهان مشروعیت، هویت و قدرت مانور خود را بشدت از دست دادند.  میدان نبرد و قدرت بازدارندگی به عنوان پشتوانه مذاکره به گفتمان مسلط تبدیل شد. شهادت حاج‌قاسم همچون یک زلزله بزرگ سیاسی - اجتماعی، لایه‌های سطحی و مصلحت‌جویانه را کنار زد و حقیقت عمیق‌تر اراده ملت ایران را آشکار کرد. این دقیقاً همان فرآیندی است که در تاریخ بارها رخ داده است؛ فشار بر شخصیت‌های اصیل در زمان حیات و سپس شکوفایی کامل آنان پس از شهادت. این یک آزمون الهی و یک سنت تاریخ‌ساز است.
* این «پارادایم جدید» یا «مکتب حاج‌قاسم» که اشاره کردید، به طور مشخص بر چه اصول، مبانی و شالوده‌های فکری استوار است؟ ریشه‌های این مکتب را در کدام سیر تاریخی و گفتمانی باید جست‌وجو کرد؟
مکتب حاج‌قاسم، یک منظومه یکپارچه و منسجم است که ریشه‌های آن را باید در ۳ لایه تاریخی-فکری جست‌وجو کرد.
1- لایه اعتقادی ناب شیعی: در عمیق‌ترین لایه، این مکتب بر مبانی توحید، عدالت، امر به معروف و نهی از منکر، ولایت‌پذیری و فرهنگ عاشورایی و انتظار استوار است. حاج‌قاسم سرباز بی‌تکلف ولی فقیه و مجری منویات رهبری بود و این را نه یک تاکتیک، بلکه یک اصل اعتقادی می‌دانست.
2- لایه گفتمان انقلاب اسلامی: این مکتب، فرزند خلف انقلاب اسلامی سال ۵۷ است. انقلابی که خود بر پایه استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی و نفی سلطه شرق و غرب بنا شد. روح حاکم بر این انقلاب، روحیه استکبارستیزی و خوداتکایی بود.
3- لایه فرهنگ دفاع مقدس: اما مهم‌ترین بستر عینی و تجربی شکل‌گیری مکتب حاج‌قاسم، ۸ سال دفاع ‌مقدس است. حاج‌قاسم، محصول و پرورده‌ همان خط مقدم جهادی است که در جنگ تحمیلی شکل گرفت. جنگ، دانشگاهی بود که مفاهیمی مانند ایثار، اخلاص، برادری، عبادت در میدان نبرد، اتکا به نیروی داخلی و پیروزی با ایمان را از حالت شعار به عمل درآورد.
* آیا می‌توان نمونه‌ای عینی از تبلور این فرهنگ دفاع‌ مقدس را نام برد که حاج‌قاسم شخصاً بر آن تأکید داشته و خود نیز ادامه‌دهنده آن بود؟
بهترین نمونه، تاکید مکرر حاج‌قاسم بر شهید یوسف ‌الهی است. در سخنرانی بسیار مهم و به تعبیری مانیفست ایشان در رشت - که متنی کلیدی برای فهم اندیشه حاج‌قاسم است - ایشان با حالتی خاص و آکنده از عاطفه و اشک، از این شهید بزرگ یاد می‌کنند. یوسف‌ الهی، جوانی از خطه کرمان است که نماد ناب همان اخلاص و فداکاری بی‌آلایش رزمندگان دفاع ‌مقدس است. جالب اینکه حاج‌قاسم پیش از آن دوران، چندان نامی از او به میان نیاورده بود اما در آن سخنرانی پایانی، گویی می‌خواست نماد حقیقی آن مکتب را معرفی کند. این انتخاب، اتفاقی نیست. حتی محل دفن حاج‌قاسم نیز گویاست که ایشان در بهشت زهرای کرمان، در کنار یوسف‌ الهی و دیگر شهدای گمنام به خاک سپرده شد. این یک نماد قدرتمند است. او براحتی می‌توانست در حرم امام رضا(ع) یا حضرت معصومه(س) دفن شود  که جایگاهی شایسته بود اما او و خانواده‌اش انتخاب کردند در کنار همان سربازان گمنامی بخوابد که قلب مکتبش را تشکیل می‌دادند؛ فروتنی، ایثار، پیوند ناگسستنی با مردم و دوری از هرگونه مرکزیت‌جویی فردی. این عمل، بخشی از مکتب او است. او نشان داد بزرگ‌ترین افتخارش، همرنگی با مردم و همراهی با شهداست. این نگرش، ریشه در همان فرهنگ دفاع ‌مقدس دارد که در آن، فرماندهان در کنار سربازان و در خط مقدم می‌جنگیدند و پس از شهادت نیز در کنار آنان دفن می‌شدند. این، تجسم عینی مساوات و برادری در مکتب اسلام است.
* مسیر تداوم این مکتب پس از جنگ چگونه بود و چگونه از مرزهای ایران گذر کرد و به یک نماد منطقه‌ای و جهانی تبدیل شد؟
مسیر حاج‌قاسم پس از جنگ، ادامه منطقی و طبیعی همان پارادایم بود. این مسیر را می‌توان به مراحل زیر تقسیم کرد. 
1- تثبیت داخلی: ابتدا در مأموریت‌های امنیتی داخل کشور، مانند مقابله با تروریسم در جنوب شرق ایران
۲- ورود به سپاه قدس و مأموریت فراملی: این مرحله، نقطه عطف بود. حضور او در عراق، سوریه، لبنان و... تنها یک مأموریت نظامی نبود، بلکه یک «ماموریت تمدنی» بود. او به نماد مقاومت در برابر وحشی‌ترین گروه تکفیری، یعنی داعش، تبدیل شد.
۳- فرامذهبی و فراقومی شدن: این مرحله بسیار مهم است. دفاع حاج‌قاسم، تنها دفاع از شیعیان نبود. هنگامی که داعش قصد نسل‌کشی مسیحیان، ایزدی‌ها و دیگر اقلیت‌ها را داشت، حاج‌قاسم و نیروهای تحت امرش به دفاع از آنان برخاستند. این اقدام، محبوبیت او را از دایره تشیع فراتر برد و او را به یک «قهرمان انسانی» در چشم بسیاری از مردم منطقه تبدیل کرد. این همان «مکتب» در عمل است؛ دفاع از مظلوم، فارغ از دین و نژاد.
4- جهانی شدن پس از شهادت: شهادت، این روند را تکمیل و تشدید کرد. امروز تصویر حاج‌قاسم بر دیوارهای کاراکاس، پایتخت ونزوئلا، نمادی از مقاومت ضداستکباری در آمریکای لاتین است. دشمنی آمریکا با ونزوئلا تنها به بهانه نفت یا دموکراسی نیست، آنان صراحتاً اعلام کرده‌اند نگران نفوذ «مدل ایران» و «سایه حاج‌قاسم» در حیاط خلوت خود هستند. 
تشییع سیدحسن نصرالله در لبنان نیز نمونه‌ای از همین واقعیت است؛ مراسمی که  زیر آتش جنگ برگزار شد و پیش از آن گفته می‌شد ممکن است بمباران شود اما پیکر او به مدت مدیدی امانت نگه داشته شد تا زمان مناسب برای دفن فرابرسد. در نهایت، تشییع عظیم در لبنان انجام شد که سابقه‌ای مشابه در تاریخ این کشور نداشت. سنی و شیعه و مسیحی، همه در این مراسم حضور داشتند. تشییع سیدحسن نصرالله به‌خودی‌خود به یک رویداد تاریخی تبدیل شد؛ رویدادی که پس از شهادت حاج‌قاسم، دوره‌ای تازه از تحولات ساختاری در خاورمیانه را رقم زد؛ تحولی که در برابر آن، اسرائیل عملاً کاری از پیش نمی‌برد. خود تشییع سیدحسن نصرالله به یک فرآیند تاریخی بدل شد تا جهان ببیند خاورمیانه بیدار شده است. خاورمیانه در حال دستیابی به نوعی خودآگاهی تاریخی است؛ خودآگاهی تاریخی‌ای که در برابر جنگ‌های صلیبی؛ چه در شکل قدیم و چه در شکل جدید آن، همچنین در برابر جنگ‌های صهیونیستی ایستاده است. این مقاومت با شدت ادامه دارد و همه‌چیز در مسیر آگاهی‌یافتن قرار گرفته است. روزبه‌روز، این روند به سود جهان اسلام و به زیان غرب پیش می‌رود. نشانه‌های فروپاشی غرب آشکار است. چه کسی تصور می‌کرد پیش از شهادت حاج‌قاسم، حتی خود اروپایی‌ها نیز به این نتیجه برسند آنچه در حال وقوع است، بازگشت به دوره‌ای شبیه پیش از دوره نخست ریاست‌جمهوری ترامپ است؛ دوره‌ای که یک ساختار جدید شکل گرفت و امروز با نگاهی به وضعیت موجود، شکاف‌های عمیق و آغاز فروپاشی تمدن غرب به‌روشنی دیده می‌شود. 
* تأثیر این مکتب بر گفتمان «امنیت ملی» ایران چیست؟ به نظر می‌رسد 2 نگاه کاملاً متفاوت در این زمینه وجود داشته است.
یکی از اصلی‌ترین میدان‌های نبرد این دو پارادایم، تعریف «امنیت ملی» بود. پارادایم قدیم (گفتمان وابستگی امنیتی) که اوج آن در دوره برجام تبلیغ می‌شد، امنیت ایران را در گرو «تعامل یک‌سویه»، «اعتماد‌سازی» و «نرمش قهرمانانه» در برابر غرب می‌دانست. در این نگاه، توسعه توان موشکی، برنامه صلح‌آمیز هسته‌ای و حضور فعال منطقه‌‌ای، عاملی برای «ناامن‌تر» کردن کشور و هزینه‌زا قلمداد می‌شد. گویی باید برای کسب مشروعیت و امنیت، به دامان غرب پناه برد.
پارادایم جدید، مکتب حاج‌قاسم و گفتمان امنیت مبتنی بر مقاومت بود. این گفتمان که حاج‌قاسم مجسمه آن بود، امنیت را در «قدرت بازدارندگی»، «خوداتکایی»، «نفوذ منطقه‌ای» و «عدم ترس از تهدید» می‌دید. امنیت، نه از طریق زانو زدن، بلکه از طریق ایستادگی و قدرتمند شدن به دست می‌آید.
آزمون قطعی این دو گفتمان، در «جنگ ۱۲ روزه» رخ داد. تحلیل دشمن و همسوهای داخلی آنان این بود که ایران در مواجهه با یک حمله همه‌جانبه و مستقیم یک قدرت منطقه‌ای به پشتیبانی غرب، تاب نمی‌آورد، ساختارش فرومی‌ریزد و ناچار به عقب‌نشینی گسترده می‌شود اما نتیجه، کاملاً برعکس شد. ایران با تکیه بر همان توان بازدارندگی موشکی، روحیه مقاومت و وحدت داخلی - که حاج‌قاسم نماد آن بود - نه‌تنها دوام آورد، بلکه ضربه‌ای مهلک و تحقیرآمیز به دشمن وارد و آتش‌بسی با شرایط خود را تحمیل کرد. این واقعه، عملاً مهر تأیید نهایی بر پیروزی پارادایم مقاومت بود و گفتمان وابستگی امنیتی را برای مدتی طولانی به حاشیه کامل راند. امروز حتی بحث مذاکرات نیز - اگر باشد - از موضع قدرت و برای تأمین منافع ملی است، نه از موضع ضعف و التماس.
* بعد معنوی و اجتماعی این مکتب در بطن جامعه و زندگی روزمره مردم چگونه متجلی شده است؟ آیا نشانه‌های عینی دارد؟
این بعد شاید یکی از جالب‌ترین و ملموس‌ترین جلوه‌های «تاریخی شدن» و «اسطوره‌ای شدن» حاج‌قاسم باشد. وقتی یک شخصیت از سطح یک قهرمان سیاسی - نظامی فراتر می‌رود و به یک «مرجع معنوی» و «مایه انسجام اجتماعی» تبدیل می‌شود، نشانه‌های آن در فرهنگ عمومی پدیدار می‌شود. به طور مثال دعای کمیل حرم حضرت معصومه(س) پدیده‌ای بی‌سابقه است. هر شب جمعه، رأس ساعت ۱:۲۰ بامداد (زمان اعلام شهادت)، هزاران نفر بدون هیچ دعوت رسمی، در حرم حضرت معصومه(س) گرد می‌آیند و دعای کمیل می‌خوانند و برای حاج‌قاسم و تعجیل در فرج امام زمان(عج) دعا می‌کنند. این نشان می‌دهد نام حاج‌قاسم، به یک «وسیله تقرب» و یک «محل تجمع عاطفی و معنوی» تبدیل شده است.
در بسیاری از مجالس دعا، هیات‌ها و حتی دعاهای شخصی مردم، نام حاج‌قاسم در کنار ائمه اطهار(ع) و شهدای بزرگ ذکر می‌شود. او وارد قدسیت جامعه شیعه شده است.
حاج‌قاسم در سخنرانی رشت به وضوح گفت دفاع‌ مقدس، اسلام و ایران را در هم آمیخت. امروز مکتب او مانعی در برابر پروژه‌های شکاف‌افکن، مانند تقابل ساختگی ملی‌گرایی سکولار با معنویت دینی است. یاد او یادآور آن وحدت مقدس و هویت ترکیبی ایران اسلامی است.
فشارهایی در سال‌های قبل از شهادت حاج‌قاسم وجود داشت تا فرهنگ دفاع ‌مقدس و شهادت کمرنگ و گفتمان غرب‌گرایی مسلط شود. شهادت حاج‌قاسم این روند را معکوس و خون تازه‌ای در رگ‌های فرهنگ ایثار و شهادت جاری کرد. امروز جوانان بسیاری خود را به مکتب حاج‌قاسم منتسب می‌کنند و او را الگوی عمل خود قرار می‌دهند. این تأثیر اجتماعی، بسیار عمیق‌تر از تأثیر سیاسی است.
* در نهایت، تأثیر کلان و جهانی این پارادایم را چگونه در تحولات بزرگ کنونی جهان، مانند جنگ اوکراین، مقاومت غزه یا تحولات آمریکای لاتین می‌بینید؟ آیا می‌توان ارتباطی برقرار کرد؟
به نظر می‌رسد شهادت حاج‌قاسم، به مثابه یک شتاب‌دهنده تاریخ عمل کرده است. در تحلیلی که بلافاصله پس از شهادت ارائه دادم، گفتم «اگر حاج‌قاسم زنده بود، شاید جنگ اوکراین اصلاً رخ نمی‌داد». منظور این نیست که او به طور مستقیم مانع می‌شد، بلکه منظورم این است که ساختار بازدارندگی و مقاومتی که او نماد آن بود، هزینه اقدام نظامی گسترده غرب را به حدی بالا برده بود که محاسبات آنان را به هم می‌ریخت. با شهادت او، دشمن گمان کرد این ساختار ضعیف شده اما در کمال تعجب دید این ساختار، متحدتر، مصمم‌تر و جهانی‌تر شده است. امروز شاهد شکل‌گیری یک «جبهه جهانی مقاومت در برابر هژمونی تک‌قطبی غرب» هستیم که کشورهایی مانند روسیه، چین و جنبش‌های آزادی‌بخش را دربرمی‌گیرد. جنگ اوکراین تنها یک صحنه از این «نبرد بزرگ‌تر تمدنی» است. مقاومت حماس در غزه و بیداری جدید در جهان اسلام، همه در امتداد و تحت تأثیر آن گفتمان مقاومتی است که حاج‌قاسم یکی از برجسته‌ترین مجریان و نمادهای آن بود. در سوی مقابل، تمدن غرب بویژه در شکل آمریکایی- اروپایی آن، با بحران‌های هویتی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی عمیقی دست‌وپنجه نرم می‌کند که نشانه‌های آشکار از فروپاشی تدریجی آن پارادایم لیبرال - سرمایه‌داری است. در این میان، پارادایمی که حاج‌قاسم نمایندگی می‌کرد – مبتنی بر «عدالت»، «استقلال»، «معنویت» و «مقاومت فعال در برابر ظلم» - روز به روز جایگاه خود را به عنوان یک آلترناتیو جدی، جذاب و کارآمد در اذهان ملت‌های تحت ستم تثبیت می‌کند.
مردم امروز در پی نوعی عدالت مردمی هستند؛ عدالتی که ریشه در ساختار تفکر شیعی دارد و بر پایه «آرای محموده» و «آرای مقبوله» استوار است. این همان دستگاه فکری‌ای است که خواجه نصیرالدین طوسی در «اساس‌الاقتباس» بنیان‌گذاری کرد. مهم‌ترین مؤلفه در این چارچوب، مردم‌سالاری دینی است؛ ساختاری که در آن عدالت‌گرایی مردمی به ‌صورت جدی برجسته و حاضر است. این نگاه در تفکر اصولی شیعه بشدت برجسته و رفیع است و امروز این تفکر در انقلاب اسلامی به ‌صورت عینی تجلی یافته است؛ انقلابی که هم جمهوری اسلامی را بنیان نهاد و هم در سطح جهانی، ایده‌ای از دموکراسی جهانی و حتی نوعی مشارکت جهانی را مطرح کرد.
همین تفکر است که اکنون شاهد تحقق آن هستیم؛ تفکری که در برابر عدالت‌گرایی حزبی و ویرانگری‌های ناشی از ساختارهای حزبی ایستاده و خود را به عنوان یک بدیل جدی برجسته می‌کند. به ‌عبارت دیگر، عدالت‌گرایی حزبی و دموکراسی حزبی امروز با شدت بسیار زیادی در حال فروپاشی‌اند. در این میان، فرانسه یکی از کانون‌های اصلی بحران در همین الگوهای عدالت حزبی به ‌شمار می‌رود. در مقابل، پارادایم جایگزین آن، همان عدالت‌گرایی شیعی است که در انقلاب اسلامی مطرح شده است.
به ‌نوعی، عدالت‌گرایی جهانی در برابر ظلم جهانی در حال طرح و گسترش است. امروز می‌توان همه این تحولات را به ‌روشنی مشاهده کرد، زیرا ساختارهایی که از دل همین شهادت‌ها بویژه در غزه و حماسه غزه شکل گرفته‌اند، به سطح جهانی سرریز شده و همچنان در حال تداومند.
شهادت حاج‌قاسم، تنها پایان یک زندگی نبود، بلکه آغاز یک جنبش فکری و عملی بود که مرزهای جغرافیا و زمان را درنوردیده است. او امروز تنها متعلق به ایران نیست، بلکه به نماد همه مبارزان راه حق در سراسر جهان تبدیل شده است.
سالگرد حاج‌قاسم، تنها یک مراسم یادبود برای یک فرد نیست. این مراسم، یک «نمایش زنده قدرت مکتبی» است که از دل انقلاب اسلامی و دفاع‌مقدس برآمده و داعیه‌دار ارائه یک الگوی بدیل در جهان پرآشوب کنونی شده است. این بزرگداشت، «تجدید بیعت» با آن اصول و «احیای عهد» با آن مسیر است. حاج‌قاسم شهید شد اما «مکتب حاج‌قاسم» و «حکمت سلیمانی» زنده است و تاریخ آینده، بیش از گذشته، شاهد تأثیرگذاری این جریان خواهد بود. او ثابت کرد شهیدان زنده‌اند و چراغ راه و این سنت الهی است که حق همیشه پایدار می‌ماند و باطل نابود می‌شود، اگرچه مدتی به ظاهر قوی‌تر به نظر برسد.

کاوشی در الگوی فرهنگی ویژه‌ای که شخصیت حاج‌قاسم سلیمانی آن را پدیدار و احیا کرد
پرتره یک ابر مرد

میلاد جلیل‌زاده: سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی چندین و چند سال در جبهه‌های مختلف برای کیان انقلاب و میهنش و البته برای رهایی مردم منطقه جنگیده بود اما از دهه ۹۰ به بعد بود که از این چهره به طور علنی‌تر رونمایی شد و طی مدت کوتاهی به چنان محبوبیتی رسید که باورکردنی نمی‌نمود.
مایک پمپئو که در دوره اول ریاست‌جمهوری ترامپ، رئیس سازمان سیا و بعد از آن وزیر خارجه شد و اصلی‌ترین لیدر طرح ترور حاج‌قاسم در دولت آمریکا بود، بعد از دوره مسؤولیتش کتابی نوشت به اسم «هرگز کوتاه نیا» که در آن دلایل اصلی ترور حاج‌قاسم را به وضوح این‌طور بیان کرد: «هیچ ژنرالی مثل سلیمانی ترکیبی از اقتدار، هوش، بی‌رحمی و جذابیت عمومی را در داخل ایران را نداشت». این بیان عیان، نشان می‌داد که محبوبیت حاج‌قاسم سلیمانی و عمق نفوذ او در قلب‌ها، چیزی نیست که برای آمریکایی‌ها قابل تحمل باشد. به واقع چطور شد که صاحبان بزرگ‌ترین امپراتوری‌های رسانه‌ای جهان درباره نفوذ و کاریزمای این مرد به چنان عجزی افتادند و برنامه ترورش را چیدند و آیا این ترور موفق شد آنها را از تاثیرات فرهنگی این شخصیت خلاصی ببخشد؟ برای پاسخ به این پرسش‌ها باید حاج‌قاسم را فراتر از یک چهره نظامی، امنیتی و سیاسی، به عنوان یک چهره فرهنگی ببینیم. وقتی صحبت از قاسم سلیمانی به عنوان یک الگوی فرهنگی می‌شود، طبیعتاً مقصود این نیست که ببینیم خود او چقدر فعالیت فرهنگی داشته یا چنین محصولاتی را تا چه اندازه و با چه کیفیتی مصرف کرده است. حتی مقصود این هم نیست که ببینیم حاج‌قاسم چقدر در مدیریت فرهنگی مشارکت داشته است. اینها مواردی است که اگر پژوهش شوند، ممکن است نتایج جالبی برای کسانی که جزئیات زندگی این شخصیت را دنبال می‌کنند داشته باشد اما جنبه فرهنگی پرتره نمادینی به اسم قاسم سلیمانی را توضیح نخواهد داد. در اینجا مقصود از جنبه فرهنگی شخصیت شهید سلیمانی، الگویی است که او پدیدار کرد. چیزی که در ذهن و قلب توده‌های ستمدیده جنوب جهانی آرزو شده بود و حاج‌قاسم سلیمانی به جلوه‌ای نمادین از تحقق آن تبدیل شد. از این جهت باید گفت قاسم سلیمانی فقط یک فرد نبود، نماد یک مکتب بود. آیینه‌ای بود که در آن می‌شد چهره تمام سلحشوران پیش و پس از او را دید. عصاره‌ای بود از قیام‌ها، فریادها، رنج‌ها و آرمان‌خواهی‌های ملت‌های دربند و آرزومند این منطقه و بلکه جهان. سلیمانی را از این جهت می‌توان خیلی مورد مداقه قرار داد؛ چه اینکه شناخت او و شناخت دلایل محبوبیت او و درک دلایل ناتمام بودن محبوبیتش حتی پس از شهادت، می‌تواند به ما مختصات و ویژگی‌های یک فرهنگ را بیاموزد. در ادامه تلاش شده به طور مختصر به سرفصل تعدادی از مواردی که در شکل‌گیری این الگو موثر بوده‌اند اشاره شود و پرواضح است که هر کدام از این اشارات، در مجالی جداگانه، شرحی جداگانه می‌طلبند.
* لمس یک رؤیا
طی مدت کوتاهی پس از آنکه حاج‌قاسم سلیمانی به عنوان شخصیتی امنیتی و در سایه، بالاخره در مرآی رسانه‌های عمومی و رسمی قرار گرفت، حسی را در دل‌ها برانگیخت که حتی نامیدن آن به «امید» هم چندان دقیق نیست. در واقع او برای بسیاری از مردم منطقه فراتر از یک فرمانده، به «نماد امکان‌پذیر بودن» تبدیل شد. در منطقه‌ای که دهه‌ها با حس شکست، حقارت تاریخی و سایه سنگین قدرت‌های بزرگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد، او تجسم این رویا بود که می‌توان «تغییر دهنده بازی »(Game Changer)  بود.
اگر بخواهیم این حس «امیدواری» و تحقق رویاها را از منظر فرهنگی تحلیل کنیم، می‌توانیم به چند لایه اشاره کنیم:
۱- رویای «کرامت» و خودباوری
بسیاری از ملت‌های منطقه (از عراق و سوریه تا لبنان و یمن) احساس می‌کردند سرنوشت‌شان در پایتخت‌های غربی یا توسط گروه‌های افراطی تعیین می‌شود. سلیمانی با حضور میدانی‌اش، به آنها این پیام فرهنگی را داد که «شما خودتان می‌توانید سرنوشت‌تان را رقم بزنید». این بازگشت به خویشتن و تزریق اعتماد به نفس، یکی از بزرگ‌ترین خدمات فرهنگی او به روان جمعی مردم منطقه بود.
۲- رویای «امنیت بومی»
برای مادری در ایزدی عراق یا مسیحی سوریه، او نماد رویای داشتن خانه‌ای بود که در آن سر بریده نشود. این امید که یک قدرت منطقه‌ای وجود دارد که وقتی همه جهان پشت‌شان را خالی کرده‌اند، در کنارشان می‌ایستد، یک پیوند عاطفی عمیق ایجاد کرد. اینجا دیگر بحث ارتش‌ها نبود، بحث «پناهگاه» بود.
۳- فراروی از مرزهای قراردادی سایکس-پیکو
او در عمل نشان داد که هویت‌های فرهنگی و مذهبی منطقه (محور مقاومت) می‌توانند فراتر از مرزهای جغرافیایی تحمیل شده توسط استعمار غرب، با هم متحد شوند. او رویای یک «امت واحد» یا حداقل یک «جبهه واحد فرهنگی-اعتقادی» را که سال‌ها در کتاب‌ها بود، به عرصه واقعیت آورد.
۴- اسطوره «داوود در برابر جالوت»
در فرهنگ عامه، همیشه قهرمانی که با دستان خالی یا امکانات کم در برابر یک قدرت بزرگ و مجهز می‌ایستد، محبوب است. سلیمانی این تصویر اسطوره‌ای را بازسازی کرد. اینکه یک فرد از روستایی دورافتاده در کرمان، به سطحی از تاثیرگذاری برسد که تمام سرویس‌های امنیتی جهان را به چالش بکشد، برای جوان عرب یا افغان، یک «رویای صادقه» از قدرت گرفتن مستضعفین بود.
یک تامل: به نظر می‌رسد این «امید» به قدری ریشه‌دار بود که حتی بعد از ترور سردار سلیمانی، به شکل یک «میراث معنوی» درآمد؛ طوری که بسیاری هنوز با استناد به راه او، به دنبال تحقق آرزوهای سیاسی و اجتماعی خود هستند.
* جلوه‌گاه شرق
سلیمانی خودش یک رسانه بود، نه کسی که رسانه‌ها برای مردم بزرگش کرده باشند و همین او را برای‌شان متمایز می‌کرد. این همان تمایز کلیدی او با «قهرمانان ساخته‌ استودیوها» است. در دنیای امروز که سلبریتی‌ها و سیاستمداران با هزینه‌های گزاف روابط عمومی (PR) و فیلترهای اینستاگرامی خلق می‌شوند، سلیمانی یک «رسانه زنده و بی‌واسطه» بود. چند دلیل وجود دارد که چرا او به جای «مصرف‌کننده رسانه»، خودش به «تولیدکننده معنا» تبدیل شد:
۱- اصالت «حضور» به جای «تصویر»
در فرهنگ رسانه‌ای، اصطلاحی داریم به نام «حضور میدانی» که تقریبا همه با آن آشنا هستند. مردم منطقه شهید سلیمانی را نه در قاب تلویزیون با کت‌وشلوار، بلکه در گرد و غبار موصل، حلب و بیجی دیدند. این حضور فیزیکی، قدرتمندترین پیام رسانه‌ای بود. این اصالت (Authenticity) چیزی نیست که با تبلیغات به دست بیاید. او یک «ژنرال پشت‌میزنشین» نبود. وقتی رسانه‌ها تصاویری از او را در حال نماز خواندن روی یک حصیر ساده در بیابان یا غذا خوردن کنار سربازان معمولی منتشر می‌کردند، او عملاً داشت «رسانه‌ تفرعن و اشرافیت» را تخریب می‌کرد. این سادگی، برای مردمی که از حاکمان پرزرق‌وبرق خسته بودند، خودش یک «خبر داغ» و امیدبخش بود.
۲- زبان بدن و نشانه‌شناسی فرهنگی
سلیمانی از نمادهایی استفاده می‌کرد که در ضمیر ناخودآگاه مردم منطقه حک شده بود:
انگشتر عقیق: نمادی از پیوند مذهبی و سنتی
آغوش گرفتن فرزندان شهدا: نمایش جنبه «پدری» و عاطفی
 لبخند در اوج بحران: رسانه‌ای برای تزریق آرامش به جامعه‌ای مضطرب.
 او بدون سخنرانی‌های طولانی با همین نشانه‌ها، روایت خودش را در ذهن‌ها تثبیت می‌کرد.
۳- روایتگری معکوس
رسانه‌های جهانی سال‌ها سعی کردند از سردار سلیمانی چهره‌ای مرموز، سرد و ترسناک بسازند؛ 
(فرمانده در سایه The Shadow Commander) اما برخورد بی‌واسطه او با مردم و محتوایی که از درون جبهه‌ها به بیرون درز می‌کرد، این تصویر را شکست. او رسانه‌ای بود که اجازه نداد «دیگران» تعریفش کنند، بلکه با «عملش» خودش را تعریف کرد.
در واقع سلیمانی ثابت کرد در عصر دیجیتال، هنوز هم «حقیقت عریان» می‌تواند از پیچیده‌ترین الگوریتم‌های رسانه‌ای پیشی بگیرد. او به جای اینکه منتظر بماند تا رسانه‌ها برایش اعتبار بخرند، به رسانه‌ها اعتبار می‌داد؛ هر جا که او بود، مرکز توجه و خبر بود.
* آنچه می‌خواستیم
سلیمانی دقیقاً پاسخ همان چیزی بود که نیاز مردم این منطقه به ‌حساب می‌آمد اما رسانه‌ها چنین چیزی را به آنها ارائه نمی‌دادند. یعنی در واقع یک «خلأ فرهنگی و رسانه‌ای» وجود داشت که سلیمانی آن را پر کرد. رسانه‌های مدرن و جریان اصلی (Mainstream) معمولاً 2 تیپ شخصیت به نسل جوان ارائه می‌دهند: یا «سلبریتی‌های ویترینی» که غرق در شهرت و مصرف‌گرایی هستند یا «تکنوکرات‌های اتوکشیده» که زبان‌شان سرد و عصا ‌قورت‌داده است.
سلیمانی برای نسل جوان، «آنچه نبود» را آورد. بیایید ببینیم او چه نیازهای پاسخ‌ داده نشده‌ای را تامین کرد که رسانه‌ها از آن غافل بودند:
۱- نیاز به «قهرمان در دسترس»
نسل جدید در انیمیشن‌ها و فیلم‌ها مدام با ابرقهرمان‌های خیالی (مثل مارول) روبه‌رو است اما سلیمانی یک «ابرقهرمان گوشت و پوست و استخوان‌دار» بود. او کسی بود که به‌رغم قدرت نظامی‌اش، در سیل خوزستان گل‌آلود می‌شد یا در سلفی‌های لرزان سربازان در جبهه، لبخند می‌زد. این ترکیب «قدرت» و «تواضع»، برای جوانی که تشنه الگوهای واقعی است، بسیار جذاب بود.
۲- نیاز به «معنا و آرمان» در عصر پوچی
رسانه‌های نوین اغلب بر «لذت آنی» و «فردگرایی» تمرکز دارند. سلیمانی اما روایتگر «فداکاری برای چیزی بزرگ‌تر از خود» بود. او به زندگی معنایی فراتر از موفقیت‌های شخصی داد. این دعوت به یک آرمان بزرگ (مثل دفاع از وطن یا حرم)، برای فطرت جوانانی که به دنبال هدف می‌گشتند، یک جایگزین قدرتمند برای پوچی مدرن بود.
۳- نیاز به «صداقت رادیکال»
در دنیای «فیلترها» و «فیک‌نیوزها»، سلیمانی با همان چهره خسته، موهای سفید و لباس خاکی ظاهر می‌شد. او هیچ تلاشی برای «برندسازی»(Branding)  نمی‌کرد. همین بی‌محلی به قواعد شهرت، پارادوکس‌وار باعث شهرت و محبوبیت او شد. جوانان هوشمند امروزی به‌شدت نسبت به «ساختگی بودن» حساس‌اند و سلیمانی دقیقاً نقطه مقابل «ساختگی بودن» بود.
۴- پیوند «سنت» و «کارآمدی»
رسانه‌ها اغلب این‌طور القا می‌کنند که برای «به‌روز بودن» باید از سنت‌ها دست کشید اما سردار سلیمانی در حالی که به‌شدت به ریشه‌های مذهبی و سنتی‌اش پایبند بود، در میدان عمل، از پیشرفته‌ترین استراتژی‌ها استفاده می‌کرد. این یعنی او به نسل جوان نشان داد که می‌توان «متدین و سنتی» بود اما در عین حال «بسیار کارآمد و جهانی» عمل کرد.
سلیمانی به جای اینکه در توییتر ترند شود، در قلب‌ها ترند شد و این دقیقاً همان چیزی بود که الگوریتم‌های رسانه‌ای نمی‌توانستند و نمی‌خواستند به جوانان نشان دهند.
درخشش تابناک اصالت
ویژگی «اصالت» در سردار سلیمانی، با شهادت او از بین نرفت. به عبارتی این الگو باقی ماند و همچنان دنبال کالبدهای جدیدتری می‌گردد تا ظهور پیدا کند اما چطور ممکن است؟ آیا سلیمانی قابل تکرار است، یا این ویژگی‌ها مختص شخص خود او بود؟ آنجایی که از مکتب فرهنگی سلیمانی صحبت می‌شود، اشاره‌ها دقیقا به همین نکته است. وقتی یک بار چنین چیزی محقق شده، یعنی باز هم می‌تواند محقق شود، چرا که سلیمانی توسط جامعه منزوی نشد تا کنار برود، بلکه تلاش کردند با کشتنش او را کنار بزنند، در حالی که روش‌های ارتباطی او با جامعه هنوز منسوخ نشده‌ است. این قضیه یک تفاوت بنیادین میان «قهرمان رسانه‌ای» و «قهرمان فرهنگی» را روشن می‌کند. قهرمان‌های رسانه‌ای با تغییر ذائقه مخاطب یا پایان کارزار تبلیغاتی منقضی می‌شوند اما سلیمانی با مرگ «کنار نرفت»، بلکه به تعبیری از «زمان» فراتر رفت. این تداوم منبع امید بودن، چند دلیل ساختاری و فرهنگی دارد که نشان می‌دهد چرا روش او منسوخ‌شدنی نیست:
۱- تبدیل از «شخص» به «نشانه»
وقتی کسی بر اساس «عمل صادقانه» و نه «تبلیغات» محبوب می‌شود، مرگ او به جای پایان، تبدیل به یک نقطه عطف می‌شود. در فرهنگ ما، خون قهرمان اغلب قدرتمندتر از حضور فیزیکی‌اش عمل می‌کند. سلیمانی با مرگش از یک فرمانده به یک «ایده» تبدیل شد و ایده را نمی‌توان با موشک یا ترور از بین برد.
۲- قدرت «روایت‌های مردمی»
دلیل اینکه روش‌های ارتباطی او منسوخ نمی‌شود این است که این روش‌ها «تکنولوژی‌محور» نبودند که با آمدن اپلیکیشن‌های جدید قدیمی شوند؛ آنها «انسان‌محور» بودند. مثلا شنیدن داستان برخورد او با یک سرباز در نقطه صفر مرزی. یا روایت آن پیرمرد روستایی از تواضع او. اینها «خرده‌روایت‌هایی» هستند که دهان به دهان می‌چرخند و یک «فرهنگ شفاهی» می‌سازند که بسیار مقاوم‌تر از آرشیوهای دیجیتال است.
۳- الگوی «رهبری خدمتگزار»
مدلی که سلیمانی ارائه داد (که در ادبیات مدیریت به آن Servant Leadership می‌گویند)، یک نیاز همیشگی بشری است. تا زمانی که در دنیا ظلم، تبعیض و نیاز به امنیت وجود دارد، مدل «فرماندهی که خودش پیشقراول است و برای مردمش فداکاری می‌کند» جذاب و امیدبخش باقی خواهد ماند. این یک فرمول تاریخ‌مصرف‌گذشته نیست، بلکه یک نیاز فطری است.
۴- پیوند با مفاهیم ابدی (ایثار و شهادت)
سردار سلیمانی آگاهانه زندگی‌اش را به مفاهیمی گره زد که در فرهنگ منطقه ما «قدسی» تلقی می‌شوند. وقتی کسی مرگ را به عنوان «آرزو» می‌پذیرد (شهادت)، عملاً ابزار «ترس» را از دست دشمن می‌گیرد. این نگاه، برای مردمی که تحت فشار هستند، بزرگ‌ترین منبع قدرت و امید است چون به آنها یاد می‌دهد که حتی در بن‌بست هم راهی هست. وقتی یک بار این اتفاق افتاده، یعنی مسیر باز شده است. سلیمانی نشان داد در «عصر مجاز»، می‌توان «حقیقی» زیست و اثر گذاشت. او استاندارد جدیدی برای تعریف مردمی بودن ایجاد کرد که حالا هر کسی در آن جایگاه قرار بگیرد، با آن متر و معیار سنجیده می‌شود. البته سردار سلیمانی خود تحت الگویی قرار می‌گرفت که لااقل در این منطقه پیش از او ساخته شده بود و این یک نکته کلیدی برای فهم ریشه‌های او است. سلیمانی یک پدیده بی‌ریشه یا اتفاقی نبود؛ او ثمره و امتداد یک توالی تاریخی و فرهنگی در منطقه بود. او در واقع نسخه به‌روز شده و میدانی الگوهایی بود که دهه‌ها (و حتی قرن‌ها) در حافظه جمعی این جغرافیا ساخته شده بود. می‌توان گفت او تحت تأثیر و برآمده از چند الگوی پیشینی بود:
۱- الگوی «انسان انقلاب»
سلیمانی مستقیماً برآمده از مکتبی بود که سال ۱۳۵۷ در ایران شکل گرفت؛ الگویی که شخصیت‌هایی مثل چمران، باقری و همت آن را تبیین کردند. این الگو، ترکیبی از «تخصص نظامی» با «عرفان و معنویت» بود. سلیمانی این الگو را که در محدوده مرزهای ایران (جنگ تحمیلی) شکل گرفته بود، گرفت و آن را در ابعاد فراملی و منطقه‌ای بازتولید کرد.
۲- الگوی «مقاومت بومی»
پیش از شهید سلیمانی، هسته‌های مقاومت در لبنان و فلسطین (شخصیت‌هایی مثل امام موسی صدر یا سیدعباس موسوی) الگوی «ایستادگی با تکیه بر مردم» را ساخته بودند. سلیمانی به این الگوی موجود، «عمق استراتژیک» و «انسجام تشکیلاتی» بخشید. او آنچه را که به صورت پراکنده وجود داشت، به یک شبکه متصل تبدیل کرد.
۳- الگوهای کهن پهلوانی و عیاری
در فرهنگ فلات ایران و حتی میان اعراب، مفهوم «فتی» (جوانمرد) ریشه‌ای 1000 ساله دارد؛ کسی که قدرت دارد اما آن را در خدمت ضعیفان می‌گیرد. سلیمانی دقیقاً در قالب این کهن‌الگو (Archetype) نشست. او نسخه‌ مدرن همان عیارانی بود که شبانه به محرومان سر می‌زدند و روزها در برابر حاکمان جور می‌ایستادند.
۴- الگوی «وحدت اسلامی» (سید جمال تا امام خمینی)
شهید سلیمانی مجری رویاهایی بود که اندیشمندان مصلح منطقه قرن‌ها درباره‌اش حرف می‌زدند. سلیمانی به جای «حرف زدن» درباره وحدت شیعه و سنی، در اتاق عملیاتی نشست که در آن فرمانده سنی، رزمنده مسیحی و مستشار شیعه در کنار هم بودند. او این «الگوی نظری» را به «مدل رفتاری» تبدیل کرد.
در واقع سلیمانی، «برند» جدیدی نبود، بلکه «تضمین» جدیدی برای آن الگوهای قدیمی بود. او ثابت کرد که آن آرمان‌های قدیمی هنوز هم در دنیای مدرن کار می‌کنند و می‌توانند پیروزی بیافرینند. اینکه او خودش را «سرباز» می‌نامید، دقیقاً اشاره به همین موضوع داشت که خود را جزئی از یک جریان بزرگ‌تر و قدیمی‌تر می‌بیند، نه شروع‌کننده یک بدعت جدید.

ارسال نظر